می نگارم نامت را
بر آب بر برگ بر پیشانی
نگاهت می کنم در
خانه در بیابان در ویرانی
می بویمت در باغ
یاسی نرگسی ریحانی
می بینمت کز لطف
کوثری تاج سری جانی
با تو باورم تا دور دستها می رود
با تو دل تا بی نهایتها می پرد
با تو دنیا چه کوچک و آسان است
سینه ام وسیعتر از کهکشان است
بی تو آتشی درون سینه ام می گیرد
بی تو زینب از بی مادری می میرد
بی تو نمی بیند هیچ چشمی
کز فروغ تو دیده می بیند
آن یگانه کوه پشتش به تو محکم
نشسته و شکسته می بیند خم
گلبرگ گل و نسیم بهار و موج دریا
بی طراوت و بی حرکت و بی صدا
در پی رفتنت، برای به او پیوستنت
می ریزند اشک می خوانند آه
بی صدا و مهجور به ابدیت پیوست
ماه شب و آن خورشید پیدا و پست
من و تو روزگارمان چه بی نور است
دلهامان چشمهامان حقیقتا کور است
من و تو کجا به هم می رسیم وقتی
خورشید ز ما و ماه ز ما دور است؟!
