اگه منو نمی خوای پس چرا به یادم می آی؟ اگه فک می کنی من نمی خوامت پس چرا اینهمه زار می زنم؟ نکنه دوسم نداشته باشی! اگه حتی اینجوری باشی من جز به تو دل نمی دم. اگه دلمو نخوای و دوست نداشته باشی بخوامت، می رم به همه می گم که چقدر مهربونی و زود جواب آدمو می دی. اینقدر ازت می گم تا یکی از اونایی که دوسشون داری بالاخره یه روز منو ببینه و برام دعا کنه تا تو منو قبول کنی.
چه خوبه مجنون تو بشم و به همه بگم لیلای من چه طناز و عشوه گره. یه کاری می کنم دیگرانم ببیننت. مطمئنم اگه چششون بهت بیفته نمی تونن نخوانت.
تو باهام هر کار کنی ازت جدا نمی شم، ولت نمی کنم. من به همین خواستنت راضیم. بذار دیگران به معاشقت بیان و سهم من همون یاد یه طرفت باشه.
حتی اگه بمیرم اون دنیا هم به همه می گم که چقدر می خواستمت. قول می دم به هیچ کی نگم تحویلم نگرفتی. تو اصلا تحویلم نگیر. فک می کنی اینجوری عشقت از دلم می ره و فراموشت می کنم؟ حتی اگه به خاطر سماجتم مسخرم کنی کوتاه نمی آم. اگه همه عالم دست به دست هم بدن و بخوان دوستت داشتنو، ازم بگیرن نمی ذارم. حتی تو هم اگه طردم کنی محبتت تو قلبم می مونه. همش بهت نگاه می کنم و می گم: رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر.
بهم گفتی تو سختی میندازیم تا التماست کنم و به گریه بیفتم. با خودم می گفتم گریه من به چه دردت می خوره؟ برام سوال بود چرا این کارو باهام می کنی. می خوای بگی از اونی بیشتر خوشت می آد که بیشتر گریه کنه؟ یعنی تو دلت می خواد منو تو اوج غمگینی ببینی؟ نه! می دونم دلت نمی آد. تو سختیهایی هم که می دی مهربونی. اشک راه بهت رسیدن رو ترسیم می کنه. اگه بخوام بهت برسم باید بتونم به موانع راه غلبه کنم. ابزار این غلبه گریه است. در واقع تو ازم می خوای مسلح بشم تا تو راه نمونم و بتونم بهت برسم. دلم آروم گرفت که اینقدر به فکرمی. آرامشی به وسعت یک اقیانوس.
((اخذناهم بالباساء و الضراء لعلهم یضرّعون))
درسته که از خدا جز خدا نخواستن یه جور کماله ولی این منافاتی با دعا برای مسائل عادی جریان زندگی و چیزهایی که به نظرمون کم اهمیته نداره. اینکه آدم به صورت جزئی و موردی دعا کنه اثرات تربیتی زیادی داره.
بعضا آدم یه چیز کلی می گه ولی به جزئیات توجه نداره. جزئی دعا کردن توجهش رو به مسائل بیشتری جلب می کنه. كم كم مسائل كوچك هم براش با ارزش جلوه مي كنه و حواس جمع مي شه كه نبايد نسبت به اونا بي توجه باشه. همه اشيا عالم مخلوق خدا و مشغول تسبيحشن. اين اصل كلي رو آدم ابتدا به صورت سربسته عقلا باور مي كنه و مي پذيره ولي كم كم با توجه به مسائل دم دستي و مواردي كه توی زندگي روزمره اش دخيله نگاهش عميق مي شه و به کنه این مطلب بیشتر می رسه. یعنی از معرفت بیشتر مخلوقات به معرفت بیشتر خالق پی می بره.
حسن ديگه جزئي دعا كردن اينه كه از شرك آدم كم مي شه و نگاه آدم موحدانه تر مي شه. وقتي تو همه چي به خدا رجوع بشه و واسه همه كار آدم از خدا خواهش كنه، با اين حقيقت انس مي گيره كه همه چيز از خداست و غير خدا كاره اي نيست. ممكنه آدم به طور كلي بگه خدايا من فقط تو رو مي خوام ولي مثلا وقتي مريض مي شه شفا رو دست دوا و دكتر ببينه. نگه يا من اسمه دوا و ذكره شفا. يا معتقد نباشه که و اذا مرضت و هو يشفين. اگه مريض بگه اول خدا بعد دكتر شركه! مي شه نتيجه گرفت دقت آدم افزايش پيدا مي كنه كه يه وقت در حالي كه معتقده همه چيز دست خداست و فقط اونو بايد خواست گرفتار شرك نشه. دعا به خاطر تكراري كه مي شه به معرفت عمق مي ده و كم كم معارف صفت و ملكه مي شن.
مورد بعدي اينه كه آدم چون ناچاره احتياجات روحي و جسميش رو برطرف كنه ناگزير با اشيا و افراد مختلف سروكار داره. دعا فرصت مناسبيه كه آدم به اين اشتغال جهت بده. عوض محدود ديدن و به پايين نگريستن و دنيايي شدن و غبار گرفتن، دنبال خدا بگرده و خودش رو از دست نده و با اونا هم سنخ و هم جنس نشه. من احب شيئا حشره الله معه همين قضيه رو ثابت مي كنه. چون كسي كه مدام با چيزي سروكار داره كه ازش رفع نياز مي كنه اگه حواسش نباشه و رفع اون نيازش رو از خدا نخواد كم كم بهش ديد استقلالي مي ده و به خاطر اينكه هر رفع نيازي با لذت توامه دوستش مي داره. اين دوستي كم كم عميق و ريشه دار شده، صفت و ملكه مي شه. آدم هم با صفات و ملكاتش همنشينه و حشرش هم با همونهاست.
خوبی دیگه همه چیز رو از خدا خواستن اینه که اينجوري آدم بيشتر به فقر و نياز خودش و غنی و بی نیاز بودن خدا پي مي بره. چون همش از خدا می خواد و این خواستن در صورتی رخ می ده که از خودش کاری بر نیاد و خدا قادر به انجام اون کار باشه. چنین آدمی هیچوقت گردنکشی نمی کنه. خودش رو فقر محض می بینه و همواره محتاج رفع نیاز. طبیعیه که تا وقتی آدم خودش رو محتاج و نیازمند ببینه محاله گردنکشی کنه و تکبر بورزه و به کسی آسیبی برسونه. با نبود صفاتی از این دست سرعت سیر آدم خیلی بیشتر می شه.
مساله بعدي اينه كه یاد خدا تو زندگی جاری می شه. چون هیچوقت آدم بیکار نیست. همیشه مشغول چیزی بودن وقتی با همه چیز رو از خدا خواستن جمع بشه یعنی همیشه از خدا خواستن. آدمی که همیشه از خدا چیزی بخواد یعنی همیشه به یاد خدا هست و یاد خدا نیازمند شناخت خداست و شناخت خدا قطعا عبودیت آوره و خوب این هدف خلقت عالمه. آدمی که به هدف خلقت عالم نزدیک بشه و برسه وجودش شکوفا شده. شکوفایی مکنونات سری، آدم رو به جایگاه واقعیش سوق می ده.
...
شباهتی که گاها احساس می کنیم نوشته ها و گفته ها و افکار و احساسات و اعمال ما آدما به هم داره در واقع به شباهت وجودمون که اینا همه عوارضشن بر می گرده. نهاد همه آدما یه جور سرشته شده. همه ما فطرتا بدیها و خوبیها رو می فهمیم و خالقمونو می شناسیم. وقتی اصول وجومون شبیه همه، خیلی وقتا عوارضش هم شبیه همه.
معرفت و شناخت خدا در ما یا اصلا بهتره بگم دلمون مثل بذری می مونه که در خاکه. واسه جوانه زدن و نهال شدن و درخت شدن و برگ و بار دادنش باید زمستون بره و بهاری بیاد و خاک و آب و هوا مستعد باشه. اینجوری نیست که همه داستان همین باشه. این وسط آفتای زیادی هست که ممکنه بخشای مختلف وجودمونو تحت تاثیر قرار بده. ریشه، ساقه، برگ، میوه. بعضی از اونا حتی ممکنه حیات رو مختل کنن. در مقابل آفات چه باید کرد؟ باید واکسینه شد. باید از یه سری چیزا پرهیز کرد. باید به یه سری چیزا بی توجه بود. باید گاهی وقتا به تقویت خود پرداخت و از کود استفاده کرد یا حتی بعضا به سمپاشی پرداخت.
...
باغبون وجودتون خودتونید. سلامتی و مریضی اون دست شماست. باید ببینید کجا غفلت کردین که موجب کم باری شما شده و طراوت رو ازتون گرفته. زندگی بی خدا سخته. این تعریف عالمه. ذات عالم اینجوری که اگه با خدا بودی همه چی داری و اگه نبودی از همه چی محرومی.
از عشوه ها و ناز آوردناش که بگذریم و نگیم امتحان می کنه ببینه چقدر ادعامون درسته و این نادرست بودن رو بهمون اثبات می کنه، از مراقبت و مواظبت نباید غافل بشیم. شاید مراقب خودتون نبودین.
خوب خدا چرا دعای ما رو مستجاب نمی کنه؟ اینجا باید به عقلمون رجوع کنیم. عقل می گه خدایی که همه احتیاجات ما رو برآورده می کنه، چیزایی که اصلا نمی دونیم حتی چیه ولی اگه عنایتش نباشه و اونا اونجوری که هستن نباشن، نیست و نابود می شیم رو تامین کرده. اصل وجودمون از اونه یعنی همین که هستیم به اراده اونه. چه جوری می شه خودش بهمون وجود بده، همه احتیاجات وجودمونو برآورده کنه بعد بهمون بگه ازم بخواین مستجاب می کنم اونوقت نکنه؟؟!
دیدین گاهی وقتا آدم از کسی که دوسش داره یه چیزی می خواد ولی به اون آدم نگاه نمی کنه فقط می گه بده، اون آدم توجه نمی کنه تا نگاهش کنی؟ گاهی وقتا حتی می ذارش تو دستت ولی محکم می گیرش و تو هر چی می کشی نمی آد، نگاهش که می کنی لبخند می زنه و با نگاهش باهات حرف می زنه؟ چی می گه؟ می گه: منو ببین. بهم نگاه کن. ازم بخواه ولی منو واسه همین چیزا نخواه.
مطلب دیگه اینه که خدا که ارحم الراحمینه بهتر از هر کسی به صلاح و فلاح هر کسی آگاهه. گاهی وقتا آدم مریضه مثلا سرما خورده. ترشی می خواد. بهش نمی دن. خوب چنین آدمی اگه ترشی بخوره حالش بدتر می شه. براش مثل سمه. ما از بس مشغول دنیاییم و به خدا نگاه نمی کنیم و از مقام خودمون غافلیم خدا با علم مطلقی که داره می دونه که اگه فلان خواسته دنیایی ما رو که تازه اونم فقط فکر می کنیم به نفعمونه و معلوم نیست واقعا اینجوری باشه، برآورده کنه دنیا زده تر می شیم، ازش دورتر و دورتر می شیم. اینقدر تو همون حالت نگمون می داره که بهش نگاه کنیم. اونوقت تو نگاهش بهمون می گه تو که فکر می کردی من بهت بی توجهم ببین تو چه اشتباهی بودی. ببین من کیم و راجع به من چی فکر می کردی. من به فکر توام همش ولی تو فقط به فکر خودتی. تویی که هیچ چی نمی دونی و نمی فهمی و حتی احتمال هم نمی دی که شاید اونی که می خوای به نفعت نباشه.
تو مریضی به مریض که هر چیزی نمی دن. اگه ندادن این یعنی به فکر اون مریض نیستن؟ یا یعنی از خودش بیشتر به فکر سلامتیشن؟
آدم اگه سالم باشه که چیزی نمی خواد. چون همه چی داره. تو اگه حالت خوب بود فقط منو می خواستی که همه چیزم که همه چیزتم که درمون همه درداتم. دردت از من دور بودنه. بی تابیت مال همینه. ولی تو گوشت بدهکار نیست. شاید بگی خوب من که خواستم ازت همینه. فقط تو رو می خوام. مگه خواستن تو مرضه! یا اونی که بخوادت مریضه؟
تو واقعا گرفتار سرابی. فک می کنی منو می خوای. ببین به چه همه چیز و به چه همه کس نگاه می کنی. ببین عشقی که مدعیشی فقط مال منه چه همه شریک داره. تو هر روز با یه نفری! هر روز به یکی دل می دی. دلی که فقط مال منه و تو بارها اینو گفتی. خوب من چه جوری بپذیرمت. می خوای بگی اونا از من بهترن!؟ چه قدر بهت فرصت دادم؟ چقدر نگات کردم؟ چقدر صدات زدم؟ چقدر کسیو فرستادم سراغت باهات حرف بزنه و بگه که می خوامت؟ چقدر برات نامه نوشتم و پیام فرستادم. تو چقدر توجه کردی؟ اصلا گوشت بدهکار نبود. انگار مست غیر من شده بودی.
با وجود این همه می بخشمت. تو بیا. هنوزم می خوامت. منتها من چه کار می تونستم بکنم جز صبر؟ تو باید می فهمیدی که راهی که می ری و چیزایی که بهشون دل می دی اشتباهه. تا درد دور بودن از منو نچشی قدرمو نمی دونی.
یه چیز دیگه هم اینه که تو وقتی باهام مانوس بودی کفو من نبودی. هم شانم نبودی. در سطحم نبودی. منتها من اینو به روت نیاوردم. می دونستم حرفایی که می زنی فقط حرفه. فقط ادعاست. خواستم وقتی چشای دیگران نگاهتو می دزده و به دنبالشون می ری یه خاطره ای ازم داشته باشی که یادت نره. چه کارت باید می کردم؟ تو بعد از کوله باری از تجربه های تلخ و ناخوب، همون صحنه های با من بودنه که واسه بلند شدن و به راه افتادن و پیشرفت کردن و به من رسیدن بهت انرژی می ده. شاید این بار که دیگه وقعا فهمیدی من کیم و چقدر با معشوقه های دروغین دیگت متفاوتم وقتی می خوای بیای پیشم متفاوت باشی. یه کم خودت رو زیاد کنی. یه کم از بچگی در بیای. بفهمی بهم چی بگی و دربارم چی فکر کنی و قدر حرفامو و خواسته هامو بدونی.
یه کم به حرفام فکر کن. منتظرم بهم پیغام بدی
صبح كه بيدار مي شم و چشامو باز مي كنم، بلند مي شم و به سمت پنجره مي رم تا نفس بكشم، يه نفس تازه! با خودم به اين فكر مي كنم كه امروز چي مي شه؟ همون چيزاي ديروز تكرار مي شن يا اتفاق جديدي بناست رخ بده؟ اون اتفاق چيه؟ اصلا چرا من همش دنبال يه اتفاق جديدم؟ اينهمه تا حالا اتفاق جديد افتاده مگه چي شده؟ گيرم كه امروزم يكي ديگه اتفاق بيفتده، چي مي شه؟ از خودم مي پرسم: نكنه اتفاق جديد هم يه چيز تكراريه؟ خيلي چيزايي كه تو زندگيم رخ مي ده، يه زماني يه اتفاق جديد بوده ولي الان تكراريه. به همين دليل كه جديداي گذشته الان ديگه نه اتفاقن و نه تازه، اتفاقات جديد هم يه روزي عادي مي شن و ديگه تازه نيستن. اين يعني چي؟ يعني من غافلم و گول خودرم؟ دلم به دنبال جديد و تازه بودن خوش بود اما در واقع دنبال تكرار مكرراتم. من اگه هميشه ثابتم و وجودم هر روز يكيه پس يعني هم قبل از اتفاق هم بعدش هستم. هم وقتي يه چيزي اتفاقيه هم وقتي تكراريه، هم وقتي جديده هم وقتي كهنه و قديميه. به خودم مي آم. يه فكري به شدت مشغولم مي كنه. نكنه چيزايي كه دغدغه هر روز من همه همينجوري باشن؟! نكنه اونام مثل اين حسي كه در من هست و منتظر يه اتفاق جديدم، هستن. اينجوري كه من بيراهه مي رم. اينجوري كه به واقعيات نمي رسم. دقت كه مي كنم مي بينم خيلي از چيزايي كه هر روزه منو به خودشون مشغول مي كنن شامل اين قاعده مي شن.
من منظورم از ((یه اتفاق تازه)) این نبوده و نیست که تکرار بده. اتفاقا می خوام بگم چون مبنا و اساس زندگی بر تکراره نباید منتظر یه اتفاق تازه بود. تازگی رو باید از همین تکرر بدست آورد. تکرار وقایع زندگی وقتی که به معرفت ما عمق بدن و ما رو به نتایج برسونن مطلوبن. واسه تعمق معرفت و رسیدن به نتیجه هم باید تکرار کرد. مثل یه مغنی که چاه می کنه. تا بالا و پایین بردن تیشه و کندن خاک رو تکرار نکنه به آب نمی رسه. بله کار تکرار می شه ولی نتیجه کار چیه؟ اگه آدم چاه نفسشو کند و به آب حیات رسید نتیجه حاصل شده و این تکرار نیست دیگه. این سیر در نتایجه. این رفتن به سمت نوره. این گسترش وجوده. این پروازه، عروجه.
گر ز چاهی می کنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک.
خدا یکیه. وجود در عالم متحده. اینهمه کثرات آفاقی و انفسی در نگاه ارضی و دنیایی قابل طرحه و الا فی الواقع یکیه. یک حقیقت که دارای مراتب و ماهیات مختلفه. همه چیز جلوه خداست. در نگاه ملکوتی کثرتی وجود نداره.
عالم قشنگ و پر رمز و رازیه. یه ذره واسه رسوندن آدم به هدف کافیه و این حکمت تکراره.