هر وقت متوجه حضور کسی می شم، یاد وقتایی می افتم که حضورتو حس نمی کنم!
هر وقت با کسی حرف می زنم یاد وقتایی می افتم که منتظری صدامو بشنوی اما حرفی نمی زنم!
هر وقت به گفته های کسی گوش می دم یاد وقتایی می افتم که باهام حرف می زنی و صداتو نمی شنوم!
هر وقت کسی منتظرم می مونه یاد وقتایی می افتم که تو منتظرمی و من اصلا حواسم بهت نیست!
هر وقت کسی صدام می کنه و من جوابشو می دم یاد وقتایی می افتم که تو صدام می کنی و من نه می شنوم و نه جواب می دم!
هر وقت از کسی خوشم می آد و بهش محبت می کنم یاد وقتایی می افتم که به محبتت نمی پردازم!
هر وقت به کسی چیزی می دم یاد وقتایی می افتم که ازم چیزی می خوای و بهت نمی دم!
هر وقتی از کسی چیزی می خوام و بهم نمی ده یاد وقتایی می افتم که تو بدون اینکه ازت بخوام همه چی بهم می دی!
هر وقت کسی کاری برام می کنه و من ازش متشکر می شم یا خوبیهای تو می افتم و تشکری که ازت نمی کنم!
هر وقت کسی دعوتم می کنه و من می پذیرم یاد وقتایی می افتم که دعوتم می کنی و نمی پذیرم!
هر وقت جذب زیبایی چیزی می شم یاد وقتایی می افتم که اینهمه زیباییتو نمی بینم!
هر وقت به چیزی می پردازم یاد وقتایی می افتم که بهت نمی پردازم!
هر وقت واسه شناخت چیزی تلاش می کنم یاد وقتایی می افتم که واسه شناختنت تلاشی نمی کنم!
هر وقت از کسی یا چیزی تعریف می کنم یاد وقتایی می افتم که باید ازت تعرف کنم و بگم و نمی کنم و نمی گم!
هر وقت بهار می شه و من به وجد می آم، یاد بهار آفرینی می افتم که ازش به وجد نمی آم!
هر وقت دلم می گیره و چیزیو بهانه می کنه، یاد تو می افتم که بهانه گرفتنشی!
هر وقت همه وجود کسی دلمو می بره و ذهنمو مشغول می کنه تو نیمه راه دلبریش بر که می گردم و چشمم به تو می افته، می بینم یه مژه ات بسمه!
هر وقت بعد مدتها ماهو تو آسمون می بینم چشمک ستاره هاش منو یاد چشمکایی که تو شبهای زندگیم می زنی میندازه و محو هاله چشمای ماهت می شم!
... و من هر وقت به یادت می افتم گریه می کنم...!

و من هر وقت به یادت می افتم مثل یه کبوتر بی آب و دونه و آشیونه و یا قاصدک معلق و سبک و بی نشونه، خسته و بی قرار به هر جا سرک می کشم تا آراممو که تویی بیابم و رود حضورتو واسه همیشه تو لحظه های بودنم جاری کنم!
و من هر وقت به یادت می افتم پر می شم از اون حس عجیبی که از بچگیم باهام بود و من بی یادت نداشتمش و با تو بهش رسیدم!
و من هر وقت به یادت می افتم پشیمون می شم از تک تک لحظه هایی که تنها بودم و تنها بودی و تنها بودیم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم به تو برسم و همونجا بمونم و برنگردم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم از آسمون دلم به نهایت تو پرواز کنم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم خودم نباشم، می خوام اونی که تو میخوای باشم نه اونی که خودمم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم فقط سکوت کنم چون چیزی ندارم که بگم!
و من هر وقت به یادت می افتم به بیش از همه آرزوهای همه لحظه های عمر خودمو عالم نزدیک می شم!
و من هر وقت به یادت می افتم به هیچ چیز جز بودن با هم فکر نمی کنم تا مبادا تو رو تو لحظه های سپید مثلا زندگی کردنام گم کنم!

و من هر وقت به یادت می افتم ازت با تمام وجودم می خوام: هیچ وقت منو بی یادت نذاری...
اینکه می آییم مطلبی می نویسیم و انتظار داریم دیگران از زیبایی ای که به چشمون درش هست، تمجید کنن و لذت ببرن و این مطلبو به همه نشون بدن یا لااقل بهش توجه کنن و پیرامونش نظر بدن و کلا بهش بپردازن و دوستش بدارن و در این دوستی وفادار بمونن، یک مصداق از یه میله که اکثرمون بهش بی توجهیم! هر چی در ما هست که به نوعی نیازه، یه برطرف کننده طبیعی و اصیل و بالذات داره. اگه گرسنه و تشنه می شیم غذا و آب، اگه خسته می شیم استراحت و خواب... و همه نیازای دیگه ای که داریم به یه سبک منطقی و طبیعی رفع می شه. چون مرکب از جسم و جانیم، نیازای روحیمونم یه مابه اذا خاص، هر کدومشون دارن که خوب اگه از اینکه چه نیازای مادی و چه روحانی ما سر به بینهایت می ذاره بگذریم و به همین نکته ای که سرش بحث شد بپردازیم، می بینیم اونی که نیازمونو برطرف می کنه مثل خیلی چیزای دیگه تو این عالم درجاتی می تونه داشته باشه. خوب اگه همین در صورتی که رخ می داد می تونست قانعمون کنه چرا هیچوقت ته دلمون راضی نمی شه؟ این نشون می ده ارضا این نیاز حقیقتا به این روش نیست و یه راه دیگه باید پیدا کرد. اینکه اون راه دیگه چیه و کجاست، به درجات آدما متفاوت می شه و مابه اذایی پیدا می کنه که بعد از پیدا کردن جواب حقیقی به خاطر بینهایت بودن اونی که ازمون رفع نیاز می کنه، بینهایت می شه. خوب حقیقتا رفع کننده این نیاز و حس عمیق و شدیدمون چیه؟ چرا ما همش از خاطراتمون می گیم؟ چرا یه فیلم که می بینیم یا یه اتفاقی که رخ می ده یا یه خبری که می شنویم یا یه کاری که می کنیم یا به مقامی که می رسیم یا شعری که می گیم و مطلبی که می نویسیم رو به هر کی دستمون برسه می گیم؟! بارها و باها گذشتمونو بررسی می کنیم و خوشمون می آد وقتی کسی به بیشتر و بهتر گفتن و بازیابی کردنشون کمک می کنه. این تجلی این حقیقت در عالمه که هیچی از بین نمی ره و همه چی جاودانه می مونه. اعمال و حتی افکارمون که دیده نمی شن هم تو عالم می مونن و هم به اطلاع همه می رسن! ملائک در عالم امر بر امور ما مسلط و مامورن. و همه اینا به خودمون برمی گرده وقتی از این دنیا می ریم. اصلا واسه همین اومدیم که جوهره هر کسی معلوم بشه. دوست نداریم چیزی از بین بره. چون واسه بقا اومدیم نه فنا! گاهی وقتا که یه چیزی به ظاهر نیست می شه مثلا یه مطلبی می نویسم و حذف می شه یا یه نفر از بینمون می ره این حس غوغا می کنه و همه وجودمونو به هم می ریزه. یعنی که من از هر چیزی که نیست بشه بیزارم و دوست ندارم و می ترسم این بلا سر من و اعمال و آثارمم بیاد. اگه قانون بقای انرژی برای ماده اثبات شده چه جوری قانون بقای جان ثابت نباشه؟ چه آدما مجاز رو چسبیدن و واقعیت رو گم کردن و اثر رو می بینن و موثر رو یادشون می ره!! شرک و کفره که از همه طرف احاطمون کرده. خوب اگه اینه چرا متعلق اون میل اصیلو پیدا نمی کنیم؟ چرا مراقب اعمال و افکار و امیالمون نیستیم؟ چرا به موثر نمی پردازیم؟ چرا جاودانه نمی شیم؟ چرا از این مردگی در نمی آییم؟ چرا به محسوسات می پردازیم و معقولاتو فراموش می کنیم؟ چرا...؟!

رفتن حکم حتمی هر روندست! نیومده که بمونه. اسمش روشه: رونده. یعنی یه روزی می ره. تو چه بخوای چه نخوای این اتفاق رخ می ده. همونطور که یه جوونه غنچه می شه و گل می ده و با کلی تغییر و تبدیل، بعد مدتها میوه می شه و می رسه، ما هم رسیده یا نرسیده می ریم!
تو منظورت از این که با اون همه ذوق و شعف و شوق خلق می کنی و بعد همون مخلوقو دفن، چیه؟ به ذهنمون بد می آد! دلمون می گیره! چشامون تر می شه! دوست نداریم و می ترسیم بهش فکر کنیم که یه چیزی یا کسی که تا حالا بوده یهویی نیست بشه و دیگه نباشه! می ترسیم ما هم یه روزی بریم.

اینکه از این همه خلق و دفن چی گیر تو می آد و چی سهم من می شه انگاری مهمترین مساله همه عمرمه. زندگیم درگیرشه و من نمی تونم بهش فکر نکنم و درون و بیرون خودمو واسه رسیدن به جوابش نکاوم.
نمی فهمم! عقلم قد نمی ده! تو هم که خودت سر بسته گفتی. نمی شه چیزی ازش فهمید. گاهی فکر می کنم نکنه من ازت یه مفهومی ساختم که با اونی که هستی متفاوته! بعد می گم حتما هست. اگه نه خودت یادم نمی دادی بارها هر روز وایسم و بگم الله اکبر. این منو می ترسونه! تو همه چیزمی اونوقت من نمی شناسمت. شناخته هام اگه نگم مجازه و سرابه لااقل بخش بی نهایت کوچکی از حقیقته. با این علم کم و حتما خیلی جاها نادرستم چه جوری اونطوری باشم که تو منو به خاطرش آوردی؟ چه طوری میوه دلمو برسونم و کال و نارس از دنیا نرم؟! چه جوری به اهدافی که از خلقتم داشتی نزدیک بشم و زحمتت رو هدر ندم؟ چه طوری یه کاری کنم حس پرستشمو تو امثال درکه و لواسون هدر ندم؟! حس لطیف و عمیق و دقیق و همیشه با منی که نشونه توی گم شدمه از وقتی اومدم. چه کار کنم این نشونه دیگه حالا اونم گم شده رو، تو این همه ظلمت و بی نوری و چاله و چاه، تو اینهمه قدمت و کهنگی و فراموشی، تو اینهمه وجود پر غبار، تو اینهمه من گذشته، تو اینهمه من به انحراف رفته، تو این قبرستون بی منتهای منیتها و عادات مدفونم، پیدا کنم؟ تو بگو چه جوری!؟ تا منو به تعادل نرسونی و بهم نفهمونی قدر هر چیزی که در من و در عالمه چیه و چه نسبتی با تو داره و چرا در من و در عالم هست، چه جوریه و چه جوری باید باشه، من نمی فهمم. این ندانی و جهل با رسیدن به قدر دیگه می ره و منی که همه شبای عمرم قدر بوده تازه می فهمم چه شبها و لحظات عزیزی از کفم رفته. برات معتکف می شم!
چرا نگرانی؟ با اینهمه جاه و جلال و جمال و شکوه و عظمت، چرا نگرانی؟ دل بی عشق سنگ که نه ننگه. تا عشق نیاد و ذره ذره وجوتو از رنگ استحاله نکنه بی رنگ نمی شی و تو باید واسه رسیدن به این شب بزرگ بی رنگ بی رنگ باشی.

نترس! هیچی گم نمی شه. نه هیچ چی و نه هیچ کی. وقتی اینهمه راجع به ثبت و ضبط بودن اعمال و افکار و ظاهر و باطنمون، کم و زیاد و کوچیک و بزرگش گفته، مگه می شه خودمون گم بشیم؟ اگه فلانی که بهش دلبسته بودی رفت، رفتنش نباید اونقدا دلگیرت کنه که حرفایی بزنی که رنگی نیست و سیاه سفیده. اینم جزئی از خلقتشه. منتها هنوز ادامه داره و بنا نیست تا وقتی خودتم به اون مرحله از خلقت نرسیدی بهت نشونش بدن. اصلا تو کی هستی که باید بهت نشون بدن؟! انتظار زیاد که چه عرض کنم مافوق زیادیه! نه؟ ولی بهت نشون می ده چون دوستت دارن. چون تو معشوقشی و خدا نکنه اینو وقتی بفهمی که عاشقت ازت بریده باشه و سراغ یکی دیگه رفته باشه!
قربون اون وجود لطیف عرشی و انسان متعالی ملکوتی بشم که قلب میلیونها آدم براش گرمتر از کالبدای خودشون می تپه و از یادش و اندیشه هاش جون می گیره.

گاهی وقتا ما یه سری حرفا راجع به بعضیا می شنویم اما تا آثار اونا رو نبینیم نمی فهمیم چه قدر ممکنه خواستنی و دلبردنی باشن؟! باهاشون آشنا که می شی می بینی دیدنشون آروم جونته و حرفاشون مرهم دردات یا حتی درمون درد بی دردیت! یه وقتی مثلا یه نوشته ازش می خونیم روحمون پر می گیره و می فهمیم که الکی نیست همه ازش تعریف می کنن! مثلا حافظ رو فرض کنیم یکی ازش شنیده که چنینه و چنانه اما وقتی یه غزل ازش بخونه معرفتش عمیقتر و دقیقتر می شه و اونم به مدح این عارف شریف می پردازه. اگه ببینش و کنارش بشینه چی می شه؟! یه راه بررسی اثره، یه راه هم که خیلی معرفت بالاتریه پرداختن به صاحب اثره. حالا امام هم هینجوری بودن. آدم باید به آثارشون به کاراشون به دغدغه هاشون به معرفتاشون به شعراشون به سیاستشون به درایتشون به مدیریتشون به فردشون به جمعشون به خلوت و جلوتشون بپردازه، اونوقته كه نمی تونه نخوادش. ما که از درک و دیدارش محروم بودیم، آثارشون اینجوری مست و مبهوتمون کرده، اگه خودشو درک می کردیم چی می شد!؟
حالا ایشون خودشون اثر یکی دیگه باشن، چی می شه!؟ آدم مشتاق می شه نسبت به اونی معرفت پیدا کنه که نه فقط امام و امثال امام که همه آدما، همه جانداران، سبزه و حیوان، همه چیز عالم، اثر و نشونشه! چه اینجوری قشنگ می شه فهمید خدا کیه؟ چیه؟ چه خصوصیاتی داره؟ چقدر مطلوب دلته! چقدر گم شدته! چقدر می خوایش! چقدر نزدیکه! چقدر جلوه می کنه! چقدر تو وقت و توان واسه دیدن جلوه گریاش کم داری! چقدر محسوسه و ملموسه! و اينكه: خدا چقدر خداست!
می نگارم نامت را
بر آب بر برگ بر پیشانی
نگاهت می کنم در
خانه در بیابان در ویرانی
می بویمت در باغ
یاسی نرگسی ریحانی
می بینمت کز لطف
کوثری تاج سری جانی
با تو باورم تا دور دستها می رود
با تو دل تا بی نهایتها می پرد
با تو دنیا چه کوچک و آسان است
سینه ام وسیعتر از کهکشان است
بی تو آتشی درون سینه ام می گیرد
بی تو زینب از بی مادری می میرد
بی تو نمی بیند هیچ چشمی
کز فروغ تو دیده می بیند
آن یگانه کوه پشتش به تو محکم
نشسته و شکسته می بیند خم
گلبرگ گل و نسیم بهار و موج دریا
بی طراوت و بی حرکت و بی صدا
در پی رفتنت، برای به او پیوستنت
می ریزند اشک می خوانند آه
بی صدا و مهجور به ابدیت پیوست
ماه شب و آن خورشید پیدا و پست
من و تو روزگارمان چه بی نور است
دلهامان چشمهامان حقیقتا کور است
من و تو کجا به هم می رسیم وقتی
خورشید ز ما و ماه ز ما دور است؟!

به نام خدایی که هست
سلام فرشته تو دار پر از حرف و عمیق و عاشق و پیچیده، سعادتي بود امروز بتونم به محضرتون بيام اما ...
شما (آقا) فرشته (خانوم) نمی دونم عقلت و قلبت چقدر حرفامو تصدیق می کنه؟ اینکه شما به شدت بامعرفتی و قدرت تشخیص معرفت و زیبایی و مرام درت قویه، جای شک نداره. مزه عشقو چشيدي و برات سخته و نمي توني بي عشق زيستنو تصور كني. خيلي هم مصري كه تو عشقي كه داري بي وفا نباشي و جا نزني.
دلای همه ماها با شدت و ضعف متفاوت همینطورن. خدا اینجوری آفریدمون. نمی تونیم خوبی و زیبایی و کمال ببینیم و نخوایم. عشق اينجوري پديد مي آد. آدم گرفتار مي شه چون نمي تونه نخواد. خود بخود تو دل مي ره. اصلا بذار راحتت کنم و بگم اگه اینجوری می شد نباشیم، دیگه دل نداشتیم و اگرم دل نداشتیم، آفریده نمی شدیم!
می دونی آقا فرشته خانوم خدا از همه وجود ما، دلامونو بیشتر دوست داره و اصلا وجودمونو واسه دلامون دوست داره. در واقع ما جز دل چیز دیگه ای نیستیم. مگه این پوست و گوشت و استخون از بین نمی ره و خاک نمی شه؟ این دله که موندگاره و مرکز محبته و خدا ما رو آفریده که عاشقش بشیم.
فرمود: كنت كنزا مخفيا و احببت ان اعرف و خلقت الخلق لكي اعرف
ساده بخوام بگم بايد عرض كنم خدا می خواد بهت بگه تو که لیلات یعنی یه بنده از 7.000.000.000 بنده من شیفته ات کرده. کسی که هیچی از خودش نداره، هیچ ضرری رو نمی تونه از خودش دفع کنه، محتاج محضه، هیچ قدمی جز برای لذت خودش برنمی داره، یه موجود فانیه که حتی نمی تونه بدونه کی می میره؟! یه هیچ محضه! کافیه یه دقیقه قلبش نتپه، یا نفسش بر نیاد، این به چشات که در واقع مال منه اینقدر زیبا اومده، برات خودش و داشته هاش اینقدر خواستنی شده که براش سر از پا نمی شناسی و اينهمه تو اثبات وفاداريت بهش مصري...،
نكنه عهدایی که با من داریو بشکنی. داره بهت می گه چرا منو نمی خوای؟ - بميرم الهي! - چرا پیش من نمی یای که همه هر آنچه کمال و جمال تو دنیا می بینی مال منه؟ ايشون كه به چشمت عزيز اومده اصلا با حساب کمالاتی که تو همین دنیای ماده می بینی صفر هم نیست. مگه خودت قبول نداري از اون بهتر خيليه؟ تازه اينكه شایدم نتونی بهش برسي یا ممکنه زود از دستش بدی. اینو بذار كنار مني كه اينهمه مي خوامت و هر وقت بخواي، چه بخواي چه نخواي پيشتم. هيچ نقصي ندارم. همه حتي هموني كه دلت رو برده از منن. نه مرگش و نه حياتش و نه تامين نيازهاش دست خودش نيست. یه وقت نکنه با من یکی بدونیش و عوضی بگیریش !؟! هر كيو آدم بيشتر دوسش داره بيشتر بهش فكر مي كنه. تو بيشتر تو فكر مني يا اون؟
تو قلبت مال منه. ببین عشق چقدر قشنگه و زندگیت رو عوض می کنه و همیشه تازه می مونه و زندت می کنه؟ انگاری گمشدته. واقعنم هست. تو باید عاشق می شدی و همین عشقو هم من بهانه کردم که از سنگ و خاک و آب و باد فاصله بگیری. دل به دنیا ندی و سراغ این اکسیری اعظمی بیایی که در من هست و از من هست. یه نمش رو چشیدی و حالا دیگه دیدی همه لذتها پیشش هیچه. آره تو می تونی. من اصلا واسه همین آفریدمت. بهتر از من پیدا نمی کنی. چون همشون مال منن. زیباییهاشونم مال منه. همه هر چه اونا به طور محدود دارن رو جمع بزن می شه بخش كوچكي از كمالات من . يادت رفته نبودي و آوردمت؟ چون دوست داشتم؟ چون مي خواستم مال من باشي و به من دل بدي؟ وقتش نرسيده هنوز؟ من بهت خودمو مي دم. تو بخواه. چه جوري مي تونستم خودمو بهت نشون بدم؟ چه جوري مي خواستم بهت بفهمونم من كيم و عشق چيه؟ بايد يه ذره اش رو بهت مي چشوندم يا نه؟! به همون راضي شدي؟! مگه آدم با پيش غذا خودشو سير مي كنه؟ اگه نمي خواستمت مطمئن باش نه مي آوردمت و نه سر راهت خودنمايي مي كردم و خودمو بهت نشون مي دادم. يادته ابراهيم خواست منو ببينه چيكار كردم باهاش؟ خوب تو رو چه جوري مي تونستم متوجه كمالات خودم بكنم؟ تازه خيلي وقتا آدما چیزای قشنگيو مي بيننن و حتي دوست مي دارن ولي عشقه كه برام مهمه و من تشخيصم اين بود كه تو بايد از اين طريق با عشق آشنا بشي. راهي كه خيلي از اولياء خودمو از همون طريق با خودم آشنا كردم...
تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل
به بیداریش فتنه برخد و خال به خواب اندرش پای بند خیال
به صدقش چنان سرنهی بر قدم که بینی جهان با وجودش عدم
چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت
دگر با کست بر نیاید نفس که با او نماند دگر جای کس
تو گویی به چشم اندرش منزل است وگر دیده برهم نهی در دل است
نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یک دم شکیبا شوی
گرت جان بخواهد به لب بر نهی و گر تیغ بر سر نهد سر نهی
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنهانگیز و فرمانرواست
عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق؟
به سودای جانان ز جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل
به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته
نشاید به دارو دوا کردشان که کس مطلع نیست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان به گوش به فریاد قالوا بلی در خروش
گروهی عمل دار عزلت نشین قدمهای خاکی، دم آتشین
به یک نعره کوهی ز جا برکنند به یک ناله شهری به هم بر زنند
چو بادند پنهان و چالاک پوی چو سنگند خاموش و تسبیح گوی
سحرها بگریند چندان که آب فرو شوید از دیدهشان کحل خواب
فرس کشته از بس که شب راندهاند سحرگه خروشان که واماندهاند
شب و روز در بحر سودا و سوز ندانند ز آشفتگی شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورت نگار که با حسن صورت ندارند کار
ندادند صاحبدلان دل به پوست وگر ابلهی داد بی مغز کوست
می صرف وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد

به همه چی پشت پا بزن! به اين عشقي كه كهنه شده، زمانپذير بوده، كار خودشو كرده، به همه هر آنچه برات تکراری و جاری شده! به دل دادن به غیر من. به جای من نشوندن غیرم. به، به حرفام گوش ندادن. به، به سمتم نیومدن، يا كجدار مريض اومدن، اشتباها داری حرفای منو زیر پا می ذاری و به حرفای غیر من گوش می دی! تو اونقدر که مثلا به مخلوق من علاقه داری اگه منو می خواستی، برام می نوشتی، بهم فكر مي كردي، دوسم داشتي و اونو تو دلت جاي من نمي نشوندي.
باهام معاشقه می کردی. من همیشه باهاتم. همه جا. خیلی خیلی هم دوستت دارم و هیچوقت تنهات نمی ذارم. تو همه چی نامحدودم. درست برعکس همه عشقهاي، همه زندگیهای، همه لیلاها. اصلا تو نبودی من بهت وجود دادم. تو هیچی نمی دونستی من بهت یاد دادم و... .
اگه بخوام بنویسم باید تا فردا بنویسم همینجوری. نمی خوام زیاد طولانی بشه و البته نمی خوام حرفایی که می خوام بزنم هم ناگفته بمونه. لازمه عذر بخوام ازتون. تو اين جايگاه حرف زدن اونم توسط من حتما خالي از عيب و ايراد و مخصوصا اغراق نيست. به بزرگي خودتون ببخشين.
آقا فرشته خانوم اينو بدون شما اونقد كمالات داري كه یه زمینی ازت خوشش بياد. به همون دلیلی که شما از اون خوشتون اومده. به خاطر خودت و خدایی که اینهمه تو رو می خواد و این خواستن رو بهت می گه و منتظرته و برای اومدنت لحظه ها رو می شماره و اصلا واسه اومدن آفریدت، بيش از اينا از خدا خوشت بياد، بیش از اینا به سمتش برو، بیش از اینا ببینش، تو بهش خیلی محتاجی، هیچی غیر عشقش راضیت نکنه یه وقت، به همه چی و همه جا می رسی... .
اونی که چشش به دریا بیفته اسیر یه قطره نمی شه.
به پاکیت قسم آقا فرشته خانوم من جز به خاطر خودت و البته خدایی که منتظرته و خطری که به کمینت نشسته، به هیچ دلیل دیگه ای برات ننوشتم. اینو باور کن و خواهش می کنم از صراحت حرفام ناراحت نشو. نوشته ام فقط و فقط به خاطر خودته و خدایی که صبورانه منتظرته .
آتش این عشقی که مشغولشی فرو کش که بکنه، خدا خودش سر بر می آره و یهو می بینی همونی که همه عمرتو دنبالش بودی و بیرون از وجودت سراغش می گشتی در تو بوده و حتی از تو به خودت نزدیکتر بوده. تویی که همش با قطره ها سر و کله می زدی یهو می بینی بدون اینکه بفهی کی و چه جوری، به دریا رسیدی. به دریا نه به اقیانوس. منتها باید بخوای نگاه کنی. خیلیا همینجا می مونن و واسه همیشه می میرن.

همه خوبیها و قشنگیها و دلبریهای همه قطره ها تو چشای به اقیانوس پیوستت رنگ می بازن و به وسعت دیدت لبریز آرامشی بی زمان و مکان می شی و به نهایت نگاهت به بی نهایت می پیوندی و توی محدود و اسیر اون همه حد، دیگه نه فقط اسیر نیستی بلکه حد پذیرم نیستی. تو هم نامحدود می شی. می شی جلوه خدا. وجودت ماوای خدا می شه و عالم و آدم بهت پناه می آرن.
انشالله زنده باشم ببینم اون روز رو .
امیدوارم دل هم من، هم شما فقط جای خدا باشه و هیچ چی جانشینش نشه، چون اگه خدا به تنهایی باشه ، همه چیز هست؛ اگرم نباشه، هیچ چیز نیست. فقط و فقط سرابه. سرابی که با مرگ به نیستی و هیچی و عدمی بودنش پی می بریم.
خدا پشت و پناه و تنها تکیه گاه و تنها محبوب و معشوق و مطلوبت
آسمون زندگیت همیشه پر ستاره
قلبت پر نور و شعور
روزگارت پر از خداوند
به نام آنکه هستش در هستی پنهان من است
گرفتارشی نه؟ دلت می خواد باهاش حرف بزنی، براش بخندی، بگی، صداش کنی، نیگاش کنی، دورش بگردی، ببوسیش، براش جونتو بدی، بمیری...
دوست داری برات حرف بزنه، بخنده، بگه، صدات کنه، نیگات کنه، دورت بگرده، ببوست ، برات بمیره...
و چه اگه روی جریان زمان سوار بشی و گذشتت رو ببینی دوست داری هیچی از اینا هدر نره، هیچوقت نگذره، گم نشه، جا نمونه، حذف نشه...
قلبت داره واسه دیدنش از جا در می آد، داره کنده می شه، نفسهات به یادش که می افتی تو سینه حبس می مونه، در نمی آد. با اینکه بیرونه ازت، خودت رو باهاش پیوسته می بینی و یه چیزی انگاری ازش در تو هست. هیچوقت ازت جدا نمی شه و همیشه با تو هست و می مونه. دست تو نیست این خواستن، خواستنیت شده. نمی تونی نخوای. خودش بهت تحمیل می شه. به حضورش هر لحظه محتاجی و بی حضورش رمق و نایی واسه بودن و بلند شدن و به کارت رسیدن و عادی بودن نداری...
هم اون گذشته ای که گفتم و هم این حالی که گذشت و هم اون میل بقا و این میل حضور و اون احساس وجود و هم این خواست اکید و شدید، یه نیازه. یه نیاز معما گونه قوی و نازائل که در نه فقط تو، که همه هست. لیلای ماهی می خواد که ازت دلبری کنه و تو چون لیاقت رفع این نیاز رو داشتی و بناست با این رفعت به کمال برسی بهت دادنش.
طبیعت دل خواستنه و تو که از طفولیت و نوجوانی عبور کرده ای، در آغاز راه درازی قرار گرفتی که همون اولش اصول و ملزومات و قواعد و حدود و عوارض و آثارش رو بهت نشون دادن و گفتن و چشوندن و آموختن.
سبزه آن دشت بدی و لاله این باغ شدی سبزه آن باغ کو لاله این دشت کجا؟
دل خیلی پر از خبره و خبر نه اون چیزیه که تو روزنامه ها و رسانه ها می خونی و می بینی و می شنوی. وقتش رسیده که گفته هات رو ببینی و بشنوی.
چشم و گوشت رو که بستی و بر سر راه دل که نشستی می بینی چه خبره!!
الان چه کار می شه کرد؟ عشقش رو بکاو. به دقت. به نهایت ظرافت. جلوی دلت رو نگیر. هرگز و اصلا و ابدا. بذار باهاش بره تا هر کجا که می خواد. سر رشته همینه و تو پیداش کردی. از دستش ندی. خیلیا همه عمرشونو واسه بدست آوردن این می دون.
اونوقته دلت با الفبای عشق به صورت مبهم آشنا می شه. به تو هم وحی می شه. رسول عقلت رو کوچ بده و به غار حرا دل ببر تا چله بگیره و آماده بشه. بعد به سراغ دل بفرست و باهاش عمیقا و تا هر وقت که لازمه خلوت کن و هر بندی که تو عشقت به لیلای خودت بر بستی رو به تفصیل بهش عرضه کن. به هر چی بهت گفت گوش بده. به وسعت همه گذشته ها و عمق همه لحظاتی که باهاش بودی. عقل، وجود بهش پیوسته ات رو شخم می زنه و تو کم کم وجودت آماده انزال کتاب و بارش باران حکمت ذات دیگه حالا آشنای اله می شه. قدرت فرا می رسه و تو در دم به شبی پا می ذاری که خودت خورشیدشی. شبی که برتر از هزار ماهه. زمان متبرک می شه و مکان عزیز. تو با اینکه زنده ای می تونی تولد با شکوه خودت رو ببینی و جشن بگیری و ببینی که همه عالم بهت سجده می کنن و احسنت و آفرین می گن.
بشو رو و سیمای خود در نگر که آن یوسف خوب سیما تویی
غلط یوسفی تو و یعقوب نیز مترس و بگو هم زلیخا تویی
از این ساحل آب و گل در گذر به گوهر سفر کن که دریا تویی
از این چاه هستی چو یوسف برآ که بستان و ریحان و صحرا تویی
اگر تا قیامت بگویم ز تو به پایان نیاید سر و پا تویی

وَ قَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا
این شکایتیه که خدا از زبون رسولش درباره ما می شنوه. واقعا همینجوریه. ظاهر قرآن مهجوره، باطنش مهجورتره. اشکال از کجاست؟ ذائقه ما عوض شده. تناسبی نه در درون و نه بیرونمون با قرآن نداریم. ما که همه معارفمونو باید از قرآن بگیریم باهاش غریبه ایم! دو چیز با هم نامتجانسیم! نمی تونیم به هم نزدیک بشیم. چون وجوه افتراقمون خیلی بیشتر از اشتراکمونه. اونایی که با قرآن سر و کاری ندارند، خوب ندارند اما ما مسلمونا سفیهیم اگه یقین نکنیم فقط اسممون با غریبه ها متفاوته. اگه نه قرآن منشا معارفمون می شد نه غرب. چرا با اینکه مسلمونیم از قرآن استفاده نمی کنیم؟ چون حتی به ظاهر هم نمی شه به ما گفت مسلمون. اولیات آداب اسلام به خیلی از ماها نرسیده و هنوز تو جاهلیت اولی به سر می بریم. با اسم که محتوا عوض نمی شه. اگه اسم یه آهنو پرنده بذاری که نمی پره! باید یه مهندسی بیاد اونو ببره تو کوره ذوبش کنه. بعد از کلی تغییر و تبدیل و استحاله، شکلای مختلف به خودش بگیره و بعد کلی تجهیز، بشه یه هواپیما که می پره. آهن دلمونو باید به هندسه قرآن بسپریم تا ذوب بشه و با معارفش شکلی ملکوتی و انسانی بگیره تا بتونه وجودمونو درست اداره کنه. انحرافامون اینجوری کم که شد می شه به زندگی انسانی امیدوار بود و از سیاهی و ظلمت مردگی نجات پیدا کرد و هدف واقعی خلقت رو فهمید و واسه رسیدن به قله های کمال آماده شد. این کار یه شب نیست! کلی مراحل داره و زمان می بره تا شایسته معراج بشیم. اگه از دار ماده به دیار معنا عروج کردیم به قله انسانیت صعود می کنیم و تازه بر عریکه خلیفه اللهی تکیه می زنیم و معنی و مزه حیاتو دل مردمون می فهمه و خودش که به سرچشمه حیات رسیده، مصدر زندگی می شه و حیات جاودانی پیدا می کنه.
این روزا یه سری مفاهیم غریبه خیلی پر کاربرد شده. مفاهیم زیادی آدم می شنوه که مسلمونا باهاش چی بگم؟ بگم پز می دن؟ یا بگم فکر می کنن دیگه خیلی می دونن؟ یا بگم عطش و میل فطری وجودشونو به معرفت حقیقی و اصیل و مطابق با واقع می نشونن؟! هر کدوم از اینا که باشه درد آوره. آدم دلش می سوزه! مفاهیم که بیان مصادیقشونم می آدن و این خطریه که هویت ما رو تهدید می کنه. کودک درون یکی از اوناست. اینم مثل خیلی چیزای دیگه یه سوغات فرنگیه که ما مسلمونا داریم می پذیریمش.کلا روانشناسی غربی به آدم به عنوان یه موجود ذی روح نگاه نمی کنه. اگرم حرفی از روح می زنه نه اونی منظورشه که خدا می گه و نفخت فیه من روحی. یه جزء شبه مادی دیگه رو فرض می کنه! چون نمی تونه با نگاه مادی همه رفتارای بشر رو توجیه کنه. هر چند روشی که بهش می پردازه از صدر تا ذیل همه مادیه. با ابزار مادی به سراغ روح می ره و تئوری می ده! نه فقط همین یه سری تحفه های شرقی هم داستان مشابه ای دارن. مثل اشو یا عرفان آهاری یا ریکی یا هزار و یه چیز تعجب بر انگیز دیگه. جالبه سطح پذیرشمون نسبت به بافته های شرق و غرب خیلی بالاست و این نشونه متمدن بودنمونه! آخه این جوری حرف زدن و معتقد بودن کلاس داره!! غافل از اینکه قرآنامون کنج خونه هامون رو تاقچه ها دارن خاک می خورن و سال تا سال کسی بهشون همینجوری هم رجوع نمی کنه وای به حال اینکه بخواد درش تدبر کنه و ازش درمون دردای خودشو دربیاره و معارف اصیل و نابو استخراج کنه! از یکی از ما اگه بپرسی تو دینت چیه می گه مسلمونم و کتابمم...!! اینم یه جور از خود گذشتگی و فداکاری می دونن که کنار سایر افراد جامعه اونام به جمعیت مسلمونا افزودن، اگه نگیم دین اکثر قریب به اتفاق ما صوری، من درآوردی، تقلیدی، سطحی و متفاوته با اونی که باید باشه، هست. اصلا به چه دلیل حرف اونایی که اینا رو در می آرن رو همیشه قبول می کنیم؟ چون علمیه؟ کدوم علم؟ علم تجربی؟ اگه بدونیم هیچ گذاره ای تو علوم تجربی معرفت یقینی عقلی از قسم 2+2=4 نمی آره، دیگه به این راحتی هر تئوری بی سر و تهی رو نمی پذیریم و بهش عمل و براش تبلیغ نمی کنیم.
اونا ندارن. دستشون کوتاست. بهشون نرسیده. ما چرا؟ مگه با انتزاع مفاهیم و بافتن ماشینی و دستی معرفت نیازمون برطرف می شه و ره به جایی می بریم؟ نگاهی که معمول آدمای غربی و خیلی از خودمون به طبیعت و آدم و عالم داریم یه نگاه خودسرانه و خودبنیاد و خودپرستانه و پر از نقص و ضعف بشریه. کجا آدمی که خودش رو نمی شناسه می تونه به شناخت عالم بپردازه؟ شناخت خودش و عظمت و اطراف و اکناف و ماهیت و وجود عالم پیش کش، یه سری چیزای همه جایی و دم دستی رو هم هنوز در این حد که بالاخره مضره یا مفیده نمی دونه. چایی! یه کارشناس می گه خوبه یکی می گه بده. امروز یه حرفی می زنن فردا یه چیز دیگه می گن. نه فقط این، همه چی همینه. همه جا مرسومه واسه استفاده صحیح از یه چیز از راهش وارد می شن. مثلا کاتالوگش رو می خونن یا از اونا که واردن کمک می گیرن. ما کجا از خالقمون واسه شناخت خودمون و جهانی که توشیم بهره بردیم؟ کی می دونه قرآن چیه و حقیقت کدومه؟ کی از یه عالم قرآنی بهره بردن رو به خودش فرض می دونه؟ اگه بر اساس کاتالوگ خودمون پیش رفتیم و عمل کردیم به حقیقت خودمون و عالم می رسیم و اونوقت دیگه هر مفهوم سنجاق شده ای رو بر پیکره بشر عاری از معنا نمی پذیریم و انرژی خودمونو هدر نمی دیم.

خدا کنه بیاد. از اون مهمتر خدا کنه اونجوری باشیم و قدم برداریم و حرف بزنیم و عمل کنیم که می خواد. از اون مهمتر کاش به عنایت خدا رضایتش از ما حاصل بشه و غم و اندوهش بر طرف.
خیلی خوبه آقا بیان ولی می شه همون تو شلوغی و بحبوحه اینهمه گناهی که همهونو غرق کرده، بهش رسید. می شه اونو دید. یه مقدار زیرساخت معرفتیمون مشکل داره. اگه نه می دیدیم این برتر از خورشید و بهتر از آب و قشنگتر از ماه زندگیمونو.

نگاهمون به خورشید چه جوریه؟ اصلا برامون مهم نیست ولی ازش بهره می بریم. نه؟ حواست باشه و نباشه خورشید هست و رو سر همه نور و گرما و انرژی می باره. به همه زندگی می ده. کی می فهمیم نبود خورشید یعنی مرگ؟ وقتی به این معرفت به ذوق جان برسیم که بهش محتاجیم. خوب رسیدیم، چه کار کنیم؟ چه کار می شه کرد؟ قدرش رو بدونیم؟ همین؟ خورشید ماموره خداست واسه خدمت به ما. همه عالم کمر به آسایش و آرامش ما بستن. امام هم همینطوره. کمال خورشید مال خودشه. هر کیم از کمالاتش بگه مداح خودش شده. کمال آقا مال خودشه. هر کیم از آقا بگه از خودش گفته. چه اینکه دل علم نیافته به یه ذره ما نمی تونه خورشیدو به درستی بشناسه. معرفت معنوی به خورشید امامت سخت تره. وجودمون یه جوری ساخته شده که نمی تونیم جز به خودمون بپردازیم و ما ناچاریم تو همون چارچوبی که خلق شدیم راه بریم. نفع ما واسه امام زمان چیه؟ نفع ایشون واسه ما چی؟ کی از کی باید بهره ببره؟ اکثر ما تصور می کنیم ما باید ایشونو بهره مند کنیم. نفسی که می کشیم، چشایی که داریم، قلبی که می تپه، نعمتای بی شماری که ازمون رفع نیاز می کنه به اذن خدا از وجود ایشونه. چرا از کنه ذات خودشون بهره مند نشیم؟
جامعه پر از فساد شده و فساد نه یعنی همین عشوه و ناز و شهوت و برهنگی. فساد عقل و قلب و معنا و مفهوم مهمتره. چون به اینا منجر می شه و ریشه ایناست قبل از گناهان و همه اقسام گناه.
از پوسته دین تا مغزش راه زیاده و رفتنش کار هر کسی نیست.
اگه بپذیریم همه چی تو عالم منظمه، سکوت سنگین آسمون پر ابر بهار نمی تونه عمدی نباشه. همه چی حتی آسمون واسه خدمت به ما آفریده شدن. مدتیه بارون نمی آد و تو دل خیلیا بغض نشسته. چرا نمی آد؟ دلامون سرد شده یا این زمینه که گرم شده؟ اگه می بینی نمی باره و عطش زمینو سیراب نمی کنه و نمی نشونه، حتما حکمتی در کاره. دل گرم می خواد. تا ما اهلیت بارش رو پیدا نکنیم و متوجه باراننده نشیم و به تفسیر عالم همش با عینک خودساخته و پرداخته مادیمون بشینیم و خالق آسمون و زمینو به کناری بذاریم و وقتی محو جلوه های هر کدومشون می شیم یادمون بره واسه چیه که اولا جلوه می کنن و ثانیا محوشون می شیم؟، اهلیت بارشو نداریم. حیف این رحمت خاص و نعمت بی قیاسه الکی بباره! مگه نه اینه که عالم درون و بیرون منطبقن بر هم؟ دلهامون بی خاصیت تر از سنگ شده. لااقل از دل سنگ یه چشمه جاری می شه ولی ما چی؟! همه چیزمون به بی راهه رفته و تازه کت و شلوار می پوشیم و پز گمراه شدنمونم می دیم و خودمونو با کلاس می دونیم! تازه عطر و ژلم می زنیم که ناتمیزیمون معلوم نشه. نه؟!
هر چیزی که عادی می شه کمتر واسه اون که دلش با معنا نامحرمتره جلوه می کنه و این ناپدید شدن رو اگه تو همه بهارای عمرمون دنبالش بگردیم و حواسمونو جمع کنیم می بینیم ما هنوز حقیقت بارونو نفهمیدیم.
یه وقفه طولانی می تونه ما رو سر عقل و سر فهم بیاره اگه البته دلخوش به ابر مصنوعی و بارون ساختگی نشیم و براش اقدام نکنیم! ما چقدر کم لطف و بی مقدار و کوته نظر و شکایتگر و خودپرست و نیازمند و مغروریم! پناه بر خدا! خودش مگه نگفته: فکر کردین تا حالا اگه من آب رو ببرم و بارونو ازتون بگیرم چی می شه؟ چرا بی خیال و راحت تو این هوای گرم زیر کولر نشستیم و به خوابی عمیق و سنگین و زمستونی و سرد فرو رفتیم؟!! چه کار می شه کرد؟ آره واقعا از ما که سرا پا ضعفیم و نقص و نیاز چی بر می آد؟ اینم یه بهونه دیگه واسه بخشیدن به سمتش رفتنمونه اگه درست فکر کنیم. بهانه ای که می خواد باهاش ما رو از هرز رفتن و هدر شدن نجات بده و از اسارت زمین خشک رها کنه...
آسمون دل ما بارها و بارها ابری می شه، نسیمی می آد ابرا رو می بره. دوباره ابر می آد و ما... نمی باریم! سرمونو به تماشای یه فیلم گرم می کنیم و از خوراکیهای خوب زمین به چیپس و پفکش بسنده می کنیم. دوباره فردا که ابر اومد عوض بارش، دلگیریمونو بهانه می کنیم و تو جمع اهل این قبیل دلا وارد می شیم و با بگو بخند حواسمونو پرت می کنیم که مبادا جداره ای، مبادا آشیانه ای، مبادا گل و سبزه و برگی، درختی، تشنه ای، یه نمه از ما خیس بشه و حیات بگیره. دوباه باز... پارک! دوباره باز... اینترنت! دوباره باز... عادت! دوباره باز... شهوت! دوباره باز... دوباره باز... هزار چیز دیگه.
بعضیامون لطافت بارشو که نمی فهمیم کم کم با دل سنگ شدمون فراموش می کنیم که اگه بارون نباشه آبم نیست. اگه آب نباشه ما هم نیستیم. هیچی نیست. جالبه بعضیا می گن: خوب آب نبود نمی میریم که، نوشابه می خوریم!! و جالبه که حواسمون نیست نوشابه هم معجون مصنوعاتیه که اصلش آبه نوع حرف زدنمون چقد بی منطق و خرابه! اگرم کسی بهمون بگه اینم از بارونه، می گیم دریا که هست. تصفیه اش می کنیم و می خوریم. راستی... دریا که هست! چرا نگرانی؟! می خوریم. تموم می شه می ره. بالاخره تا ما زنده ایم که آبش تموم نمی شه، نه؟ بس نیست؟ همینو بچسب! نترس دریا که دیگه سنگ نمی شه. سوراخم نمی شه که بگی آبش تموم می شه یه روزی...
نزدیکه به استسقا دچار بشیم و هموون لب دریاهای خودساختمون بمیریم.
پناه برخدا...
تو هر وقت زمین دلت سیراب شد از بارش بارون اشکات، درهای آسمونم باز می شه و انبوه قطره هاش می باره. رو سر همه: دشت، صحرا، جنگل، دریا، سبزه، گل، درخت. اون طروات رفته دوباره بر می گرده و اون روزای پر رنگین کمون رویایی و خاطره انگیز زنده می شه و ...
تو خیس خیس خیس می شی...

کاش می شد بچه می موندیم و بزرگ نمی شدیم. واقعا چه صفای کودکی شیرینه و از خواستنش رها شدن سخت! اگه می شد همون پاکیو می داشتیم و این چش و گوش و فهمو حتما همه وقت همبازیش می بودیم و خیلی نزدیک و صمیمی و بی پرده باهاش حرف می زدیم و می گفتیم و می خندیدیم و بهش دل می دادیم می فهمیدیم لطافت و پیام پر رمز بارش بارونو. ولی نه؟ نه اون دوران بر می گرده نه می شه به این رویا دل خوش کرد. باید بلند شد، باور کرد، به راه افتاد. باور این راه بلند کلید پروازه تا اوجه. کیه که نخواد بپره و تا اوج آسمونا بره؟ پرواز آرزوی روزای پر بارش همیشه سبز و بهاری منه. می شه پروازم بدی و بهارو تا آخر عمرم امتداد بدی؟ اگه بارون لطفت بباره واسه این پرواز، محشره...