دل تاول زده ام از کوچه پس کوچه های تاریک و تنگ هوا پرستی و تنبلی و کوته نظری و دنیازدگی و این زندگی انگلی بیزار و خسته، می شینه و چشاشو به نگاه تو می دوزه که چه از نزدیک خواستشو می شنوی و از این اسارت سیاه و سرد نجاتش می دی. تويي كه هميشه وقتي تاريكي و ظلمت اسيرم مي كنه به قلبم مي تابي و بر سرم مي باري تا سيراب بشم و راهمو ببينم و به حقيقت و ريشه ام نزديك بشم.
خیلی وقتها منم و اباعبدلله الحسین و میل غرقه دریای خالق این مولا شدن. احساس می کنم اگه به اندازه همه دنیا برای با او نبودن بگریم باز هم کمه. برای من حسین آخر دنیا و آخرته. انتهای همه چیز. انتهای همه کس. جایی است که هم عقلم و هم قلبم به فریاد، از خدا دیدن عاشورا می خواهد و بودن در کربلا. قلبم می گوید دوست دارم با حسین بمانم و عقلم می گوید دوست دارم با حسین بمیرم. پس می بایست همه دنیای من کربلا باشد و تمامی عمرم عاشورا. و من هر روزه برای رسیدن به کربلا می دوم تا به غافله عاشورا برسم و فقط برای یکبار ابالفضل را ببینم و به او بگویم اگر نرسیدم جای من هم مردانگی کن. به زینب هم بگویم جای من هم ببین.
اما به حسین که می رسم حرفی نمی ماند!
حسین من!
چه بارها که از خدا خواستم کاش می تونستم با تو می بودم و برات جونمو می دادم.
وقتی می بینم تو که همه چیز به وجودت قائمه، اونجوري احاطه مي شي و باز به فکر هم خودشونی، هم اونايي كه مانعشون شدن، كلي تلاش مي كني بهشون بفهموني اونا كين و كجان و چي بايد مي شدن و كجا بايد مي بودن، وقتي مي خواي مزه عشقيو كه چشيدي بگي و همه شيفته محبوبت بشن، مبهوت هل من ناصر ينصرنيت می شم! تو كه بايد به كمك ما بيايي و مي آي پس چرا از ما كمك مي خواي؟ منظورتو نمي فهمم!
انگاري سرنوشت محتوم اينه كه هركي عاشقه بايد دست تو رو بگيره و بلند شه و رسالتش رو كه همون گفتن از معشوقه ابلاغ كنه. اهل باطل هميشه هستن و نمي ذارن پرتو حسن عالمتابش دلاي عشاقو روشن كنه. قلبم مي گه همينه. بهاي سنگينيم بايد بده. همونجور كه تو دادي. بعد تو هر كي بخواد به كمال عشق برسه بايد به تو اقتدا كنه و به اين خاطر گفتن کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا كه اين تقدير همه است و تو هميشه هستي و هر كي بخواد از روزمرگي و مردگي در بياد، بايد دستتو بگيره و به صف كارزار بپيونده. هز جا كه هست و هر وقت كه خواب نبود. روزي كه عاشورا نباشه روز نيست و ارضي كه كربلا نباشه زمين. و تو براي اثبات اين چاره اي نداشتي جز آنكه همه را ببري و آنگونه بر تارك عقل جمعي بشر جاودانه بايستي و برقصي.
اي دل تو مي روي يا مي ماني؟ مرا با تو كاري نيست. عقل مي گويد بمانم، مي مانم تو نمي خواهي برو. چه امام مرا بپذيرد چه نپذيرد ديگر نمي توانم تو را با آن وساوس هزار رنگت، با آن شكها و ترديدها، با آن حجاب سنگين و غبار زياد پذيرا باشم. وقت غسل شهادت است. تو بايد گواه بدهي كه من مي بينم. هر چه را من مي خواهم بايد بخواهي و از هر آنچه نهيت مي كنم بايد كه پرهيز كني. ديده عقل مي بندم. خجالت نكش. نمي تواني نمان. برو. تا كي تو را تحمل بايدم؟ مي ماني؟! بيا توبه كن. خودت را غسل بده در زمزم كربلا. بيا جاودانه شو. بيا اينجا در ميدان جنگ آخرين نمازت را بخوان...
درسته عاشق شدن يه موهبت الهيه ولي گاها آدم مي تونه مقدماتشو فراهم كنه مخصوصا درباره خدا. ما اگه يه سري كارايي كه حضرت اله مي خواد رو فقط به خاطر اينكه اون خواسته انجام بديم، خودش مي آد. هر چند بهترين كار اينه كه به اين قافله بپيوندي و تو اينهمه تلاطم طوفان سوار اين كشتي بشي. گريه نكني جا مي موني و محرم بهترين وقته واسه زار زدن و خواستن رقصي آنچنان ميانه ميدان!
عزيزم خوب به خاطر دارم نه، نه فقط به خاطر دارم كه به خاطر اونا زنده ام.
يادته چه جوري صبح تا شب دلم فقط پيش خودت بود؟
يادته چه جوري تو قلبم خونه داشتي؟
يادته حضورت رو حس مي كردم.
يادته چه قدر برام صدا كردنت و ناز آوردنت شيرين و دلنشين بود؟
يادته چه جوري تو سجده باهات مي خوابيدم؟!
يادته هنوز ازت چيزي نخواسته بودم بهم مي دادي؟
من هنوز گرمي وجودت رو حس مي كنم،
هنوز حرفايي كه باهام مي زدي تو دلم طنين اندازه.
هنوزم يادمه چه جوري باهام حرف مي زدي و قربون صدقم مي رفتي،
و وقتي حرفات تموم مي شد تا چند روز دلم مي خواست با هيچ كي حرف نزنم،
نكنه حرفي از غير تو شنيده باشم و نكنه حرفي بزنم كه نظرت ازم برگرده.
خدايا از شدت وجودت پنهوني، از شدت محسوس بودن، حس نمي شي.
شاهد باشد من اينو داد مي زنم.
نگاه منظوم یک عارف به عاشورا » رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

همه ما از بچگیمون تا حالا بارها و بارها در جریان مرگ قرار گرفته ایم. بودن بین بستگانمون کسانی که از این دیار رخت بر بسته اند و به دیار باقی رفته اند. اگه یه مرور بکنیم گذشته زندگیمونو می بینیم تعداد افرادی که در زمان حیات ما جان به جان آفرین داده اند، اونقدر زیاد هست که نشه با انگشتامون بشمریمشون. ای بسا ما تو خیلی از مراسماتی که برای رحلت اون افراد برگزار شده شرکت کرده باشیم.
معمول این جلسات یه تاثر توام با ترسه که چون خوشایندمون نیست سعی می کنیم بهش زیاد فکر نکنیم. به خاطر همین موضوع جلسات ترحیم واسه ما جلسات تلخ و بدیه و تا بتونیم تلاشمون اینه که نریم. مگه طرف خیلی به ما نزدیک باشه یا از بستگان عزیزمون باشه. عادی شدن و تلخ بودن باعث شده خیلی از ماها یادمون بره که اصلا فلسفه تشکیل این مجالس چیه؟ به خاطر کسی که مرده باید جلسه تشکیل داد یا صاحب عزا یا خودمون؟
متاسفانه اونقدر ما دچار غفلتیم که انگار یه مهمونی و دید و بازدیده مجلس ترحیم. خیلیها تو این مجالس دنبال تکاثر و تفاخرن! ماشین و لباس و زیبائیهای خودشونو به مردم نشون می دن و شدیدا به دنبال اثبات این اصل شیطانین که: ما از تو بهتریم! این قضیه انگاری واسه هر کی بیشتر رخ داده عادی تر شده.
اینکه چرا ما از این واقعیت انکار ناپذیر که بارها تو امثال این مجالس به هم می گیم گریزانی، محل تامل بسیاره: همه می میریم، شتریه که در خونه همه می خوابه، دیر یا زود نوبت ما هم می شه و ...
اگه قبول داریم چرا حتی تو همون جلسات رفتارایی از ما سر می زنه که با این باور تناسبی نداره؟ اینکه باور درجاتی داره و بین آنچه به آن معتقدیم و اعمالی که از ما سر می زنه این درجات فاصله می شن، واضحه. اما اینکه چرا این باور بسیار مهم و حیاتی و اساسی رو عینی نمی کنیم و رفتارمون رفتار آدمی نیست که بناست بمیره، واسه خیلی از ماها مبهمه! ابهامی که فهمیدن یا عدم درک اون می تونه از هستی ساقطمون کنه و باعث بشه تا ابد از آنچه به خاطرش آفریده شدیم محروم بمونیم.
اگه بفهمیم خوابیم و با مرگ بیدار می شیم و بتونیم عمق این مساله رو درست درک کنیم که همه کسایی که می بینیم تا نهایتا ۱۰۰ سال دیگه می میرن و اثری ازشون باقی نمی مونه، می تونیم ببینیم که ترسی که مدتها روش سرپوش گذاشته بودیم چگونه سرباز می کنه و بودن یا نبودن واقعا برامون مساله می شه. مساله ای که حسابی ما رو در گیر می کنه.
ما همین الان چه حسی داریم نسبت به میلیاردها آدمی که ۱۰۰ سال قبل بودن یا ۵۰۰ یا ۱۰۰۰ سال قبل؟ مگه قبل از اونا آدمی نبوده؟ مگه همین چیزایی که واسه ما مهمه واسه اونا مهم نبوده؟ خوراک و پوشاک و مسکن و شهوت با همه شعوبش؟
چه معشوقه ها که زیر خاک نرفتن! چه مهم ها، چه باارزشها، چه مهربونیا، چه اخم ها و ناراحتی ها، چه نگرانیها، چه لبخند ها چه اشکها، چه مادرها چه پدرها، چه همسرها، چه فرزندها، چه گروهها چه فردها، چه اغنیا چه فقرا، چه قشنگ ها چه زشتها، چه خوب ها چه بدها، چه راحت طلبها چه سختی کشیده ها، چه دزدها چه امنا، چه بزرگ ها چه کوچیک ها، چه آدمها که مراقب بودن یه خش برندارن، و هزاران چه و چه و چه ...
اگه ما با یه نگاه بعد از صد سال حتی بتونیم یه روز زندگی کنیم خیلی زندگیمون متفاوت و متحول می شه. همه رفتارای خودمون و هرکس دوروبرمونه رو یه رفتار زیر خاک رفته ببینیم! اونوقت می فهمیم که چه قدر دغدغه های ما، آرزوهامون، بیم و امیدهامون، دلبستنامون، وقت گذروندنامون، کیف کردنامون و... همه و همه پوچ و بی معنی می شه.
همه ما تعجب می کنیم از سرعتی که گذران عمرمون داره، اینکه زمان واقعیه نه ذهنی و بعدی از ابعاد ماده است، غیر قابل انکاره. هر شی ای هر مقدار از عمرش می گذره طراوت و سلامتش رو به تدریج از دست می ده. البته غور کردن در حرکت و زمان و اینکه آیا زمان در ذات عالمه یا عارض بر اون می شه، هم جالبه، هم به ما تو شناخت بیشتر پدیده مرگ کمک می کنه.
به همون سرعت که تا اینجای عمرمون گذشته مابقیشم می گذره! اما چرا همیشه ما گذشته رو زود رفته می بینیم و آینده رو دیر گذر؟ این به خاطر میلیه که به موندن داریم. هیچ آدمی دلش نمی خواد نیست بشه. به همین خاطر نیمه خالیو هیچ وقت نمی بینه و همیشه نگاهش به نیمه پره. در واقع دو جور می شه به عمر نگاه کرد. یکی اینکه چند سال از عمرت گذشته و دیگری اینکه، چند سال از عمرت مونده؟ خیلی ها فکر می کننن سنشون بالا که رفت بزرگ می شن ولی در واقع به همون اندازه کوچيک می شه عمرشون!
خوب رفته ها که رفته ولی چقدر مونده؟ اصلا قابل پیش بینی نیست. اگه دقت کنیم دیگه راحت نمی تونیم از کنار این مساله مهم بگذریم. بعضیها بی خیال می شن و می گن هر جور تا حالا گذشته مابقیشم می گذره. اینا اصلا نمی فهمن چی می گن! اینکه بالاخره دیر یا زود حیاتمون ختم می شه و از این دنیا می ریم بسیار مهمه.
یکی از چیزایی که باعث هلاکت ادم می شه شرکه. شرک به اون تعبیر راه رفتن مورچه سیاه رو سنگ سیاه مخصوص عرفاست. ما دچار شرک راه رفتن فیل روی سنیم. یه مقدار دقت لازمه. مگه معتقد نیستیم اول خدا بعد یا خودمون یا فلانی! مگه چشممون به کمک این و اون نیست؟ مگه پای نوشته هامون منتظر کامنت نیستیم. مگه تو وبلاگامون به دنبال لینک نمی گردیم، مگه اتوبوس که داره حرکت مي کنه نمی دوییم بهش برسیم؟ مگه از استاد یا پدر یا مادر یا مدیرمون نمی ترسیم؟ مگه چشم انتظار مشتری نمی شینیم مگه این همه من من نمی کنیم؟ ...
کجاست اون موحدی که عملا معتقد باشه به اینکه لا موثر فی الوجود الی الله؟!
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند
اهل نظر آنند که چشمی به ارادت با روی تو دارند و دگر بی بصرانند
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا بعد از غم رویت غم بیهوده خورانند
ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش کانها که بمردند گل کوزه گرانند
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست افسوس بر این عمر که به غفلت گذرانند
تا رای کجا داری و پروای چه داری کز هر طرفت طایفه ای منتظرانند
اینان که به دیدار تو در رقص می آیند چون می روی اندر طلبت جامه درانند

یادمه وقتی راه افتادم، نفهمیدم چی شد تو شدی مقصدم؟
اما حالا مدتهاست اینو فهمیدم!
من که سرم تو لاک خودم بود، چی شد یهویی هوا خواه تو شدم؟
نگاه پر مهر تو بود که منو با خودش برد.
من هیچ وقت ندیدم یه همچی نگاهی رو،
نگاهی که دیده های منو جذب دیدار کرد.
فکر نمی کردم به این زودی یادم بره چی دیدم و کی نگام کرد!
من که اینهمه فراموشت کردم دلم به این گرم بود که تو هیچ وقت فراموشم نمی کنی. حتی به ذهنم نمی آد که ممکنه تو فراموشم کرده باشی...
یا اگه صدات کنم نگام نکنی!
اون بیراهه رفتنام که یادم می آد می فهمم که به انتخاب خودم از تو دور شدم.
می تونستم من که می دونستم راه اصلی کدومه ازش خارج نشم،
تا تو رو از دست ندم یا بهتره بگم خودمو از دست ندم
و حالا در وصف این من مرحوم اینهمه دراز و بیهوده نگم.
به من زندگی بده!