به نام خدایی که هست
سلام فرشته تو دار پر از حرف و عمیق و عاشق و پیچیده، سعادتي بود امروز بتونم به محضرتون بيام اما ...
شما (آقا) فرشته (خانوم) نمی دونم عقلت و قلبت چقدر حرفامو تصدیق می کنه؟ اینکه شما به شدت بامعرفتی و قدرت تشخیص معرفت و زیبایی و مرام درت قویه، جای شک نداره. مزه عشقو چشيدي و برات سخته و نمي توني بي عشق زيستنو تصور كني. خيلي هم مصري كه تو عشقي كه داري بي وفا نباشي و جا نزني.
دلای همه ماها با شدت و ضعف متفاوت همینطورن. خدا اینجوری آفریدمون. نمی تونیم خوبی و زیبایی و کمال ببینیم و نخوایم. عشق اينجوري پديد مي آد. آدم گرفتار مي شه چون نمي تونه نخواد. خود بخود تو دل مي ره. اصلا بذار راحتت کنم و بگم اگه اینجوری می شد نباشیم، دیگه دل نداشتیم و اگرم دل نداشتیم، آفریده نمی شدیم!
می دونی آقا فرشته خانوم خدا از همه وجود ما، دلامونو بیشتر دوست داره و اصلا وجودمونو واسه دلامون دوست داره. در واقع ما جز دل چیز دیگه ای نیستیم. مگه این پوست و گوشت و استخون از بین نمی ره و خاک نمی شه؟ این دله که موندگاره و مرکز محبته و خدا ما رو آفریده که عاشقش بشیم.
فرمود: كنت كنزا مخفيا و احببت ان اعرف و خلقت الخلق لكي اعرف
ساده بخوام بگم بايد عرض كنم خدا می خواد بهت بگه تو که لیلات یعنی یه بنده از 7.000.000.000 بنده من شیفته ات کرده. کسی که هیچی از خودش نداره، هیچ ضرری رو نمی تونه از خودش دفع کنه، محتاج محضه، هیچ قدمی جز برای لذت خودش برنمی داره، یه موجود فانیه که حتی نمی تونه بدونه کی می میره؟! یه هیچ محضه! کافیه یه دقیقه قلبش نتپه، یا نفسش بر نیاد، این به چشات که در واقع مال منه اینقدر زیبا اومده، برات خودش و داشته هاش اینقدر خواستنی شده که براش سر از پا نمی شناسی و اينهمه تو اثبات وفاداريت بهش مصري...،
نكنه عهدایی که با من داریو بشکنی. داره بهت می گه چرا منو نمی خوای؟ - بميرم الهي! - چرا پیش من نمی یای که همه هر آنچه کمال و جمال تو دنیا می بینی مال منه؟ ايشون كه به چشمت عزيز اومده اصلا با حساب کمالاتی که تو همین دنیای ماده می بینی صفر هم نیست. مگه خودت قبول نداري از اون بهتر خيليه؟ تازه اينكه شایدم نتونی بهش برسي یا ممکنه زود از دستش بدی. اینو بذار كنار مني كه اينهمه مي خوامت و هر وقت بخواي، چه بخواي چه نخواي پيشتم. هيچ نقصي ندارم. همه حتي هموني كه دلت رو برده از منن. نه مرگش و نه حياتش و نه تامين نيازهاش دست خودش نيست. یه وقت نکنه با من یکی بدونیش و عوضی بگیریش !؟! هر كيو آدم بيشتر دوسش داره بيشتر بهش فكر مي كنه. تو بيشتر تو فكر مني يا اون؟
تو قلبت مال منه. ببین عشق چقدر قشنگه و زندگیت رو عوض می کنه و همیشه تازه می مونه و زندت می کنه؟ انگاری گمشدته. واقعنم هست. تو باید عاشق می شدی و همین عشقو هم من بهانه کردم که از سنگ و خاک و آب و باد فاصله بگیری. دل به دنیا ندی و سراغ این اکسیری اعظمی بیایی که در من هست و از من هست. یه نمش رو چشیدی و حالا دیگه دیدی همه لذتها پیشش هیچه. آره تو می تونی. من اصلا واسه همین آفریدمت. بهتر از من پیدا نمی کنی. چون همشون مال منن. زیباییهاشونم مال منه. همه هر چه اونا به طور محدود دارن رو جمع بزن می شه بخش كوچكي از كمالات من . يادت رفته نبودي و آوردمت؟ چون دوست داشتم؟ چون مي خواستم مال من باشي و به من دل بدي؟ وقتش نرسيده هنوز؟ من بهت خودمو مي دم. تو بخواه. چه جوري مي تونستم خودمو بهت نشون بدم؟ چه جوري مي خواستم بهت بفهمونم من كيم و عشق چيه؟ بايد يه ذره اش رو بهت مي چشوندم يا نه؟! به همون راضي شدي؟! مگه آدم با پيش غذا خودشو سير مي كنه؟ اگه نمي خواستمت مطمئن باش نه مي آوردمت و نه سر راهت خودنمايي مي كردم و خودمو بهت نشون مي دادم. يادته ابراهيم خواست منو ببينه چيكار كردم باهاش؟ خوب تو رو چه جوري مي تونستم متوجه كمالات خودم بكنم؟ تازه خيلي وقتا آدما چیزای قشنگيو مي بيننن و حتي دوست مي دارن ولي عشقه كه برام مهمه و من تشخيصم اين بود كه تو بايد از اين طريق با عشق آشنا بشي. راهي كه خيلي از اولياء خودمو از همون طريق با خودم آشنا كردم...
تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل
به بیداریش فتنه برخد و خال به خواب اندرش پای بند خیال
به صدقش چنان سرنهی بر قدم که بینی جهان با وجودش عدم
چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت
دگر با کست بر نیاید نفس که با او نماند دگر جای کس
تو گویی به چشم اندرش منزل است وگر دیده برهم نهی در دل است
نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یک دم شکیبا شوی
گرت جان بخواهد به لب بر نهی و گر تیغ بر سر نهد سر نهی
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنهانگیز و فرمانرواست
عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق؟
به سودای جانان ز جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل
به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته
نشاید به دارو دوا کردشان که کس مطلع نیست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان به گوش به فریاد قالوا بلی در خروش
گروهی عمل دار عزلت نشین قدمهای خاکی، دم آتشین
به یک نعره کوهی ز جا برکنند به یک ناله شهری به هم بر زنند
چو بادند پنهان و چالاک پوی چو سنگند خاموش و تسبیح گوی
سحرها بگریند چندان که آب فرو شوید از دیدهشان کحل خواب
فرس کشته از بس که شب راندهاند سحرگه خروشان که واماندهاند
شب و روز در بحر سودا و سوز ندانند ز آشفتگی شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورت نگار که با حسن صورت ندارند کار
ندادند صاحبدلان دل به پوست وگر ابلهی داد بی مغز کوست
می صرف وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد

به همه چی پشت پا بزن! به اين عشقي كه كهنه شده، زمانپذير بوده، كار خودشو كرده، به همه هر آنچه برات تکراری و جاری شده! به دل دادن به غیر من. به جای من نشوندن غیرم. به، به حرفام گوش ندادن. به، به سمتم نیومدن، يا كجدار مريض اومدن، اشتباها داری حرفای منو زیر پا می ذاری و به حرفای غیر من گوش می دی! تو اونقدر که مثلا به مخلوق من علاقه داری اگه منو می خواستی، برام می نوشتی، بهم فكر مي كردي، دوسم داشتي و اونو تو دلت جاي من نمي نشوندي.
باهام معاشقه می کردی. من همیشه باهاتم. همه جا. خیلی خیلی هم دوستت دارم و هیچوقت تنهات نمی ذارم. تو همه چی نامحدودم. درست برعکس همه عشقهاي، همه زندگیهای، همه لیلاها. اصلا تو نبودی من بهت وجود دادم. تو هیچی نمی دونستی من بهت یاد دادم و... .
اگه بخوام بنویسم باید تا فردا بنویسم همینجوری. نمی خوام زیاد طولانی بشه و البته نمی خوام حرفایی که می خوام بزنم هم ناگفته بمونه. لازمه عذر بخوام ازتون. تو اين جايگاه حرف زدن اونم توسط من حتما خالي از عيب و ايراد و مخصوصا اغراق نيست. به بزرگي خودتون ببخشين.
آقا فرشته خانوم اينو بدون شما اونقد كمالات داري كه یه زمینی ازت خوشش بياد. به همون دلیلی که شما از اون خوشتون اومده. به خاطر خودت و خدایی که اینهمه تو رو می خواد و این خواستن رو بهت می گه و منتظرته و برای اومدنت لحظه ها رو می شماره و اصلا واسه اومدن آفریدت، بيش از اينا از خدا خوشت بياد، بیش از اینا به سمتش برو، بیش از اینا ببینش، تو بهش خیلی محتاجی، هیچی غیر عشقش راضیت نکنه یه وقت، به همه چی و همه جا می رسی... .
اونی که چشش به دریا بیفته اسیر یه قطره نمی شه.
به پاکیت قسم آقا فرشته خانوم من جز به خاطر خودت و البته خدایی که منتظرته و خطری که به کمینت نشسته، به هیچ دلیل دیگه ای برات ننوشتم. اینو باور کن و خواهش می کنم از صراحت حرفام ناراحت نشو. نوشته ام فقط و فقط به خاطر خودته و خدایی که صبورانه منتظرته .
آتش این عشقی که مشغولشی فرو کش که بکنه، خدا خودش سر بر می آره و یهو می بینی همونی که همه عمرتو دنبالش بودی و بیرون از وجودت سراغش می گشتی در تو بوده و حتی از تو به خودت نزدیکتر بوده. تویی که همش با قطره ها سر و کله می زدی یهو می بینی بدون اینکه بفهی کی و چه جوری، به دریا رسیدی. به دریا نه به اقیانوس. منتها باید بخوای نگاه کنی. خیلیا همینجا می مونن و واسه همیشه می میرن.

همه خوبیها و قشنگیها و دلبریهای همه قطره ها تو چشای به اقیانوس پیوستت رنگ می بازن و به وسعت دیدت لبریز آرامشی بی زمان و مکان می شی و به نهایت نگاهت به بی نهایت می پیوندی و توی محدود و اسیر اون همه حد، دیگه نه فقط اسیر نیستی بلکه حد پذیرم نیستی. تو هم نامحدود می شی. می شی جلوه خدا. وجودت ماوای خدا می شه و عالم و آدم بهت پناه می آرن.
انشالله زنده باشم ببینم اون روز رو .
امیدوارم دل هم من، هم شما فقط جای خدا باشه و هیچ چی جانشینش نشه، چون اگه خدا به تنهایی باشه ، همه چیز هست؛ اگرم نباشه، هیچ چیز نیست. فقط و فقط سرابه. سرابی که با مرگ به نیستی و هیچی و عدمی بودنش پی می بریم.
خدا پشت و پناه و تنها تکیه گاه و تنها محبوب و معشوق و مطلوبت
آسمون زندگیت همیشه پر ستاره
قلبت پر نور و شعور
روزگارت پر از خداوند