تبليغاتX
زمینی آسمانی - نه برای خودت
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

به نام او که هست.
سلام.

من اتفاقی با شما آشنا شدم. البته که معتقدم اتفاق وجود نداره.

... به هر حال با خوندن نوشته عمیق و پر مغز و نغزتون که درش از ذوق یادگیری و اصول زندگی و قریب الوقوع بودن رسیدن هر اتمامی و دو راهی هایی که سر راهتونه و امتحان و سرگرمی و پرونده های نیمه تمام و کمی وقت و اولویت رسیدگی و تخلیه درونیات مکتوم و محبوس، گم و بعد پیدا شدن و کشف و غفلت و آشفتگی و آرامش و دوست همراه و بدیهی هایی که برای شما تازه است و بحران و مدیریت و اتاق ریکاوری و به دنبال کسی گشتن و چی و کی و کجا بودن و قدر خودت رو دونستن و به غیر خودت تکیه نکردن و این رو کلید حل همه مشکلات زندگی دیدین و با خودت آشتی کردن و مهربون بودن و اصل (اول خودم) و سوء تفاهمی که در این اصل رخ داده و (خود بی خود) و حس و قاعده جدیدی که یاد گرفتی و هرس شاخ و برگی که گفتی و از معانی کوچک در صدم ثانیه به اصول بزرگ رسیدن و عبور و رفتن و ترک دلبستگیها و بی تفاوت و روتین بودن و نبودن و قدر دانی کردن، حرف زدین مشتاق شدم بنویسم. یه حسی قویا نذاشت با اینکه عمیقا خسته ام و خوابم می آد، بعد این روز پر کار بخوابم:

آمدی کاتش در این عالم زنی ...

اول بگم که واقعا تو این مجازی که هر پیکسل نمایانگر یه سلول از یه وجود و شخصیته، با خیلیها متفاوتین و اینو به خوبی با خوندن همین یه نوشتتون می شه درک کرد.

خیلی خوبه که خودت دنبال پیدا کردن اصول و مفاهیم اساسی زندگیتی و نمی خوای همه چیزو همونجوری که گفتن و همه جا دیدی و هست بپذیری. از امتحان چیزای مهمتری هم هست. اینو از دبیرستان دلم فریاد می زد. ولی منم غرقه همین راه اینهمه رهرو دار بودم! هر چی امتحان مهمتر می شد، ندای دلم فریادتر می شد تا به کنکور که رسیدم اونقدر شدت این داد ممتد بلند شد که ... نث گاب حسنک کجایی ماما می گفتم! یعنی خدایا تو کجایی من از گرسنگی و تشنگیت مردم...
بگذرم چون فیلم یاد هندستون کرده و از این یاد به راحتی دیگه اگه ادامه بدم در نمی آد. می گفتم از امتحان چیزای مهمتری هم هست که مهمترینش همین فهمیدن این مطلبه. مهترینش همون دلیه که نمی ذاره درسی رو بخونی که معلوم نیست چه تناسبی با وجودت داره. همه بندایی که به عنوان اهم مسائل زندگیت ازشون یاد کردی یه حس آشنا اما مبهمی رو در وجود آدم تداعی می کنه و اونم اینه که خوب آخرش چی؟ خیلیا مدتی به این سوال بزرگ و حیاتی مشغول می شن بعد چون نمی تونن بین خودشون و این سوال تناسب و جوابی منطقی پیدا کنن، بی خیال می شن و دوباره مشغول روزای کاملا تکراری و روتینشون می شن و همین روند با تشدید در تکرار مکررات روزمره تا لحظه مرگشون ادامه پیدا می کنه. شاید حالا یه مدت هم مشغول جوابش بشن و حتی یه چیزایی بفهمن ولی عاقبت در جا می زنن و به جایی نمی رسن.

من هر وقت می خوام به سفر برم یا حتی خونه یا محل کارمو به مقصد کوتاهی واسه مدت کوتاهی مثلا یه روز ترک کنم یه حس مشابه و غریبی بهم دست می ده. انگاری می خوام چیزای عزیزی رو ترک کنم. حال عزادارا رو دارم! به خودم می گم تو به چیه این خونه و دفتر دلبستی که برات اینقدر ازشون جدا شدن سخته؟!

من به یقین به این رسیدم که - چون یه اصل کلی رو تو زندگی فهمیدم که حالا می گم چیه، نه راستی همون اول گفتمش– این یه تمثیله که من بفهمم و به یاد بیارم رفتن همیشگیمو. یادم نره همونجور که خونه ام مبداء نسبت به خارج، دنیا هم مبداء نسبت به آخرت. و من همواره مسافر بین این دو. بعد می بینم خدا می خواد به من همه وقت بگه که دل نبندی ها!! چون باید بذاری بری و من هر وقت متذکر این معنی می شم واقعا دلم می گیره. خیلی وقتاشم ...
دل چیه؟ دل همون منیه که می خواد. از خواستن هم سیر نمی شه. همونی که دوست داره. هر چیو می بینه که یه مقدار زیباست یه مقدار خوبه یه مقدار قشنگه می خوادش. هر چی قشنگتر، خواستنی تر. همونی که نمی ذاره به مهمتر از امتحانا و امتحانای مهمتر فکر نکنی. همونی که به هر چی می رسونیش قانع نمی شه و بازم می خواد. همونی که شبای تار دنیاتو پر ماه و ستاره و روشن می خواد. راستی فیلمشو دیدی؟ قشنگه، نه؟ این دل کیه؟ چیه؟ کجاست؟ چرا اومده؟ قبلا کجا بوده؟ کجا می ره؟ اصول و قواعدش چیه و ... . جواب این سوالا همون هدفیه که خلقت عالم داشته و آدم بسته به میزان معرفتی که داره خیلی متفاوت هم در سطح و هم عمق به این سوالا جواب می ده. و این جوابا نه فقط مفاهیمیه که در زبان هست که جز معنی چیزی نیست. این معنیه که اینجا مفهوم می سازه. نرفته، نیافته، ندیده، نرسیده نمی شه چیزی بافت!

خب داستان رو من چی یافتم؟ خدا بود. ما نبودیم. کسی به یادمونم نبود. شیئ نامذکوری بودیم. خدا خواست پدید بیایم. اومدیم. به ارادش. با اشارش. از خاک. ازمون عهد گرفت عاشقش بشیم. ما هم همون گفتیم چشم. به دنیا اومدیم. با گریه. آخه از بهشت انس هبوط کردیم. مراحل خلقت رو پشت سر گذاشتیم. یه جایی انگاری تبعیدمون کردن. نمی شناسیمش. دستها می ساییم. کشفها می کنیم. مامان همون فرشته ایه که یه ذره ما رو باهاش آشنا می کنه. محبتش به ذوق می آرت و بوی لطافت بدنش بهت آرامش می ده. شیر چه طعام آشنا و خوش طعمیه! کم کم یاد می گیریم حرف بزنم، راه بریم، تجربه کنیم، آب و غذا و میوه بخوریم. طبیعت رو، خورشید و ماه و آسمون و ستاره و ابر و باد و دریا و بارون و برف و درخت و سبزه و گل و کوه و دشت رو ببینیم، بفهمیم. آوردمون. خودشم قائم شده. گفته هر کی منو پیدا کنه بهش یه جایزه خوب می دم! نشونیاشم داده. جایزشم گفته. دلمون مثل یه قطب نما می مونه. تو مسیری که تا پیدا کردنش باید بریم همواره جهتش رو نشون می ده. سرگرمیهای بین راه زیاده. مشغول می شیم. خیلیا هم مثل مان. داستانشون مشابه. باهاشون آشنا می شیم. اونا هم مشغول سرگرمیهای وسط راه می شن. آخه یه جوری قایم شده که به راحتی نمی شه پیداش کرد. گاهی وقتا از بس راه می ریم خسته می شیم. گاهی هم از بس راه پر پیچ و خمه گم می شیم. خستگی و گمی و جذابیتها از یادمون می برن اصلا دنبال چی می گشتیم. و ما مشغول می شیم. خیلیامون وسطای راه تو همون فراموشی که گرافتارشیم به مقصد نمی رسیم.  می میریم. اگه جملگی و کوتاه بگیم، زندگی رو خلاصش کنیم و جزئیات این مسیر کوتاه رو بصورت کلی و یکجا ببینیم. از تولد تا مرگ خیلی قریب الوقوعه. دل، خیلی جاها بهمون نهیب می زنه. استقراء تجربه های ما اصول زندگیمونو تشکیل می ده. و زندگی همش یعنی در سفر بودن. یعنی به دنبالش گشتن. یعنی بر سر دوراهی ها قرار گرفتن، یعنی اسیر سرگرمیها شدن، یعنی گم شدن و دوباره پیدا شدن، یعنی مردن و دوباره زنده شدن، یعنی تولد و مرگ هر دو با هم، یعنی با تجربه ها و تمثیلها و معانی کوچک، اصول بزرگو ساختن و... و... و... .
خیلی باید مراقب باشیم و درست مدیریت کنیم و اسیر عادات نشیم و از همراهامون استفاده ببریم. مرتب ریکاوری کلی و جزئی کنیم که مبادا مسیرو غلط بریم. مبادا عوض اونی که منظور نشانه هست به خود نشانه و آیه بپردازیم!
رسالت سنگینی داریم. خدا عشقش رو به آسمون و زمینت عرضه کرد هیچ کی نپذیرفت. همه گفتن ما نمی تونیم. من گفت من می تونم. عشقت رو به جونم می خرم. باهات تا همیشه می مونم. تو در مقام ناز من در مقام نیاز. من عابد و تو معبود، من قاصد و تو مقصود، من طالب و تو مطلوب، من عاشق و تو معشوق. بعد خدا به خلقت ما احست و آفرین گفت. همه فرشته ها رو جمع کرد و گفت. این جانشین منه. همه احترام بذارید. فقط یه نفر به ما احترام نذاشت خدا بهش برخورد که چرا به حرفش گوش نداشته و به مقام من سجده نکرده. بعد بهش گفت تو از من نیستی. گفت خدایا این اگه راست می گه و لیاقت تو رو داره و می تونه و اون امانتای که بهش دادی رو می تونه حمل کنه بذار من امتحانش کنم. نمی تونه. اینکاره نیست. خدا  گفت باشه. من خودم آفریدمش. خودم عشقم رو تو دلش گذاشتم. خودم خودم رو به خودم شناسوندم و این خود هیچوقت بی خود نمی شه و منو یادش نمی ره. باشه این گوی و این میدان. از این ورم کلی بهمون گفته که این می خواد  تو رو ضایعت کنه. به حرفش نکنی. برو اصلا ببینم راست می گی منو می خوای و دوست داری. بذار اصل باشه شیطون بذار بمونه. خوب شد. ناز پرورده تنعم بهتره که نبرد راه به دوست. اصلا تو باید متحان بدی. برو تو هم برو. از بهشت انسی که توشی برو ببینم چه کار می کنی. این راه و این چاه. من و تو اومدیم! این شد که اومدیم. واسه اینکه بشه آزمونو برگزار کرد کلی تمهید لازم بود باید. باید اونا رو می چید. عالمو آفرید. به سبکی که بشه طبق همون مفاد عشقنامه امتحان گرفت.  کالبدی و جانی. ظاهری و باطنی.

...
فقط به دلمون که همه اون حقایق یادشه اکتفا نکرد. یه کتابم فرستاد که متناسب با مختصات این عالم باشه تا فردا کسی چیزی رو بهانه نکنه و نگه تو که نگفتی، یا یادم رفته بود چرا یادم نیاوردی، یا من اسیر ظواهر از کجا باید می فهمیدم که باطنی هم هست، یا از پس ماده به معنا می شود و باید پی برد. فقط اینم نبود اینهمه عشاق دلسوخته اش رو برگزید و هیچوقت ما رو بی یه الگو که بفهمیم یعنی چی اینایی که می گه، نذاشت. همجنس خودمون. خیلی کار خوب و قابل قبولی بود. ...
...
شبتون همیشه روشن

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:1  توسط محمد آسمانی  |