محتاجم من به خواسته های خوب هر شبت، خیلی.
کاش شبا سحر نشن اگه بناست همونی که بودم بمونم!
قافیه شعر امشبم همیشه با تو بودنه
با من هم صدا نمی شی؟
به من خوش آمد نمی گی؟
ای قدر آفرین هر شب بزم علی.
از هر كه بپرسي بارزترين تفاوت انسان و حيوان در چيست؟ خواهد گفت: «عقل». حيوان لایعقل است و انسان عاقل. حيوان قوه تميز عقلاني ندارد، لذا از او كه نميتواند بينديشد كسي خرده نميگيرد.
اما اگر انسان نينديشد و نخواهد كه بينديشد، همه از او سؤال ميكنند.
مشروط بر اين كه آن همه اغراض نفساني را در قضاوت عقلاني دخيل نكنند …
امام علي (ع) در حديثي نوراني عقلها را ائمه و پيشوايان افكار ميخوانند.
يعني آنچه افكار انسان را هدايت ميكند و چهار چوب سير فكري آدمي را مشخص ميكند عقل است.
بعد ميفرمايند: افكار ائمه قلوبند.
قلبها را فكرها جهت ميدهند، فكرها چگونگي حيات قلب را تبيان ميكند و قلب در تپش است كه به انسان حيات ميدهد؛ هم تپش ظاهري، هم باطني. هم حيات ظاهري و هم باطني. و اين قلوبند كه رهبران و پيشوايان حواس اند.
مخاطرات قلبي، ملموسات حسي انسان را معين ميكنند و راه سير آنها را تبيين مينمايند.
حواس هم رهبرند، رهبران اعضا و جوارح.
انسان بسته به اين كه چه را ببيند، چه را بشنود، چه را بچشد، لمس كند، ببويد، از درجهاي از حيات عقلاني برخوردار است.
سلسله جنبان اين سير و حركت عقل است.
فكر، قلب، حس و عضو را جنود عقل ميتوان شمرد كه در ارتباط طولي با عقل، ميزان قدرت و قوت آن را بيان ميكنند.
بسته به ميزان قوتي كه عقل دارد، توان ساير موارد مشخص ميگردد ….
انسان جامع صفات حيوان و ملك است،
به خاطر اختياري كه خداوند در وجود او نهاده، به طرف هر كدام متمايل بشود، آزاد است.
از سنن الهي «تيسّر سبيل» يعني آسان نمودن راه است.
مقصد انسان هر كدام شد، طي طريق او را خدا آسان ميكند.
يكي در تحصيل صفات الهي ميكوشد و ديگري در پي صفات شيطاني است، حد وسطي ندارد.
چون خدا در قلب انسان دو قلب قرار نداده و انسان را بر يك فطرت آفريده.
عقل خواستههاي فطري انسان را بي پرده ميگويد اما او نميخواهد بشنود؛
برخلاف مطلوبات فطري كه حركت كرد، از صراط مستقيميكه عهدهدار هدايت اوست به جاده كج ضلالت و غوايت كه پيچ در پيچ و شعبه، شعبه است و يكي نيست، ميافتد.
نور را رها كه كرد، ظلمتها و نه ظلمت جاي او مينشينند، چه بخواهد، چه نخواهد، چه بفهمد، چه نفهمد.
و اين گونه است كه انسان تا در اين عالم است با جنود عقل و جهل سر و كار دارد.
هواي نفس را تنها عقل ميتواند مهار كند و الا انسان را به ته درة حيوانيت پرتاب ميكند.
آنكه عقل را خوب پروراند، موانع صحيح به كار گرفتن و انديشيدن را برطرف كرد، از عقل آنگونه كه بايد استفاده كرد و آنرا در وجوه مختلف حيات خود ، از ملك ميگذرد.
آدمي در عالم خاكي نميآيد بدست عالمي نو بيايد ساخت و ز نو آدمي.
حيات طيبه كه به بركت عقل و در گرو شكوفايي فطريات انسان حاصل ميشود، همان عالَمي است كه انسان را آدم ميكند. خودبيني انسان منجر به حب دنيا ميشود و بشر را در ارض مخلد ميكند.
زنجيرهاي محبت به دنيا و مافيها، انسان را اسير كثرت خاكي ميكند و از سير افلاكي باز ميدارد و اينگونه است كه فطرت كه در سايه وحدت گل ميكند، تبديل به شوره زاري پر خار گشته، رهگذرش را از فرط تشنگي و زخمهاي كشنده، هلاك ميكند.
جنود جهل و غفلت كه بر مملكت وجودي انسان مسلط شد، سراب خدابيني و نيل به خواستهاي اصيل فطري به يكباره ناپديد خواهد شد و انسانيتي هم كه نماند، حركت هم نخواهد بود و هدايت معني پيدا نخواهد كرد.
يك چنين كسي را قرآن مرده ميپندارد، چون مرده هست!
و قرآن تدوين تكوينيات و عصارة عالم وجود به ما هو عالم است.
پاي ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما كوتاه و خرما بر نخيل
رنگ زندگي من هميشه آبيه، چون تو آسمونمي.
گاهي وقتا به خودم مي گم اگه نداشتمت چيکار مي کردم؟!
کی آسمونم می شد و پهنه اقیانوس هستی منو آبی می کرد؟!
نگاه مهربون و حضور فراگيرت وقتي مي بينم همه وجودمو گرفته،
مي مونم چي بهت بگم و ازت چي بخوام، آسمون مهربون و فراگير و هميشه آبي من!
واسم خيلي سخته حضور سنگينت رو که دریای دلمو متلاطم کرده به زبون بيارم.
قربونت برم که اينهمه با لطفت تسخيرم می کنی و تنهام نمی ذاری .
همه خواستنيها رو اگه بخوان رنگ منو عوض کنن، کنار مي ذارم
چي بگم...، وقتي حرفايي که تو سينمه گفتنی نيست؟
گاهي وقتا خودمو مچاله مي کنم تا ازت چيزي بگم، حرفم نمي آد!
ولی تو هر وقت بخواي برات بگم بلبل غزل خونم مي کني
انبوهي حرافايي که سراپاي عرشتو مي گيره
هر وقت تو دلم مي مونه معني ساز مي شه،
وقتي نمي گمشون انگاري اون کلمات وجودمو زياد مي کنن.
سنگين مي شم. سرم تو لاک خودم مي ره و سعي مي کنم ازت صدايي بشنوم.
اگه اين شيطون نبود که قلبمو له کرده، نگاهم به ملکوت آسمون و زمينت مي افتاد.
خودت مگه نگفتي؟ پس چرا لهش نمي کني و آزادش گذاشتی؟
شايد دوست داري زمين خوردن منو ببيني؟
منم هر چيو تو دوست داشته باشي، دوست دارم
ولي مي ترسم دست و پام بشکنه و نتونم راه برم
اينقدر به حول و قوه تو بلند مي شم تا ياد بگيرم ديگه زمين نخورم
مطمئنم ديدنمو بيشتر از زمين خوردنام دوست داري
بي قرار اون لحظه ايم که نگات تو چشمام بیفته
اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
