
واسه اینکه بهش برسی، مهم همون رفتنه. ابراهیم علیه السلام گفت: انی ذاهب الی ربی سیهدین. مثل موسای داستان خضر - که تازه اونم به مقصد رسید - نبود که هی بگه چرا، چرا؟ خودمونم همینجوری هستیم. دوست داریم دیگران بهمون اعتماد کنن. حتما تا حالا شده کسی بهتون ابراز ارادت کنه و حرفی بزنین بهش و کاریو ازش بخواین و هی بگه: چرا؟ آدم احساس می کنه این رسمش نیست. به دلش نمی شینه. مقام معشوق اقتضا می کنه که هر چی اون گفت بگی چشم. مریدی و مرادی حکایتش همینه. در واقع همه این روابط چه عاشقی و معشوقی و چه مریدی و مرادی، تمرین همینن که به وظیفت که رفتنه عمل کنی. اصلا ایمانم یعنی همین. تازه با مرتبه ای خیلی بالاتر. ندیده و نشنیده و نچشیده و نشناخته هرچی می گه باید بگی چشم . اصلا بندگی یعنی همین. به عقیده من اونی که تو روابطش با خلق خدا این معرفتو نداره نمی تونه تو رابطه ای که با خدا داره اینجوری باشه. اومدیم که ببینه چقدر قبولش داریم و بهش مطمئنیم. گاهی وقتا آدم دوست داره دستور بده به اونی که ادعا می کنه دوسش داره. خودشو خیلی قدرتمند جلوه می ده و مشتاقشو محتاج. اگه اونی که می خوادش خودشو بی نیاز نشون بده یا به حرفش عمل نکنه، دل معشوقه می شکنه. بمیرم الهی که اینهمه ازم چیزی خواستی و من عمل نکردم و دلتو شکستم و بهت ابراز بی نیازی کردم و خودمو چیزی فرض کردم. تازه خوب چرا دستور می ده معشوق؟ چون عاشقش رو چیزی به حساب آورده و عددی انگاشته. حالا به این، اینو اگه اضافه کنی که وجودمونم خودش داده، دیوونه می شی.
