دل آرام نپذیر و گوشه نگیر منو ببین که چه جوری از گذر زمان دلتنگ و ناراحته و از همه وقتایی که داشته تنها لحظاتی که با تو بوده و از تو گفته رو دوست داره. کاش همه لحظه های عمرم تو باشی و منو هیچوقت تنها نذاری. نمی تونم یه گوشه بشینم. آخه من که نمی تونم نخوام. می شه خواست و یه گوشه نشست؟ منم بخوام دلم که نمی تونه اسما و صفاتت رو که ارکان اشیاء عالمو پر کرده و همه جا هست، ببینه و نخواد. می شه به یه تشنه آب بدی و بگی نخوره؟
آخه چه جوری، چه جوری باور کنم تنهام بذاری؟ من که واسه هر چیزی فلسفه می بافم و به تو ربطش می دم، ببین خودم چه بی ربطم. بهم نگو خوبه همین. بهم نگو بیشتر نخوام. بهم نگو با مفهوم تو زندگی کنم نه با خودت. یه بارم تو اونیو بخواه که من می گم. نه! من از این همه اسباب که سرگرم بازیم می کنه خسته شدم. تو رو می خوام. از هیچ کی هم نمی تونم اینو درخواست کنم. برم بگم چی؟ اونام مثل خودم فلسفه می بافن و می گن ما هم اگه به تو چیزی می دیم، اصلا این خداست که می ده، ما نیستیم، نمی تونیم.
نام فروردین نیارد گل به باغ شب نگردد روشن از ذکر چراغ
تا قیامت صوفی ار می می کند تا ننوشد باده، مستی کی کند

انتظار جاری تاریخ تو قلب اجدادمون بعد عبور از خونه های گرم و دلای روشن و با صفا و اونهمه خلوص و سجده و حضور به ما رسیده. نوبت ماست که در تکاپوی تحقق وعده خدا خودمونو محک بزنیم و بر میزان انسان کامل عرضه کنیم.
انتظار واسه خیلی از ماها مثل خیلی مفاهیم دیگه بد جا افتاده. انتظار نه یعنی چشم به راه بمونی که حجت حق بیاد و همه چیزو درست کنه و در راس همه چیز خودمونو. انتظار یعنی باید راه بیفتی منتظرتن. این تویی که نشستی نه اونا.
سر اینکه تو همه این زمانها، همه اجداد ما منتظر بودن به اینجا شاید برگرده که اگه وجودمون عالمیه و هر شخص واسه خودش یه ملت و جامعه است مصلح باید بیاد تا تو به اتوپیا برسی و در خودت جامعه فاضله تشکیل بدی. نقصاتو درمان کنی و به کمالاتت بیفزایی تا انسان کامل بشی. تا به مقام خلیفه اللهی برسی. همون جایگاهی که بین خیلیامون گمه.
امان از این همه بت و فغان ازین بتکده دل نام. خوب بت شکن باید بشیم یا اگه نه نمی تونیم بت شکن باید بیاریم. تا کی به ظاهر مسجدی باشیم و به باطن مست؟!
اون بت شکن کیه؟ اون بت شکن چیه؟ اون بت شکن کجاست؟
هر که را لیله القدری است و لیله القدر انسان منتظر رسیدن به اون جایگاه والا. وقتی است که جای من و خدا عوض بشه. جاییه که دیگه من نباشه. اگه من نبود همه چیز معنی پیدا می کنه و زیبا می شه. چون همه از خداست و تو هم به خدا پیوسته ای. توی پیوسته به خدا از خدا به خدا در خدا سفر می کنی. از غبار عالم ماده فاصله می گیری و آینه جانت جلوه عظمت نمای خدای می شه. اینجاست که حضور رخ می ده ولو اینکه امامت تو جامعه نباشه. تو که می بینیش. بذار هیچ کی اونو نبینه. و چه این لیله القدر عزیزه. خیر من الف شهر. ملائک احاطت می کنن و تازه می فهمی که حکمت خلقت چیه؟ چرا آوردنت.
خدا روزیمون کنه.