تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی


... و ان شكرتم لازيدنكم و ان کفرتم ان عذابی لشدید.

گفتی اگه ازم تشکر کنی حتما نعمتاتو افزایش می دی و اگه این کارو نکنیم عذابت شدیده. قاعدش این بود بگی اگه شاکر نباشی عذابت می کنم. چرا اینجوری حرف نزدی؟ این به خاطر لطف و رحمت زیادته که از غضبت سبقت گرفته. دلت نمی آد عذابم کنی، نه؟ الهی بمیرم! تو می گی عذابت سنگینه، نمی گی عذابم می کنی. جونمو واسه این مهربونیات می دم... .

ما بين خودمون مرسومه مي گيم جبران مي كنم. كسي كه بهمون لطفي مي كنه سعيمون جبران عملي لطفشه. شكر عملي يعني همونجوري بودن كه خدا مي خواد. يعني اينكه بنده باشي و همه منيتت رو ببازي و دل به ليلاي هزار عشوه عزيز و بالا بدي. اسم اينو اگه عشق مي ذارن. جز عاشق كسي شعور رسيدن به اين مرحله رو پيدا نمي كنه. وقتي كسي به اين وادي قدم گذاشت انفاسش و اقدامش شكره. اما چون هموني هم كه شاكره از خداست وجودش، هيچ كي نمي تونه لطف خدا رو جبران كنه. چون از خودش هيچي نداره. كارايي هم كه يه عاشق طريق حق مي كنه با ابزار و لوازمي انجام مي شه كه مال همون وجوديه كه خدا به خودش و غير خودش داده. بگذريم از اينكه با همه اين لوازمات هم نمي شه شكر خدا رو به جا آورد و حتي فقط با زبان ازش تشكر كرد:

از دست و زبان كه برآيد      كز عهده شكرش به در آيد.

خدا با شكر چيو زياد مي كنه؟ همون نعمتي رو كه به خاطرش لفظا يا عقلا يا قلبا و يا عملا ازش تشكر كردي. به ميزان معرفتي كه آدم پيدا مي كنه نعمات براش درجاتشون متفاوت مي شه. هر چند همه از اين جهت كه از يارن دلنشين و عزيز و شايسته تقديرن اما اوني كه دنبال خودشه، نعمت همنشيني و قرب بهش رو از همه نعمتها بالاتر مي دونه و خدا هم به شخصي كه شاكر اين نعمته خودش رو مي ده. چون خود آدم نفخ روح خداست و جز خدا در عالم هيچي نيست اين كم كم به فناي آدم در ذات خالق عالم منتهي مي شه و چنين آدمي در فرش نمي گنجه، در عرش سير مي كنه. در عين اينكه با مردمه و مثل اوناست، بي مردمه و مثل اونا نيست.

وقتی ازت چیزی می خوام می دونم واست هیچه. حتی اگه اون چیز این باشه که بخوام بساط کائنات جمع بشه و دوباره چیده بشه. کافی فقط تو منو بخوای. کافی ازم خوشت بیاد. یه کاری کن مهربونم داره دیر می شه. دلمو بهت دادم و ازت پس نگرفتم. وقتش نیست یه ذره به اون مقامی که اراده کردی منو برسونی برسم؟ می دونم دوسم داری، می بینم عاشقمی، بیش از اینی که پیشمی می خوامت. تو اونقدر بزرگی که کمتم زیاده. اما من زیادت رو می خوام. عشقم بذار به جنون بکشه. دیگه عشق جوابمو نمی ده. گفتی به کوه تجلی کردی متلاشی شد من با تجلی خودت متلاشی کن. بذار نباشم و از بین برم تا تو باشی و حضورت همه وجود منو عالمت رو بگیره.

من نمی خوام باشه؟ می شه من نباشه؟ منیت منو نابود کن تا اونی که باید باشه بود شه. می شه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:15  توسط محمد آسمانی  |