ما تو رابطه ای که با خلق داریم اگه حواسمون به عینا همون روابط با خدا باشه، می تونیم بفهمیم تو چه درجه ای از ایمان قرار داریم و بسته به درجمون خدا و خودمونو بیشتر و بهتر بشناسیم و به روابط متناظر و مشترک هر دو ارتباط پی ببریم. روابطی که تو پی بردن بهشون زندگی می کنیم و معنی می شیم. بسته به اینکه چه دستاورد و ره آوردی از هر کدومشون داریم سهممون از انسانیت مشخص می شه.
چیزی که اصلا به خاطرش خلق شدیم همین معرفته که همه عبادات به همین می رسه و منتج می شه. عبادت و معرفت به هم پیچیده و با هم توامه. نه عبادت بی معرفت ممکنه و نه معرفت بی عبادت. اونی که از اونِ دیگه خالیه می شه: دست و پا زدن و راه به جایی نبردن. می شه: صد بی نود و مقصدی که راهی واسه بهش رسیدن نیست.
عبور از مراحل حیوانی و نفسانی و رسیدن به بزرگراه انسانی و روحانی تو همین تطبیقی به دست می آد که چاشنیش کمک گرفتن از خدا و عنایتشه. اینکه آیه داریم اگه دعا نکنین خدا بهتون توجهی نمی کنه یا تو دعا هست که خواستن از خدا اسلحه بنده واسه جنگیدن با موانع و دشمنای رسیدن بهشه، نشون می ده بی عنایت و کمکش نمی شه راه به جایی برد و به مقصد و منزلی رسید. بزرگراهی که بی عشق ممکن نیست بتونی درش قدمی از قدم برداری و چه ما گمشدمونو حواسمون نیست که این در گرانبها و گوهر بی همتاست.
دل بی عشق مثل خورشید بی نور و دریای بی آب و آسمون بی ماهه. هست ولی هستی که نبودش بهتر از وجودشه. اونی که عاشق نیست سهمش از عبادت و معرفت خیلی کمه. هم می شه تو سیری که داری از پایین به بالا و هم از بالا به پایین به این قضیه نگاه کرد. هم می شه اهل عبادت و معرفت بود اول، بعد عاشق شد، هم می شه اول عاشق و بعد عالم و عابد بود. حتی می شه با تبدیل هر دو، مسیرو رفت. یه بار از پایین به بالا و یه بار از بالا به پایین. اینکه می گن عارف از خلق به خدا و بعد از خدا به خلق سفر می کنه شاید یه معنیش همین باشه.
این عدالت نیست که خدا از ما کاری بخواد که توانش رو نداریم. پس هممون باید بتونیم بهش برسیم. چون نه فقط اینو ازمون خواسته که این همه پیامبر و کتاب هم به این خاطر فرستاده: وقتی مشغول یه رابطه و یه جاذبه و یه شناختیم، باید بتونیم تو همون رابطه نگاهمونو به خدا بندازیم و شأنش رو پیدا کنیم و بفهمیم: مثلا وقتی کسی واسمون کاری انجام می ده و ازش تشکر می کنیم باید به یاد چیزایی که خدا بهمون داده بیفتیم و ازش تشکر کنیم. همونطور که اگه با کسی حرف می زنیم توجهمون بهشه، وقتی هم با خدا حرف می زنیم باید بهش توجه کنیم. همونطور که متوجه حضور اطرافیانمون هستیم باید متوجه حضور خدا هم باشیم. وقتی جذب یه زیبایی می شیم باید به یاد زیبایی آفرین هم بیفتیم. وقتی شناخت اسما و صفات یکی مشغولمون می کنه باید به شناخت اسماء و صفاتش بپردازیم. وقتی به تحلیل خودمون مشغولیم باید وجودش رو تشریح کنیم. وقتی عاشق یه بنده می شیم باید به تفسیر اون عشق بشینیم.
عشق همون رابطه اصیل و بی بدیلیه که همه روابط دیگه توش حل می شه و جلوه می کنه. قبلیها همه شرط لازمن واسه کامل شدن، این یکی کافیه. هر کی هر کاری می کنه که سهمی از عبادت و معرفت چه ظاهری و چه باطنی درش هست به میزانی که عشق توشه کارش ارزشمند و موندنیه و به اندازه ای که قدرت تطابق داره از بودن با خدا بهره می بره و به هدف خلقتش نزدیک می شه.
هم با خلق و هم با خدا مردمی که به هر دو یا یکی از اینها عمل می کنن دو روش دارن: عمل یا حرف. و کیست آنکه نداند: دو صد گفتار چو نیم کردار نیست.
دیدن چه کلمه قشنگیه. چه با برکت و به دل نشتنیه. واسه دیدن باید به سفر بریم. ما مسافریم. مسافر عالم درون و بیرون. مسافر ره آوردش دیدنه و اصلا واسه دیدنه که به سفر مي ره. خوب اگه چش نداشته باشیم که نمی بینیم! وقتی چیزی نبینیم، ره آوردي هم نيست. واسه یه کور فرقی نمی کنه که همه عمرشو تو خونه بشینه یا سفر کنه. اما واسه سفر درونی بر عکس بیرونی باید چشاتو ببندی تا ببینی. کلمات نشانگر معنی اند و تماشای معنا بی نگاه غیر ممکنه.
کلمه ها وقتی به گرمای نگاه حکمت آمیزت ذوب می شن، می بینم چه معنی قشنگی داشتن و من نفهمیده بودم. اونوقته که می فهمم بین منو و تو که سرچشمه معنایی چه همه حائل، هست! پیوند کلمات و معانی تا جایی تو ذهنم کهنه شده که اگه بخوام بی واسطه بفهممت باید ذهنمو حسابی بتکونم و شایدم باید اصلا بهش کار نداشته باشم و سراغ یه قلب دیگه برم که معنی کلماتی که تو ذهنم هست رو می فهمه. و من چه این راه نزدیکم دوره.
ان الله یحول بین المرء و قلبه.

منو آوردی با اینهمه چراهایی که از بچگی ولم نمی کنه، تنهام گذاشتی و گفتی جز تو محبوبی ندارم و راه بیفتم به سمتت و تا به تو نرسیدم از پای ننشینم. هر کیم هر چی گفت و هر مانعی پیش اومد ازت چش بر ندارم و از سرعت سیرم نکاهم. گفتی اگه ازت دورم به این معنی نیست که تو دوری، حجاب اعمالم نمی ذاره حضورت رو حس کنم. اگه خواستم باهات حرف بزنم و ازت حرف بشنوم باید نماز و قرآن بخونم...
منی که مانوس با اوناییم که دوستشون دارم و راههایی رو می رم که به رفع نیازم منتهی می شه و هر وقت مانعی پیش می آد حواسم از هدفی که داشتم پرت می شه و سرعتم کم، چه جوری ازت نخوام نزدیکیتو حس کنم؟ چه جوری می تونم از اعمال این منی فاصله بگیرم که باهاش خو کردم و خیلی وقتا نمی فهمم کدوم عملم رو دوست نداری که اینقدر از من فاصله داری؟! می شه اینهمه حرف بزنم و حرفی نشنوم؟ حرف می زنی و من نمی شنوم؟ تو جای من بودی چه کار می کردی؟ بهم نزدیک نمی شدی؟ نمی گفتی چرا اینهمه در پرده ای؟ منو ببین که هر روز دیوانه تر از دیروزم!
