شروع! تو زندگی ما خیلی زیاد رخ می ده. همونطور که تو زندگی درختا و گلا و سبزیها. اما چند بار؟ میشه شمردش؟ دقت که می کنه آدم می بینه اونقدر زیاده که حتی تعدادشو در یه لحظه هم نمی شه شمرد. بی نهایته.
یه شروع اولیه داریم که همون جوانه زدنه و در وجود آدم و گیاه مشترکه، خودش مرکب از بی نهایت شروعه. بعد همینطور شروع ایجاد انواع سلولا، تمایز اونها، بعد تغذیه و تنفس و ... همش شروعه. یه شروع پیوسته. آره این تعبیر دقیقتره. اما شروعی که در هر مورد یه انتهایی داره. یه جا تموم می شه. مثلا خشک و زرد شدن و افتادن و تجزیه شدن و به خاک برگشتن گیاهان یا رشد کردن و بزرگ شدن و بعد پیر شدن و مردن و تجزیه شدن و به خاک برگشتن آدما.
چون تموم شدن هم مثل شروع یه ظهور خاص داره، مرکب بودن خودش رو از بینهایت تموم به چشم نمی آره. ولی پایان هم همینطوره. مرکب از بی نهایت پایانه. پس هم شروع مرکب از بی نهایت آغازه و هم تموم مرکب از بی نهایت پایانه.
شروع همیشگی و پیوستس، تموم هم همیشگی و پیوستس. ما آدما هم از این قاعده مستثنی نیستیم. هر لحظه در حال آغاز و هر لحظه در حال انجامیم.
شروع خودش خود به خود شروع می شه یا کسی شروش می کنه؟ تموم چی؟ اول و آخر بالاخره کجاست؟ ظاهر و باطن چیه؟ ما از کی شروع شدیم و کی تموم می شیم؟ کی شروعمون می کنه و کی تمومون؟ همینیم که دیده می شیم؟ همینه که دیده می شه؟ چیزی هم هست که به چشم نیاد؟ اون چیز چیه؟ چه هدفی از این چرخه همیشگی و همه جایی اراده شده؟ چرخه ای که همه اشیا زمین و آسمونو در بر می گیره.
این حسی که در ما هست و دوس داریم تموم نشیم، چیه؟ یا اینکه همیشه دلمون می خواد به مقصد برسیم و از منزگاهها عبور کنیم. فکر اینکه مقصد بالاخره دلمونو می زنه یا مجبوریم ترکش کنیم آزارمون می ده و امید رسیدن به یه مقصد دیگه شروعی برای پایان مقصد قبلیمون می شه. اینهمه شروع پایانها و پایان شروعها، خستمون می کنه. می فهمیم که همه چی انگاری تکراریه و ما متوجه نیستیم. دنبال چیزی می گردیم که بتونیم به عنوان یه مقصد متفاوت و بی پایان بهش دل ببندیم.
انی لا احب الافلین ابراهیمت منو کشته.
انگاری منم داستانم مثل ایشونه. به هر چی دل می بندم و هر مقصدیو انتخاب می کنم، تموم می شه. دلبستنم یعنی می خوام قلبمو اونجا بذارم. انگار باید به یکی بدمش. اینکه به هر کی می رسم تموم می شه، به همون معناییه که آسمان بار امانت نتوانست کشید... ؟!
قربونت برم که امانتت هیچ کیو قبول نمی کنه. یا بهتره بگم هر کیو قبول می کنه نهایتا سر باز می زنه و می گه: این اونی نیست که من می خواستم.
ای جان ای جان جان ای جان جان جان!
ببین که نمی تونم بی تو آروم بمونم. امانتت اذیتم می کنه، چه جوری خودمو بهت برسونم؟ ببین نه شب خوابم می بره نه روزم با معنیه! بی تو دوست ندارم ببینم. تا بهت نرسم نمی خوام بشینم. ببین طوفان جان و فریاد تا آسمان بلند جانانمو.
دل بی تو بی قرارمو ازم بگیر و قرار با تو بودنمو بهم برگردون. من گم در این غربت و دوری چه جوری پیدات کنم؟ با کدوم پا راه برم؟ با کدوم چشم ببینم؟ با کدوم دل شروع کنم؟ پناه بر تو!
اگه اولی داریم ظاهرا، اولی هم خواهیم داشت باطنا، اگه آخری داریم ظاهرا، آخری هم خواهیم داشت باطنا. اگه ظاهر آغاز و انجام ما تولد و مرگه، باطنمون چیه؟ هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن. و هو بکل شی علیم.
به وادی حیرت تو لغزاندیم!!!