تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

خیلی از ماها خیلی وقتا از تکرار و تکراری بودن و شدن بدمون می آد و خسته می شیم و ازش فرار می کنیم . به طوری که اکثر ما تکرار رو چیز بدی می دونیم و تا بتونیم به خیال خودمون سعی می کنیم اسیر تکرار نشیم و دیگران رو هم از این دام نجات بدیم.

تا حالا اصلا به خود تکرار فکر کردین؟ اینکه چرا همیشه هست؟ نسبت زندگی ما و خودمون باهاش چیه؟ تو چه مقوله هایی رخ می ده؟ اصلا چرا هست؟ چه سودی داره؟ اگه نباشه چی می شه؟و

تکرار از ملزومات عالم ماده است. از روز و شب گرفته تا جماد و نبات و همه اجزای عالم محکوم به تکرارند.

من به هر چی نگاه می کنم، می بینم تکرار هم مقومشه هم عامل پیشرفت و بقائش. یعنی اگه تکرار نباشه اصلا نمی تونه وجود داشته باشه و چیزی که نتونه موجود باشه نمی تونه به بقائش ادامه بده. وقتی هم نتونه بمونه قاعدتا نه می تونه خودش پیش بره و نه می تونه باعث پیشرفت دیگری بشه.
فرض کنید بنا بود شب و روز تکرار نشه خوب فرداش چی می شد؟ شب و روزی نبود! وقتی شب و روزی نبود از فرداش چه اتفاقی باید رخ می داد اصلا می تونست اتفاقی رخ بده؟ اصلا ممکن بود فردایی باشه؟ خوب این یعنی توقف و نیستی و عدم پیشرفت حیات. سیستم عالم به هم می ریخت.
ممکنه بگیم شایدم اینجوری نمی شد، خوب چه جوری می شد؟ یا همش روز بود یا همش شب و یا نه روز و یا نه شب...، اینجوری بهتر می شد؟ البته اگه بپذیریم نظم عالم به هم نمی ریخت. تصور کنید همش روز می بود یا شب بود. اصلا مگه اگه همش اینجوری بود اسم این تکرار نمی شد؟!

تکرار یعنی چی؟ یعنی دوباره رخ دادن یا چندباره رخ دادن یا همواره رخ دادن. اینجوری که خسته کننده تر می شد! نه؟ روشنایی و روز بودن هم این لحظه رخ می داد هم لحظه بعد، هم لحظه بعد، هم لحظه بعد ...، اصلا تغیر حالتی جز گذشت زمان رخ نمی داد. و اصلا خود همین گذشت زمان هم متوقف می شد. خسته کننده تر و تکراری تر نبود؟ درباره شب هم همینه. اگه بگیم نه شب، نه روز یا هم شب، هم روز، تناقض عقلیه و محاله. یه جواب ساده و قیاسی اینه که نمی شه 2 نه زوج باشه نه فرد ، یا هم زوج باشه هم فرد ... !
اصلا مگه نه اینه که همه موجودات عالم ماده، متشکل از مولکول و اتمه. خوب اتم متشکل از چیه؟ جدای از اینه که همون اتم تو یه وجود خاص بینهایت تکرار می شه تو هر اتم هم الکترونها و پروتونها بینهایت تکرار می شن. نمی شن؟

از این مثالها و بینهایت مثالی که می شه زد من اینجوری می فهمم که اساس عالم بر تکراره و این تکرار عالم باعث قوام و وجود و پیشرفتشه.

خوب ما هم جزئی از همین عالمیم. جسممون محکوم به همون قواعده و موجود به اوناست. روحمون هم که مدام در ترابط با جسمه و خودشم با یه نظام دیگه اسیر تکرار. پس اصل تکرار ضروریه. اگه نباشه هیچ کی و هیچ چی نیست.
اینکه ما از تکرار بدمون می آد شاید به این خاطره که تکرار خوب و بد داره؟ یا اصلا شاید حکمتی داره.

هر دوتاش درسته. هم خوب و بد داره هم حکمت داره. کمال روحمون به فرار از تکرار و قوام جسممون به تکراره.

در بعد روحی اصلا ارزش آدما به همین تکرار رفتارشونه. اینکه چقدر اهل تکرارن و اهل کدوم تکرارن و از این تکرارها چه بهره ای می برن یا چه زیانی می بینن و می رسونن.

ما اومدیم تا خلیفه و جانشین خدا باشیم. لذا صفات و کمالات الهی در ما هم امکان بروز و ظهور داره. به میزانی که ما اهل عقلیم و قلبمون رو با وحی هدایت می کنیم می تونیم از جسم فاصله بگیریم و به فربهی و رشد روح بپردازیم. رشد متوازن روحی وقتی رخ می ده که تمام جوانب روحی آدم بر مبنای ایمان و عمل صالح درست رشد کنه. اعمال، ملکه بشن و ملکات آدم بسازن.

اعمال جدای از صورت ظاهری، همشون مبنای باطنی باید داشته باشن. کیفیت در بعد روحی از کمیت خیلی مهمتره و ممکنه یه عمل کوچیک یه آدم با عبادت اهل عالم برابری کنه! واسه اینکه رشد روحی متوقف نشه هر لحظه باید از قبل بیشتر شد. اگه این رخ نده روح آدم سر خورده می شه و این سرخوردگی و بی حوصلگی لطف خدا به ماست که متوجه مون کنه باید راه بیفتیم و به بی نهایتی که شایسته مونه برسیم.

چون نمی شه رنج نبرد و به گنج رسید و ما به اونی می رسیم که با دستای خودمون ساختیمش. جز سعی و تلاشمون به ما چیزیو نمی دن، چون اگه جز این بود جزا و پاداش بی معنی بود و دیگه آفرینش آدم هدفی نداشت و نمی شد واسه اختیار سهمی قائل شد.

چرا اعمالمون باید تکرار بشه؟ چون باید صفات و کمالات مختلف در ما ریشه بزنه و رشد کنه و شاخ و برگ بده و به ثمر برسه. اگه می شد یه درخت بدون تکرار تغذیه از یه دونه کوچیک به یه درخت تناور تبدیل بشه، باید خلق الساعه تو همه چی رخ بده و این محال عقلیه. باید قائل به نظم نبود و منتظر موند یه دنیای پر از هرج و مرج بوجود بیاد که هیچی توش سر جای خودش نیست!

اینجوری حرکت و زمان بی معنی بود و چون هر شی متحرک، مقصد و مبداش یکی می شد. لذا عملا سکون و توقف لازمه هر شی ای می شد. تصور این هم حتی محاله چه برسه به وقوعش. حرکت اگه نبود قائدتا بعد زمان هم حذف می شد و این محال ممکنه که خلقتی مادی رخ بده، بی حرکت و بی زمان...

ما کمیم. یه کم رو به ازدیاد! می تونیم زیاد بشیم و باید این کار رو بکنیم. اصلا واسه همین آوردنمون. واسه پیوستن به سیر ازدیاد وجودی و رشد روحی. جانمون رو باید با افزایش وجود زیاد کنیم و به بار برسونیم. از حیوون و غرایز نفسانیمون باید به فرشتگی و فرشته بودن سفر کنیم و این یعنی از ماده به معنا رفتن و از کثرت به وحدت پیوستن که لازمه روحه.

این همه خستگی و بیزاری از تکرار به این خاطر که روح ما قلمرویی فراتر از جسم نداره و محدودیتهای جسمانی و مادیی - که جز با تکرار باقی نمی مونه - روحمون رو که باید هر زمان از زمان قبل، به رشد بالاتری برسه آزار می ده. در مقام روح تکرار به نظر بی معنی می آد. چون بالا رفتن یعنی افزایش و ازدیاد وجود. نمی شه وجود آدم زیادتر بشه و در مقام قبل بمونه. موندن در مقام قبلی یا سقوط روحی و وجودی، آدم رو به شدت آزار می ده. نمی تونه آدم برای خودش ارزشی قائل باشه و برای افزایش قدر خودش کاری نکنه...
ما رو خدا هر کدوممون رو بخواد خودش انتخاب می کنه. اسارت بعضی از ما تو تکرارای بد و تن دادن به کثرت تکرار، روحمون رو ماده زده و از زندگی بیزار می کنه. از خودمون و همه خسته می شیم و به کرات لب به شکایت باز می کنیم و از همه چیز و همه کس می نالیم . هیچی برامون تازگی نداره .چرا ؟ چون بیراهه می ریم. آنچه لازمه جسممون هست رو به روحمون که از اون گریزونه تعمیم می دیم و با ابزار و نگاه مادی می خوایم به تعالی روحی برسیم.

... و عجیبه که بشر امروز همه جا به دنبال همینه. بحران خود گم شدگی و هویت همه جا بیداد می کنه و همه همت بشر برای حل اون، به تنوع لذات و تعمیقشون واسه تحمل تکرار و فراموش کردن خود گمشده، معطوف می شه. جسم و ماده اصالت پیدا می کنه و روح و معنا مفهوم غیر قابل اثبات می شه. بر اساس این بینش حکومتها شکل می گیره و معنا از همه چیز آدم حذف می شه. دردی که یه نعمت الهی در بشره، در هیاهوی لذات مادی گم می شه و ندای فطرت و روح در آدم می میره و وضع ما همین می شه که می بینیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:28  توسط محمد آسمانی  | 

 

خدای عزیز و نزدیکم!

مي دونم برات خيلي بنده پر دردسر و پر زحمتيم.

نمي دونم چرا انگاری منو اينجوري خواستی!؟

من خيلي تلاش مي كنم تا مي تونم از زحمتی که برات دارم كم كنم ولي

بازم نمي تونم!

اين به خاطر بزرگي تو و لطف بي اندازت به من به عنوان يه بنده محتاجته.

اينو مي دونم، خوب هم مي فهمم. 

من واقعا اگه همه عمرم رو بدوم تا ازت قدرداني كنم مطمئنم نمي تونم.

همه چیز جانم و دلم!

خيلي از لطفايي كه بهم كردي اصلا قابل ارزش گذاري نيست.

چه اونايي كه مادي بوده، چه الطاف معنویت.

من هر وقت بهت فكر مي كنم عظمتت برام حيرت انگيزه!

من که نمی تونم با وجود و درک محدودم، بفهممت!

نگاه اخیرت عاملی شد كه من حرفايي كه يه عمره تو دلمه رو بهت،

بشینم لفظا بگم و به زبون بیارم.

مهربان نشسته بر جانم!

نظری که انداختی، قلبم رو سنگين كرد و

تو چشمام سيل اشك بود كه مي خواست بريزه و

بغض بود که مي خواست بتركه!

من باورم نمي شه اينقدر ناخواسته ناراحتت كرده باشم!

منی که دلم نمی آد جدا شدن یه برگو از درخت ببینم!

چطور تحمل کنم منو که مال خودتم رو، بخوای و بهم نرسی!

همیشگی عزيز و مهربانم!

اگه الان کنار دریا بودم حتما ازش می خواستم

همه آبش رو بهم قرض بده تا آخر عمرم بشینم،

چشامو بهش وصل کنم و به پات و برات اشک بریزم.

نمي تونم گريه نكنم!

حیف که اشکام خیلی کمه و از دریات خیلی وقته دورم...

گرانقدر محبوبم!

خودت مي دونی من چه قدر تو رو دوست دارم!

خودت مي دونی چقدر از تو دور بودن برام سخته!

خودت می دونی چه قدر هميشه از با تو بودن لذت برده ام.

باور كن دوست دارم مي شد قلبمو باز كني و ببيني چقدر نامت و يادت توشه، 

البته که تو اینا رو می دونی،

من کم طاقت در حصار ماده اسیر، عجول و کوته نظرم!

می خوام بدونی چقدر بهت وابسته ام و چه قدر اخمت برام كشنده و تلخه.

گرامی مطلوبم!

من ذره تاريك و پر دردسر، براي بودن با توی آفتاب پر مهر و عالم تاب

لحظه شماری می کنم،

خوب می دونی تا حالا چقدر واسه بودن باهات دعات كردم

دعامو مستجاب کن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 22:28  توسط محمد آسمانی  |