تبليغاتX
زمینی آسمانی - چرا دعاهامون مستجاب نمی شه؟
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

شباهتی که گاها احساس می کنیم نوشته ها و گفته ها و افکار و احساسات و اعمال ما آدما به هم داره در واقع به شباهت وجودمون که اینا همه عوارضشن بر می گرده. نهاد همه آدما یه جور سرشته شده. همه ما فطرتا بدیها و خوبیها رو می فهمیم و خالقمونو می شناسیم. وقتی اصول وجومون شبیه همه، خیلی وقتا عوارضش هم شبیه همه. 
 
معرفت و شناخت خدا در ما یا اصلا بهتره بگم دلمون مثل بذری می مونه که در خاکه. واسه جوانه زدن و نهال شدن و درخت شدن و برگ و بار دادنش باید زمستون بره و بهاری بیاد و خاک و آب و هوا مستعد باشه. اینجوری نیست که همه داستان همین باشه. این وسط آفتای زیادی هست که ممکنه بخشای مختلف وجودمونو تحت تاثیر قرار بده. ریشه، ساقه، برگ، میوه. بعضی از اونا حتی ممکنه حیات رو مختل کنن. در مقابل آفات چه باید کرد؟ باید واکسینه شد. باید از یه سری چیزا پرهیز کرد. باید به یه سری چیزا بی توجه بود. باید گاهی وقتا به تقویت خود پرداخت و از کود استفاده کرد یا حتی بعضا به سمپاشی پرداخت. 

...

باغبون وجودتون خودتونید. سلامتی و مریضی اون دست شماست. باید ببینید کجا غفلت کردین که موجب کم باری شما شده و طراوت رو ازتون گرفته. زندگی بی خدا سخته. این تعریف عالمه. ذات عالم اینجوری که اگه با خدا بودی همه چی داری و اگه نبودی از همه چی محرومی.
 
از عشوه ها و ناز آوردناش که بگذریم و نگیم امتحان می کنه ببینه چقدر ادعامون درسته و این نادرست بودن رو بهمون اثبات می کنه، از مراقبت و مواظبت نباید غافل بشیم. شاید مراقب خودتون نبودین.
 
خوب خدا چرا دعای ما رو مستجاب نمی کنه؟ اینجا باید به عقلمون رجوع کنیم. عقل می گه خدایی که همه احتیاجات ما رو برآورده می کنه، چیزایی که اصلا نمی دونیم حتی چیه ولی اگه عنایتش نباشه و اونا اونجوری که هستن نباشن، نیست و نابود می شیم رو تامین کرده. اصل وجودمون از اونه یعنی همین که هستیم به اراده اونه. چه جوری می شه خودش بهمون وجود بده، همه احتیاجات وجودمونو برآورده کنه بعد بهمون بگه ازم بخواین مستجاب می کنم اونوقت نکنه؟؟!

دیدین گاهی وقتا آدم از کسی که دوسش داره یه چیزی می خواد ولی به اون آدم نگاه نمی کنه فقط می گه بده، اون آدم توجه نمی کنه تا نگاهش کنی؟ گاهی وقتا حتی می ذارش تو دستت ولی محکم می گیرش و تو هر چی می کشی نمی آد، نگاهش که می کنی لبخند می زنه و با نگاهش باهات حرف می زنه؟ چی می گه؟ می گه: منو ببین. بهم نگاه کن. ازم بخواه ولی منو واسه همین چیزا نخواه.
 
مطلب دیگه اینه که خدا که ارحم الراحمینه بهتر از هر کسی به صلاح و فلاح هر کسی آگاهه. گاهی وقتا آدم مریضه مثلا سرما خورده. ترشی می خواد. بهش نمی دن. خوب چنین آدمی اگه ترشی بخوره حالش بدتر می شه. براش مثل سمه. ما از بس مشغول دنیاییم و به خدا نگاه نمی کنیم و از مقام خودمون غافلیم خدا با علم مطلقی که داره می دونه که اگه فلان خواسته دنیایی ما رو که تازه اونم فقط فکر می کنیم به نفعمونه و معلوم نیست واقعا اینجوری باشه، برآورده کنه دنیا زده تر می شیم، ازش دورتر و دورتر می شیم. اینقدر تو همون حالت نگمون می داره که بهش نگاه کنیم. اونوقت تو نگاهش بهمون می گه تو که فکر می کردی من بهت بی توجهم ببین تو چه اشتباهی بودی. ببین من کیم و راجع به من چی فکر می کردی. من به فکر توام همش ولی تو فقط به فکر خودتی. تویی که هیچ چی نمی دونی و نمی فهمی و حتی احتمال هم نمی دی که شاید اونی که می خوای به نفعت نباشه.
تو مریضی به مریض که هر چیزی نمی دن. اگه ندادن این یعنی به فکر اون مریض نیستن؟ یا یعنی از خودش بیشتر به فکر سلامتیشن؟

آدم اگه سالم باشه که چیزی نمی خواد. چون همه چی داره. تو اگه حالت خوب بود فقط منو می خواستی که همه چیزم که همه چیزتم که درمون همه درداتم. دردت از من دور بودنه. بی تابیت مال همینه. ولی تو گوشت بدهکار نیست. شاید بگی خوب من که خواستم ازت همینه. فقط تو رو می خوام. مگه خواستن تو مرضه! یا اونی که بخوادت مریضه؟
تو واقعا گرفتار سرابی. فک می کنی منو می خوای. ببین به چه همه چیز و به چه همه کس نگاه می کنی. ببین عشقی که مدعیشی فقط مال منه چه همه شریک داره. تو هر روز با یه نفری! هر روز به یکی دل می دی. دلی که فقط مال منه و تو بارها اینو گفتی. خوب من چه جوری بپذیرمت. می خوای بگی اونا از من بهترن!؟ چه قدر بهت فرصت دادم؟ چقدر نگات کردم؟ چقدر صدات زدم؟ چقدر کسیو فرستادم سراغت باهات حرف بزنه و بگه که می خوامت؟ چقدر برات نامه نوشتم و پیام فرستادم. تو چقدر توجه کردی؟ اصلا گوشت بدهکار نبود. انگار مست غیر من شده بودی.
با وجود این همه می بخشمت. تو بیا. هنوزم می خوامت. منتها من چه کار می تونستم بکنم جز صبر؟ تو باید می فهمیدی که راهی که می ری و چیزایی که بهشون دل می دی اشتباهه. تا درد دور بودن از منو نچشی قدرمو نمی دونی.
 
یه چیز دیگه هم اینه که تو وقتی باهام مانوس بودی کفو من نبودی. هم شانم نبودی. در سطحم نبودی. منتها من اینو به روت نیاوردم. می دونستم حرفایی که می زنی فقط حرفه. فقط ادعاست. خواستم وقتی چشای دیگران نگاهتو می دزده و به دنبالشون می ری یه خاطره ای ازم داشته باشی که یادت نره. چه کارت باید می کردم؟ تو بعد از کوله باری از تجربه های تلخ و ناخوب، همون صحنه های با من بودنه که واسه بلند شدن و به راه افتادن و پیشرفت کردن و به من رسیدن بهت انرژی می ده. شاید این بار که دیگه وقعا فهمیدی من کیم و چقدر با معشوقه های دروغین دیگت متفاوتم وقتی می خوای بیای پیشم متفاوت باشی. یه کم خودت رو زیاد کنی. یه کم از بچگی در بیای. بفهمی بهم چی بگی و دربارم چی فکر کنی و قدر حرفامو و خواسته هامو بدونی.
 
یه کم به حرفام فکر کن. منتظرم بهم پیغام بدی

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:4  توسط محمد آسمانی  |