ما چون فقط همین جانیم نه تن و جان هم جز ذات دارای صفات نیست باید به شناخت خودمون بپردازیم نه در و دیوار. برای اینکه آب ناپاک رو پاک کرد باید تا سرچشمه رفت و همه مسیر جریان آب رو دید. خدا چشمه جانهای ما و آب اون چشمه روح و بستر اون اندیشه ماست. اندیشه یعنی شناخت و شناخت یعنی درک عالم همان گونه که هست. درک وقتی مطابق با واقع می شه که مدرک تو شناخت خودش مشکل نداشته باشه. خیلی وقتا ما تو درک خودمون و غیر خودمون به یه سری مفاهیم کج و معانی غلط تکیه می زنیم. چون تا تکیه نکنیم درکی نداریم و درک هم که نبود شناخت نیست و شناختی هم که نبود مرتعی می شیم که هر جنبنده ای ازش تغذیه می کنه و توش راه می ره و اطراق می کنه. دیگه وقتی جلوی آینه وایسیم خودمون گمیم. می بینیم ولی نمی بینیم. غیر ما در ماست و اغیار که آمد جایی برای یار نیست. چطوری می شه به غلطها پی برد و مواد اندیشه رو تهذیب کرد و به شناخت بی پرده رسید؟
يه وقتي آدم يه درکي مثلا تو 10 سالگيش از دکتر داره، 25 ساله هم که مي شه با اينکه کلي مطلب خونده، سواد دار شده ولي عملا همون دکتري تو ذهنشه که 10 سال پيش بوده. به اين خاطر که تو اين 15 سال سر و کارش به دکتر نيفتاده يا مثلا حول و حوش اين مفهوم فکر نکرده به تحليلش و تدقيقش نپرداخته؛ تو مسائل معنوي اين خيلي بيشتر رخنمون مي کنه. درک ما ابتدا از خدا و فرشته و بهشت يه درک مفهومي و تصوريه. شناختمون از خودمون و خدا و همه چيز با رشدمون کم کم بيشتر و عميق تر مي شه. مخصوصا چون تنها راه رسيدن به خدا از وجود خودمونه، با توجه به اعمال و افکارمون و تاثير اونا، شناختمون یا از نفس مطمئنه و يا اماره افزايش پيدا مي کنه. هم در عرض گسترش پيدا مي کنه و هم در عمق و طول. اين شناخت چون بازم با توجه به مفاهيم و تصورات و تصديقات عقلي و ادراکات حسي ماديه، ما رو به مقصد نمي رسونه. فقط زمينه رو آماده مي کنه. واسه آماده شدن زمينه شناخت اگه همه عوامل دست به دست هم بدن ما موفق مي شيم به اون مرحله برسيم که يه شناخت دقيقتري که ديگه مفهومي نيست و حضوريه حاصل بشه. منتها تا بخوايم به اين مرحله برسيم کلي بايد مراقبه و مشارطه و محاسبه کنيم. چون تک تک آجرها رو اگه معمار درست بذاره ديوار و ساختمان درست بنا مي شه. اينکه اينهمه به تفکر سفارش شده و گفتن تفکر يک ساعت از عبادت هفتاد سال برتره به همين خاطره. به همين خاطر واقعا حياتي و بسيار مهم. عبادت ها، يعني نماز و روزه براي خدا، يعني از 613200 ساعت عبادت درست و مقبول، يه ساعت فکر کردن برتره. اين خيلي آدمو به فکر وا مي داره. اما کمتر کسي اينو جدي مي گيره.
خوب چه کار مي کنه فکر کردن؟ اگه آجري کج باشه راستش مي کنه. و باعث مي شه بنا درست بالا بياد. مثلا تصوري که خيلي از ماها از صراط و پل صراط داريم غلطه. خیلیها فکر می کنن صراط يه واقعا پليه که اون دنيا بايد ازش رد شي از شمشير تيزتره و از مو باريک تر. اما اولا نه در قيامت که همين الان اين صراط در ما و با ما و از ماست. ثانيا نه پله که راهه. همه راه. ثالثا اگه گفتن اونا رو در وصفش به اين خاطره که واقعا خيلي سخته توي اين راه موندن و به مقصد رسيدن:
به شوق کعبه گر خواهي زد قدم سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور
خوب حالا اين يعني چي کلي حرف توش هست.
بايد تو مفاهيمي که تو ذهنمونه غور کرد و دقيق شد. اصلا سر اینهمه تکرار همينه که ما تدقيق کنيم. خدا، قيامت، امامت، خود، شناخت، حواس، عمل، دل، عقل، شيطان، نفس، دوست، عشق و همه چيز. وقتي به يه درخت آب و نور برسه و عناصر غذايي هم تامين بشه ولي تو اکسيژنش خللي وارد بشه درست رشد نمي کنه. دين ما هم همينه. این که گفتن الصلاه عمود الدين يعني چي؟ دين که کتاب معماري ساختمان روح ماست مثل يه خيمه که تکيه اش به عمود اونه و به اون واسطه استواره با نماز ارتباط تنگا تنگي داره. هر چي نماز بهتر و بلند تر و قوي تر ....
خوب عملا اين يعني چي؟ اينهمه روز، اينهمه نماز، اينهمه تکرار مکررات، اينا همه واسه همينه. واسه اينکه عمود خيمه دقيقا وسط باشه. کج واي نايسته، شل نباشه. بايد ساير قسمتا رو هم درست ساخت. مشهوره که اگه مراقب خودت نباشي و هر کاريو دلت مي خواد بکني، خوب سر نماز هر چي هم زور بزني ره به جايي نمي بري. فرمود: لاتقربوا الصلاه و انتم سکري. در حال مستي به نماز نزديک نشين. اصلا نمي تونيد بشيد. مستي چيه؟ هر چي عقلو زائل کنه. کدوم عقل؟ عقل معاش يا معاد؟ عقل اولين مخلوقه و حکم رسالتش رو خدا از ازل امضا کرده. خوب هر چي مانع ابلاغ رسالت بشه منفوره و مستي آفرين. بايد ازش پرهيز کرد. رد پاي اين سکرو فقط عقله که مي تونه تو وجود ما پيدا کنه و بس. نه کعبه و نه کربلا و نه نجف.
سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق.
خيلي از ماها زندگيمون درگير اينه كه چرا خدا رو نمي بينيم؟ اول بايد بدونيم خدا كجاست بعد دنبالش بگرديم. چون نمي تونيم عالم خارج از خودمون رو حقيقتا بشناسيم به شناخت خودمون اگه بپردازيم به نتيجه مي رسيم. خوب كجا و چه چیز خودمونو بايد بشناسيم؟ قلب. خدا تو قلب ماست و اگه خدا تو قلب ماست پس كو؟ كجاست؟ تو قلبمونه؟ كدوم قلب؟ تو من خودمونه؟ كدوم من؟ شايد نه مراد همين قلب ظاهره، يا مني كه مي شناسيم و خودي كه بهش خو كرديم! شايد اشتباه گرفتيم خدا تو يه قلب ديگست. خوب اون قلب كجاست؟ جز اينه كه اونم در ماست و جداي از ما نيست؟ ما چون محصور به ماده و محدود به محسوساتيم چيزايي رو مي بينيم و حس مي كنيم كه ماديه. حقيقت اينه كه اون قلب دورن ماست ولي در عالم خاكي نمي آيد به دست، عالمي نو ببايد ساخت وز نو آدمي. كلي بايد زحمت بكشيم تا پيداش كنيم و اين نه ماييم كه بهش مي سيم اين خودشه كه پيدا مي شه. اين خودشه كه رشد مي كنه در ما و ما رو عوض مي كنه. قلب يه وجود ماوايي و غير ماديه. هر چي اشتغالمون به ماديات بيشتر باشه انگاري وجودمون تاريكتر مي شه. هر چي وجودمون تاريكتر بود خوب كمتر مي شه ديدش. درون ما هم يه عالمه. همونجور كه بيرونمون. خوب توش چي مي بينيم؟ هيچي؟ چرا؟ چون نور نيست. مگه مي شه تو تاريكي بي چراغ و نور چيزيو ديد؟ نور عالم درون از كجا مي آد؟ از عقل. از ايمان. از تقوا. از عبادت. از معرفت. هرچي نور اينا بيشتر به قلبمون بتابه بهتر مي بينيم. هر چي وجودمون روشنتر باشه خدا واضحتره. به هر ميزان كه بهتر ببينيم، خوب پهناور وجودمونو بيشتر مي شناسيم و چون وجودمون وصل به خداست و نفخ روحشه به خدا مي رسيم. هر چقدر هم درونمون تاريك باشه و لو اينكه وسط خورشيد باشيم، كوريم. نمي بينيم.
از جمادی مردم و نامی شدم و ز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانی و آدم شدم پس چه ترسم كی ز مردن كم شدم
بار ديگر هم بميرم از بشر تا بر آرم از ملائك بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل وجهه هالک الا وجه هو
آيات آفاقي كه بيرون از ماست و آيات انفسي كه نشونه هاي درونيه، حكمت آميزه. به هرچه بنگريم حكمته. منتها به اين شرط كه بنگريم. نگريستن نه همون ديدن با چشم سره، چشيدن به ذوق جانه. حكمت گم شده مومنه، چرا؟ چون مومن دلش به نور خدا روشنه و هرچي بتونه نور وجودش رو زياد كنه براش عزيزه. حكمت نور وجود آدمو زياد مي كنه. آدم هميشه به دنبال عزيزشه. هر چي رو دوست داشته باشه با همون محشور مي شه. چون همه وجودش رو واسه رسيدن به عزيزش صرف مي كنه.
جنود عقل و جهل در وجود آدمي كه به دنبال حكمته صف آرايي مي كنن و اين به همون حكايت كربلا نزديكه و حادثه عاشورا و تو مي شي حسين اين ميدان. اونوقت با فرقاني كه از تقوا داري و حياتي كه طيبه است تلاش مي كني واسه نمردن، واسه ثبت شدن بر جريده عالم، واسه ابدي شدن، واسه معراج، واسه خليفه خدا شدن، واسه درك اشرف مخلوقات بودن، واسه درك حقيقت عالم و آدم، واسه فهم هدف خلقت، واسه اجابت ندايي كه از زمين و آسمون مي شنوي...، فرمود: يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما ليحييكم و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه.
هدف خلقت چيه؟ عبادت و معرفت؟حكمت آفرينش رمزي هست كه نامعلومه يا لااقل دست نامحرم از اون كوتاهه! فرمود: كنت كنزاً مخفياً فاحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف.
اومد لب بوم قاليچه تكون داد قاليچه خاك نداشت خودشو نشون داد.
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند به خاطر ما و براي ما. فرمود همه اشيا رو براي تو آفريدم و تو رو واسه خودم. اين نظام نفي و اثبات و مثبت و منفي و تاريكي و نور و خنده و گريه و خلوت و جلوت و ظاهر و باطن و اسير و آزاد و هر آنچه هست با اضدادش، به سير ما كمك مي كنه اگه حواسمون باشه. اگه عينك و سمعك نزنيم. تا درد نباشه درمان هم نخواهد بود.
بندگي يعني چي؟ يعني درد آدم شدن داشتن و به درمان الهي رسيدن. عبادت يعني همراه شدن با رمز و راز خلقت و هدفي كه آفرينشمون داشته. يعني پيدا كردن خدا. رسيدن از خاك به افلاك، از ماده به معنا. يعني تكامل، يعني معراج، يعني اكسير عشقي كه مس وجودو زر كنه. يعني جانشين و خليفه خدا شدن. يعني كار خدايي كردن، يعني ابديت، يعني ازليت، يعني بي نهايت، يعني ....
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود زنهار زين بيابان وين راه بي نهايت
آدم چون واسه یه سیر بی نهایت آفریده شده هیچی قانع و سیرش نمی کنه. می شه با نگاه به دور و بر و بازبینش دم دستیها خدا رو دید که چه جوری خودشو به آدم نشون می ده و ازش می خواد راهشو عوض کنه و به سمت اون بره. دیدین بچه ها چه جوری قایم باشک بازی می کنن؟ انگاری خدا هم تو بارون و برف و درخت و گل و میوه و غذا و آسمون و دریا و ابر و همه هر چی که در طبیعت هست، پنهونه. قایم شده. باید دنبالش بگردیم تا پيداش كنيم. خیلیامون فکر می کنیم خدا تو ناکجا آباده و اصلا اهل قایم باشک بازی نیست. نه! انصافا هم اين زندگي ماشيني خيلي خدا رو دور جلوه مي ده. به خودم نگاه كه مي كنم مي بينم من و كجا و خدا كجا واسه همينم مي گم نه! خدايا من، نه! اما به خدا كه نگاه مي كنم مي گم...
خدایا! من، نه!
