دل که بهانه و علت خلقت عالمه وجودش عین تشخیص کمال و تفکیک بد و خوب از همه. خودش بدون اتکا به هیچ ابزاری و چیزی می تونه درک کنه نقص و کمال چیه و کدومه. تو این زمینه انگاری از قبل همه چیزو دیده و چشیده باشه تشخیصش کاملا دقیق و درسته. خواستن کمال و فرار از نقص طبیعت دله. دل وقتی حکم کنه به خوبی چیزی اون چیز خواستنی می شه و هر وقت بگه یه چیزی بده، اون چیز از نظر می افته. اساسا مثل خیلی از دستگاههای مادی اعم از مصنوعی و طبیعی، دستگاه دل با یک چیز خاص کار می کنه. اون چیز محبته. دل محل و منبع و منشا محبت یا به تعبیر دیگه همون عشقه. همونطور که مثلا وسایل برقی بدون برق از کار می افتن و هیچ سود و ثمر و کاربردی ندارن، دل هم بی برق عشق از کار می افته و باطل می شه. خیلی وقتا نمی شه از یه وسیله که واسه کار خاصی طراحی شده، به منظور دیگه ای استفاده کرد. مثلا دیده نشده با جارو برقی کسی گوشت چرخ کنه یا با تلویزیون لباس بشوره، با دل هم نمی شه کاری کرد که خلاف طبیعت خلقتشه. هیچ دلیو هیچ کی هیچ جا نمی تونه پیدا کنه جز اینکه مشغول کمالیه و از نقصی فراریه. همه این مشغولیتها هم به خاطره عشقه. به خاطر خواستن و طلبه. خدا دل رو که امانت ازلی وجود سرمدیشه، به آسمون و زمین عرضه کرد اونا نپذیرفتن. گفتن ما نمی تونیم. از عهدش بر نمی آیم. بشر پذیرفتش و خلقت عالم و آدم به شکلی که هست صورت پذیرفت. اومدیم که کمال ببینیم و عاشق بشیم و عشق معشوق بی همتا در دلمون دونش جوانه بزنه و نهال و درخت بشه و ثمر بده. معشوق قشنگه، هر قشنگی خواستنیه. اگه خواسته های دلمون و تنفرامون به این سمت و سو رفت، تو مسیری مستقیم قدم گذاشتم که میوه اش وصال رب العالمین بی مانند و مثاله. اگه نه مثل ماشینی می مونه که از جاده آسفالت خارج می شه و تو خاکی می افته. به میزانی که حواس راننده پرته و خوابه تکونها و آسیبها و از جاده اصلی دور شدن و امکان گم شدن و حتی مردن بیشتر می شه. دل هم همینجوریه. هر چی از عشق الهی فاصله گرفت گرفتگیها و فریادها و دردها و کزکردنا و اشک و آه و ناله هاش بیشتر می شه. دلمون به این خاطر می گیره که به غیر کاربردی که طبیعتشه مشغوله. مثل هر دردی که اگه نباشه متوجه بیماری خودمون نمی شیم، دلمون هم اگه نگیره نمی فهمیم که از جاده خارج شدیم و به چیزی پرداختیم که تناسبی با وجودمون نداره و از هدف آفرینش عالم و هر چه درش هست، دوره. نمی فهمیم داریم اشتباهی می ریم. نمی فهمیم مریضیم. نمی فهمیم از راه و مقصد پرتیم. این نعمته. یه نعمت خدا داد و خود تنظیم. تمام اعضای ما همینجوریه. خودکاره. دلمونم خودکاره. وقتی می گیره یعنی یه ایرادی داره. ایرادش یکیه. چون دردش یکیه. چون معشوقش یکیه. چون عشق یکیه. چون خدا یکیه. پس هر وقت گرفت یعنی من خدا می خوام. یعنی به عشقش مشغولم کن. یعنی منو از زمین بکن و به آسمون ببر. منتها ما حواسش رو پرت می کنیم. مثل دردی که با مسکن روش سرپوش می ذارن. از یادش می بریم که بیماره و به خدا نیاز داره. مثلا می شینیم فیلم می بینیم، پارک و خیابون می ریم، به یه دوست زنگ می زنیم با یه رفیق می شینیم، می خونیم، می خوابیم. اینجوری توجهمون از درونمون معطوف بیرونمون می شه. اینجوری تسکین پیدا می کنیم. چون توجه به درونمون یعنی احساس درد و توجهمون به بیرونمون یعنی دوری از این احساس. قوای شهوت و وهم و غضب مشغولمون می کنه و از عالم عقل و دل دور می شیم. اینهمه توصیه به خلوت و تامل و فکر به این خاطره که از دردمون غافل نشیم. یهو به خودمون نیایم ببینیم دیگه دلی برامون نمونده. دلمون مرده. بی دل شدیم و خبر نداریم. تذکرا همه به این خاطره. ارسال رسل و انزال کتب هم به این خاطره. این اختیار ماست که به درمان بپردازیم یا مشغول بازی بشیم و فراموش کنیم. آره اختیار داریم. عاشقی به زور نمی شه که می شه؟
هر چی تو عالم هست قائم به ذات خداست. ممکنه و وجودش به خدا که واجبه تکیه کرده. دل اینو می فهمه. چون غیر این نیست. فقط خداست. ظاهر و باطن اونه. همونطور که هم اوله و هم آخر. هر جا نگاهمون بیفته خداست. همه کمالات هم از اونه. دل خدا خواهه، کمال گراست. عاشقه عشقشه. زیبایی همه جا هست. دل همه جا رو می خواد. به همه جا و همه چیز و همه کس که نمی شه رسید. ازمون دلبری شده و دستمون از دامن دلبر خالیه. پریشون خاطر و افسرده دل می شیم. همش غصه می خوریم. فکر و خیال می بافیم. چه باید کرد؟ راه رو درست باید رفت. وقتی نگاهمون به عالم عوض شد و اونجوری که باید نگاه کردیم به آرامش می رسیم. رسیدن به معشوق اصلی رسیدن به چشمه آرامشه. اینجوری آروم می شیم. رسیدن به وصالش همه سختیها رو از تن آدم در می کنه و همه توجهات متفرق رو یکی می کنه. این وظیفه عقله. عقله که باید دست دل رو بگیره و بهش بگه سرچشمه کجاست و تا اونجا ببرش و تو راه هر جا یادش رفت به یادش بیاره و دلداریش بده.
قربونت برم خواستنی همیشگی و همه جایی من!
حسین من!
الهی قربونت بشم عزیز دل پر حرارت و مجنونم که مبهوت عاشورا و حیرون کربلاتم؛ نه فکرم به مقامت قد می ده نه می تونم درک کنم باهات چه ها کردن،!؟
خدایا تو دنیا چه خبر بود و چه خبر هست؟!
چی می شد اگه ظلم نبود؟
هیچ بچه ای نه می ترسید، نه می لرزید، نه گریه می کرد، نه زبونش بند می اومد، نه بی کس و کار می شد، نه بی پناه می شد، نه صدای انفجار همه رویاهاشو به هم می ریخت، نه خرابی خونه ها نقاشیهاشو از بین می برد، نه آتیش شکم و شهوت خاطراتش رو می سوزوند، نه شرمندگی و گریه و اسارت و تهیدستی و فریاد و آه و ناله پدرش رو که محکمتر از کوه بود، می دید، نه صورت قشنگتر از مهتاب مادرش رو می خراشید و نگران و مضطربش می کرد و نه حتی یک دونه از دهن یک مورچه به ناحق جدا می شد!
کاش آداما می شد سر از آخور بردارن و یه ذره عوض خوردن ببینن!
آه از اینهمه دل پر خون و جگر تفتیده و بغض ترکیده و مظلوم بی پناه و فریاد بلند...
الهی ای کاش هیچوقت هیچ مادری نگران بچه اش نشه. کاش هیچوقت هیچ دست مهربونی خراش تن عزیزش رو لمس نکنه. کاش هیچوقت گریه و درد جای لالایی و قصه های شب رو نگیره، کاش هیچ نگاه زلالی کدر نشه، کاش هیچ رویای شیرینی تلخ نشه، کاش هیچ روز روشنی تار نشه، کاش هیچ امید حتی کمی قطع نشه، کاش هیچ بهاری خزان نشه. کاش هیچ عمه ای دوان نشه، کاش هیچ پهنه ای پر بلا نشه، کاش هیچ امامی نفرین نکنه، کاش مردای عالم بمیرن، کاش صاحب عصر بیاد...
بیا ای امام اشک، بیا ای تجلی آه!