تبليغاتX
زمینی آسمانی - باران
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

اگه بپذیریم همه چی تو عالم منظمه، سکوت سنگین آسمون پر ابر بهار نمی تونه عمدی نباشه. همه چی حتی آسمون واسه خدمت به ما آفریده شدن. مدتیه بارون نمی آد و تو دل خیلیا بغض نشسته. چرا نمی آد؟ دلامون سرد شده یا این زمینه که گرم شده؟ اگه می بینی نمی باره و عطش زمینو سیراب نمی کنه و نمی نشونه، حتما حکمتی در کاره. دل گرم می خواد. تا ما اهلیت بارش رو پیدا نکنیم و متوجه باراننده نشیم و به تفسیر عالم همش با عینک خودساخته و پرداخته مادیمون بشینیم و خالق آسمون و زمینو به کناری بذاریم و وقتی محو جلوه های هر کدومشون می شیم یادمون بره واسه چیه که اولا جلوه می کنن و ثانیا محوشون می شیم؟، اهلیت بارشو نداریم. حیف این رحمت خاص و نعمت بی قیاسه الکی بباره! مگه نه اینه که عالم درون و بیرون منطبقن بر هم؟ دلهامون بی خاصیت تر از سنگ شده. لااقل از دل سنگ یه چشمه جاری می شه ولی ما چی؟! همه چیزمون به بی راهه رفته و تازه کت و شلوار می پوشیم و پز گمراه شدنمونم می دیم و خودمونو با کلاس می دونیم! تازه عطر و ژلم می زنیم که ناتمیزیمون معلوم نشه. نه؟!
هر چیزی که عادی می شه کمتر واسه اون که دلش با معنا نامحرمتره جلوه می کنه و این ناپدید شدن رو اگه تو همه بهارای عمرمون دنبالش بگردیم و حواسمونو جمع کنیم می بینیم ما هنوز حقیقت بارونو نفهمیدیم.
یه وقفه طولانی می تونه ما رو سر عقل و سر فهم بیاره اگه البته دلخوش به ابر مصنوعی و بارون ساختگی نشیم و براش اقدام نکنیم! ما چقدر کم لطف و بی مقدار و کوته نظر و شکایتگر و خودپرست و نیازمند و مغروریم! پناه بر خدا! خودش مگه نگفته: فکر کردین تا حالا اگه من آب رو ببرم و بارونو ازتون بگیرم چی می شه؟ چرا بی خیال و راحت تو این هوای گرم زیر کولر نشستیم و به خوابی عمیق و سنگین و زمستونی و سرد فرو رفتیم؟!! چه کار می شه کرد؟ آره واقعا از ما که سرا پا ضعفیم و نقص و نیاز چی بر می آد؟ اینم یه بهونه دیگه واسه بخشیدن به سمتش رفتنمونه اگه درست فکر کنیم. بهانه ای که می خواد باهاش ما رو از هرز رفتن و هدر شدن نجات بده و از اسارت زمین خشک رها کنه...

آسمون دل ما بارها و بارها ابری می شه، نسیمی می آد ابرا رو می بره. دوباره ابر می آد و ما... نمی باریم! سرمونو به تماشای یه فیلم گرم می کنیم و از خوراکیهای خوب زمین به چیپس و پفکش بسنده می کنیم. دوباره فردا که ابر اومد عوض بارش، دلگیریمونو بهانه می کنیم و تو جمع اهل این قبیل دلا وارد می شیم و با بگو بخند حواسمونو پرت می کنیم که مبادا جداره ای، مبادا آشیانه ای، مبادا گل و سبزه و برگی، درختی، تشنه ای، یه نمه از ما خیس بشه و حیات بگیره. دوباه باز... پارک! دوباره باز... اینترنت! دوباره باز... عادت! دوباره باز... شهوت! دوباره باز... دوباره باز... هزار چیز دیگه.

بعضیامون لطافت بارشو که نمی فهمیم کم کم با دل سنگ شدمون فراموش می کنیم که اگه بارون نباشه آبم نیست. اگه آب نباشه ما هم نیستیم. هیچی نیست. جالبه بعضیا می گن: خوب آب نبود نمی میریم که، نوشابه می خوریم!! و جالبه که حواسمون نیست نوشابه هم معجون مصنوعاتیه که اصلش آبه نوع حرف زدنمون چقد بی منطق و خرابه! اگرم کسی بهمون بگه اینم از بارونه، می گیم دریا که هست. تصفیه اش می کنیم  و می خوریم. راستی... دریا که هست! چرا نگرانی؟! می خوریم. تموم می شه می ره. بالاخره تا ما زنده ایم که آبش تموم نمی شه، نه؟ بس نیست؟ همینو بچسب! نترس دریا که دیگه سنگ نمی شه. سوراخم نمی شه که  بگی آبش تموم می شه یه روزی...
نزدیکه به استسقا دچار بشیم و هموون لب دریاهای خودساختمون بمیریم.
پناه برخدا...

تو هر وقت زمین دلت سیراب شد از بارش بارون اشکات، درهای آسمونم باز می شه و انبوه قطره هاش می باره. رو سر همه: دشت، صحرا، جنگل، دریا، سبزه، گل، درخت. اون طروات رفته دوباره بر می گرده و اون روزای پر رنگین کمون رویایی و خاطره انگیز زنده می شه و ...
تو خیس خیس خیس می شی...

کاش می شد بچه می موندیم و بزرگ نمی شدیم. واقعا چه صفای کودکی شیرینه و از خواستنش رها شدن سخت! اگه می شد همون پاکیو می داشتیم و این چش و گوش و فهمو حتما همه وقت همبازیش می بودیم و خیلی نزدیک و صمیمی و بی پرده باهاش حرف می زدیم و می گفتیم و می خندیدیم و بهش دل می دادیم می فهمیدیم لطافت و پیام پر رمز بارش بارونو. ولی نه؟ نه اون دوران بر می گرده نه می شه به این رویا دل خوش کرد. باید بلند شد، باور کرد، به راه افتاد. باور این راه بلند کلید پروازه تا اوجه. کیه که نخواد بپره و تا اوج آسمونا بره؟ پرواز آرزوی روزای پر بارش همیشه سبز و بهاری منه. می شه پروازم بدی و بهارو تا آخر عمرم امتداد بدی؟ اگه بارون لطفت بباره واسه این پرواز، محشره...

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:31  توسط محمد آسمانی  |