بیا صنما که طاقتم نیست مشتاق توام نهایتم نیست
زین بزم به صبح نارسیده شب نرود رضایتم نیست
پنهان چو شدی تو شمع محفل پروانه شدم شهادتم نیست
دل چو بگشت تنگ آن خال بی خال لبت طراوتم نیست
گر حکم کنی که من نباشم زین بی مهری تو شکایتم نیست
جانا چو رسد نسیمت از دور دیوانه شوم حکایتم نیست
کین حکم ز یار با وقار ما بود زین لطف ریاضتم نیست
هر که نباشد در بند رخ یار مغضوب من است رفاقتم نیست