به نام آنکه هستش در هستی پنهان من است
گرفتارشی نه؟ دلت می خواد باهاش حرف بزنی، براش بخندی، بگی، صداش کنی، نیگاش کنی، دورش بگردی، ببوسیش، براش جونتو بدی، بمیری...
دوست داری برات حرف بزنه، بخنده، بگه، صدات کنه، نیگات کنه، دورت بگرده، ببوست ، برات بمیره...
و چه اگه روی جریان زمان سوار بشی و گذشتت رو ببینی دوست داری هیچی از اینا هدر نره، هیچوقت نگذره، گم نشه، جا نمونه، حذف نشه...
قلبت داره واسه دیدنش از جا در می آد، داره کنده می شه، نفسهات به یادش که می افتی تو سینه حبس می مونه، در نمی آد. با اینکه بیرونه ازت، خودت رو باهاش پیوسته می بینی و یه چیزی انگاری ازش در تو هست. هیچوقت ازت جدا نمی شه و همیشه با تو هست و می مونه. دست تو نیست این خواستن، خواستنیت شده. نمی تونی نخوای. خودش بهت تحمیل می شه. به حضورش هر لحظه محتاجی و بی حضورش رمق و نایی واسه بودن و بلند شدن و به کارت رسیدن و عادی بودن نداری...
هم اون گذشته ای که گفتم و هم این حالی که گذشت و هم اون میل بقا و این میل حضور و اون احساس وجود و هم این خواست اکید و شدید، یه نیازه. یه نیاز معما گونه قوی و نازائل که در نه فقط تو، که همه هست. لیلای ماهی می خواد که ازت دلبری کنه و تو چون لیاقت رفع این نیاز رو داشتی و بناست با این رفعت به کمال برسی بهت دادنش.
طبیعت دل خواستنه و تو که از طفولیت و نوجوانی عبور کرده ای، در آغاز راه درازی قرار گرفتی که همون اولش اصول و ملزومات و قواعد و حدود و عوارض و آثارش رو بهت نشون دادن و گفتن و چشوندن و آموختن.
سبزه آن دشت بدی و لاله این باغ شدی سبزه آن باغ کو لاله این دشت کجا؟
دل خیلی پر از خبره و خبر نه اون چیزیه که تو روزنامه ها و رسانه ها می خونی و می بینی و می شنوی. وقتش رسیده که گفته هات رو ببینی و بشنوی.
چشم و گوشت رو که بستی و بر سر راه دل که نشستی می بینی چه خبره!!
الان چه کار می شه کرد؟ عشقش رو بکاو. به دقت. به نهایت ظرافت. جلوی دلت رو نگیر. هرگز و اصلا و ابدا. بذار باهاش بره تا هر کجا که می خواد. سر رشته همینه و تو پیداش کردی. از دستش ندی. خیلیا همه عمرشونو واسه بدست آوردن این می دون.
اونوقته دلت با الفبای عشق به صورت مبهم آشنا می شه. به تو هم وحی می شه. رسول عقلت رو کوچ بده و به غار حرا دل ببر تا چله بگیره و آماده بشه. بعد به سراغ دل بفرست و باهاش عمیقا و تا هر وقت که لازمه خلوت کن و هر بندی که تو عشقت به لیلای خودت بر بستی رو به تفصیل بهش عرضه کن. به هر چی بهت گفت گوش بده. به وسعت همه گذشته ها و عمق همه لحظاتی که باهاش بودی. عقل، وجود بهش پیوسته ات رو شخم می زنه و تو کم کم وجودت آماده انزال کتاب و بارش باران حکمت ذات دیگه حالا آشنای اله می شه. قدرت فرا می رسه و تو در دم به شبی پا می ذاری که خودت خورشیدشی. شبی که برتر از هزار ماهه. زمان متبرک می شه و مکان عزیز. تو با اینکه زنده ای می تونی تولد با شکوه خودت رو ببینی و جشن بگیری و ببینی که همه عالم بهت سجده می کنن و احسنت و آفرین می گن.
بشو رو و سیمای خود در نگر که آن یوسف خوب سیما تویی
غلط یوسفی تو و یعقوب نیز مترس و بگو هم زلیخا تویی
از این ساحل آب و گل در گذر به گوهر سفر کن که دریا تویی
از این چاه هستی چو یوسف برآ که بستان و ریحان و صحرا تویی
اگر تا قیامت بگویم ز تو به پایان نیاید سر و پا تویی
