تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

Passion and Coconuts Art Print by Lynn Fecteau

واسه اینکه بهش برسی، مهم همون رفتنه. ابراهیم علیه السلام گفت: انی ذاهب الی ربی سیهدین. مثل موسای داستان خضر - که تازه اونم به مقصد رسید - نبود که هی بگه چرا، چرا؟ خودمونم همینجوری هستیم. دوست داریم دیگران بهمون اعتماد کنن. حتما تا حالا شده کسی بهتون ابراز ارادت کنه و حرفی بزنین بهش و کاریو ازش بخواین و هی بگه: چرا؟ آدم احساس می کنه این رسمش نیست. به دلش نمی شینه. مقام معشوق اقتضا می کنه که هر چی اون گفت بگی چشم. مریدی و مرادی حکایتش همینه. در واقع همه این روابط چه عاشقی و معشوقی و چه مریدی و مرادی، تمرین همینن که به وظیفت که رفتنه عمل کنی. اصلا ایمانم یعنی همین. تازه با مرتبه ای خیلی بالاتر. ندیده و نشنیده و نچشیده و نشناخته هرچی می گه باید بگی چشم . اصلا بندگی یعنی همین. به عقیده من اونی که تو روابطش با خلق خدا این معرفتو نداره نمی تونه تو رابطه ای که با خدا داره اینجوری باشه. اومدیم که ببینه چقدر قبولش داریم و بهش مطمئنیم. گاهی وقتا آدم دوست داره دستور بده به اونی که ادعا می کنه دوسش داره. خودشو خیلی قدرتمند جلوه می ده و مشتاقشو محتاج. اگه اونی که می خوادش خودشو بی نیاز نشون بده یا به حرفش عمل نکنه، دل معشوقه می شکنه. بمیرم الهی که اینهمه ازم چیزی خواستی و من عمل نکردم و دلتو شکستم و بهت ابراز بی نیازی کردم و خودمو چیزی فرض کردم. تازه خوب چرا دستور می ده معشوق؟ چون عاشقش رو چیزی به حساب آورده و عددی انگاشته. حالا به این، اینو اگه اضافه کنی که وجودمونم خودش داده، دیوونه می شی.

Flowers and Butterflies Art Print by Florian Kleinefenn

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:37  توسط محمد آسمانی  | 

کاش هر کی به یه اصل پایبند باشه. به یک حرف. به یک کلمه. به یک نقطه. تعجب آوره بشر تا کجا غافله و تا کجا خودپرست و خود بین و ضعیف و کوته نظر و حقیر. اگه حتی به یه نقطه اعتقاد داشته باشه بسه واسه رستگاریش. من می گم من به یه نقطه اعتقاد دارم. چی می شه؟ عقل شروع می کنه به یه سلسله سوال بی پایان و اول از همه بهم اثبات می کنه که اون نقطه وجود داره. پس عدم نیست. بعد می گه هر موجودی یا ممکنه یا واجب. این نقطه چون دوام نداره و زائله و وابسته به جوهر و کاغذه پس ممکنه. خوب کی به وجودش آورده؟ اگه بگی من، اونقدر می پرسه تا بهت بگه تو هم ممکنی. تا بگه جوهر و کاغذم ممکنن. بعدش می گه همه نقطه ها و جوهرها و کاغذها و من ها ممکنن. در نهایت ذات واجب الوجود رو بهت اثبات می کنه. و تو عقلا چاره ای جز تسلیم نداری. اثبات که شد ربطت به خدا و رابطه ات باهاش معلوم می شه. بعد می گه بگو که خدایی جز او نیست. همین بسه. به هر چی برخوردی، هر کارخواستی بکنی، هر چی شنیدی، هر دستوری بهت رسید، همینو بگو و بر همین مبنا عمل کن. به همه معانی می رسی و به همه اسرار پی می بری و همه مدارج کمال رو طی می کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:6  توسط محمد آسمانی  | 

وقتی می ری یادت باشه خواستت. این یعنی نگاهت کرده و ازت خوشش اومده.
باید بری اونجایی که گفته مثلا این خونمه. مگه می شه باور کرد؟ سنگ خونشه!؟
با یه عالمه دستور و بهانه ازت می خواد بری و دورش بگردی. دیدی دو نفر که همو دوست دارن هی می گن دورت بگردم؟ وقتی دور خونش می گردی یعنی محبوبشی. تویی که اصلا نه دیدیش نه می شناسیش، دعوتت می کنه به یه خلوت  عاشقانه جمعی. تو باید نقش محبش رو بازی کنی تا بفهمی محبوبشی. وقتی اینو فهمیدی مرامش می کشت و محبوبت نمی تونی نکنیش. خیلی ساده و محسوس و دیدنی کنار یه عالمه آدم دیگه که اونام سرنوشتشون مثل تو هست، گم گم باید بگردی. باید با اونا یکی بشی. اینهمه کثرات! اینهمه قطرات! اگه عشق زمینی دوتاش غیر ممکنه پس چرا اینهمه عاشق تو نقشن؟! یه سری تو این هست که نمی گم. شاید چون نمی تونم بفهمم خوب! همین قدر بگم که عاشق و معشوق یکی می شن اگه عشقشون واقعی باشه. الفبای عشق و وحدت رو که از این گردش جسمانی یاد گرفتی باید کتاب عاشقی عالم رو ورق بزنی و کعبه دل رو پیدا کنی. دله اون عزیز واقعی که حالا باید دورش بگردی. همه عمرت. مگه همین گردش خون رو ندیدی؟ یه تشبیه از گردش جونه. همه وجودت به دل قائمه. نقطه پرگار وجودت و اصلا عالم دله. دلی که خدا درش هست. خدایی متفاوت از اونیه که تو کعبه دیدی. سرفصلای عاشقی رو بهت گفتن. اینجا به تفصیل به ذوق جان باید بچشی.
پهنه وجودت خیس بارون لطفش که شد دونه های قشنگ اسما و صفاتش جوونه می زنن و گل می شن. اونوقته که گلستانه وجودت! دیگه به صحرا و دشت چه حاجت است؟ نمی خواد بری. هر چی بخوای اینجا هست. این می شه بهشتت که اینهمه برات توصیفش کرده بود.
تازه می فهمی چه برهوت لم یزرعی بودی تویی که فکر می کردی آباد و پر ثمری. خشکی و بی آب و بی علف.
وجودت که مرده بود زنده می شه. می شی مظهر زندگی. می شی تجلی حی لا یموت. یعنی همونی که می خواستی. و تو به آرام جانت می رسی و هر دم قربون صدقش می شی و یاد بهانه هاش می افتی و می شینی کنارش هی براش تعریف می کنی و هی به کارات می خندی. اونم می خنده و بهت می گه آره اینا همه بهانه بود که بهم برسی. قطره تا به دریا نرسه در تلاطمه. محو که شد، حل که شد، وجود محدودش جزئی از یه کل بزرگ و نامحدود می شه که معدن آرامش و قشنگیه. آخ قربونت برم قشنگ من! چه حس خوبیه قطره به دریا برسه و وجودش رو از دست بده و با دریا یکی بشه و یه وجود جدید پیدا کنه. اینهمه از محدودیتش می ترسید، هر لحظه ممکن بود بخار بشه ولی حالا خودش منبع بارونه. منو دریام کن! می شه؟! چه زیبا و با شکوهه آدم با خدا یکی بشه. ماتت می زنه. می مونی. چشمات تو چشاش. نگاهت به نگاش. کرشمه هاش و ناز و عشوه هاش شراب وصلیه که مست و بی خودت می کنه و تشنگی هر دمت رو رفع می کنه و عطشت رو می نشونه.
از نگاهش که دام صیدته هیچوقت غافل نشو.
نگاه رو باید دربست به خدا بست تا از دنیا رست و به عقبی پیوست.
ای من! ببند و برهان و بپیوند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط محمد آسمانی  | 

 

من رو عشق، تو راه بهت رسیدن معنی می کنه.
خیلی وقته دارم می آم ولی کم تونستم راه برم.
اگه می بینی موندم و نتونستم به مقصدم که تویی نزدیک بشم،
یادت بیار دویدنامو.
با کفشای پاره و سنگین پام، خیلی خسته می شدم.
هی می دویدم، هی زمین می خوردم.
خیلی جاها ماه که نبود شبا، هیچی نمی دیدم.
نور ستاره ها خیلی کم بود، می ترسیدم...
هر چی بیشتر می دویدم زخمهای تنم بیشتر می شد.
چه سخت و دیر شبام به روز می رسید.
می مردم و زنده می شدم.
خیلی وقتا تنها بودم و هیچ کیم، هیچ جا کمکم نمی کرد.
چندین بار عینکم افتاد و شکست و من مثل کورا عصا به دست ادامه می دادم.
تا باز کی به عینک فروشی برسم و یه عینک دیگه بخرم.
تا چشام به یه عینک خو می کرد تو یه حادثه از دستم می رفت.
دیگه هر وقت عینکم عوض می شد می دونستم اینم می شکنه.
آفتاب که سر و کلش پیدا می شد من شبو یادم می رفت!
چه گلای قشنگی، چه همه پروانه، چه همه سبزه و چه همه درخت!
واسه منی که تو سیاهی محض راهمو می رفتم دیدن اینهمه رنگ شگفت آور بود.
نمی تونستم به راهم ادامه بدم و به اونا نپردازم.
دست خودم نبود، بهشون محتاج بودم. نمی تونستم نخوام.
آخه شبا که نور نبود، روزا هم روشنی همه چیزو قشنگ و خواستنی می کرد.
تو هی صدام می کردی. هی می گفتی بیا، برات چیزای خیلی بهتری تدارک دیدم.
من که نمی فهمیدم. مست رنگ و بو بودم و آسایش این جان و تن خسته.
منازل بین راهو با مقصد اشتباه می گرفتم!
تا اینکه دیدم چه زود همه چی عوض می شه!
گل پژمرده می شه، پروانه می میره، سبزه خشک می شه و درخت برگ و بارشو از دست می ده.
دلمو می زد. دوست داشتم همیشه می بود.
همیشه هم نه، چون یه نواختی خسته ام می کرد.
اگه تنوع هم می داشتن و هر کدوم هزار نوع بودن از خود این تنوع خسته می شدم.
پس اون کیه، پس اون کجاست، پس کو اونجایی که مقصده؟
تا کی باید همینطوری برم و شب و روزمو اونجوری بگذرونم؟
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:55  توسط محمد آسمانی  | 

تو آرام منی.
دریای آرامشمی.
با تو چه سکینه ای دارد دلم!
با تو چه سختیها آسان می شود!
تو با یک تماس که در آن قلبم را با خود بردی، 
مرا به عظمتی خواندی که از زمان شروعم در آن گمم.
من گم چگونه پیدا شوم؟ ستاره چگونه ماه شود، یا که برکه دریا شود یا که پنجره آسمان؟
و علم آدم الاسما کلهای تو بهانه ای شد که زیر صفرت را به صد برسانی و به این افزایش وجودش غزلها بخوانی و ملائک را به سجده امر کنی و مرا جانشین خود گردانی. مگر نه این بود که سجده ازآن توست؟ چگونه بر من ملائک سجده کردند؟ مگر من خدا بودم؟ تو مرا به آن مقام والا رساندی و به خاطر این هیچ رو به بی نهایت احسنت و آفرین گفتی.
گاه می مانم که حال که من نبودم تا بدانم تو آرامشم می شوی، نکند این منم که آرامش توام؟ تو بودی و مرا آوردی تا با من به معاشقه بپردازی. و این منم که آسمان و زمینت به دورم می گردند و همه برای آسایشم در کارند. با من چه کرده ای؟ باور همچون ذره ام چگونه این را بفهمد؟ با کدام قاعده می توان بی نهایت را در ظرف صفر گنجاند؟ من آن گیجم که در بیابان بی منتهای چراها و چگونه ها اطراق کرده ام، بلد راهی بفرست.  

Winding Road Through Mountainside in Autumn, Monadnock Mountain, New Hampshire, USA Photographic Print by Panoramic Images

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:44  توسط محمد آسمانی  | 

 

خدا گفت:
موسی این منم!
قلب موسی تند تپید
دستش به شدت لرزید

او که اسیر صدا بود

محو نگاه شد

موسی فهمید این یعنی:

گمشده، پیدا شده،
خدا عاشقشه!
زن و بچش یادش رفت!

آتش چه بود و راه کدام

به مقصد رسیده بود

آتش آفرین را دیده بود
از خواب سنگین بیدار شد.
کفشها را در آورد

تعلقها را رها کرد
هراس شب از بین رفت
هم نور آمد، هم گرما 
هم همه جا گرم شد،

هم پر نور
خدا با او معاشقه کرد
عصا را بهانه کرد
موسی به مطلوب جان رسید
زبان از نیام کشید
تا می توانست گفت

آتش بهانه بود و عصا بهانه شد
اکسیر نگاهش عصا را اِژدها کرد
موسی آن عصا را رها کرد
در هیاهوی خنده ها خفت
غبارها ز تن رفت
شهر غوغا شد.

رسالت پیدا شد
موسی رسول معشوق است 
موسی بهانه محبوب است
گر تو را بخواند
با خود کشاند

بی خود رهاند

تا خود رساند
آب را باز یابی
عطشت را بنشاند
تو را در خود محو نماید
خود نیز محو تو بماند

 

اینهمه یعنی که تو بیا، من هستم!

 

و اذا سألک عبادی عنی فانی قریب

اجیب دعوه الداء اذا دعان

فلیستجیبوا لی و الیومنوا بی لعلم یرشدون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:34  توسط محمد آسمانی  |