ما اثر خداییم. هر موثری اثر خودش رو دوست داره. خدا هم ما رو دوست داره.
نوشتموون مثال خوبیه. همه ما نوشته هامونو دوست داریم. چون به ظاهر خالقشیم.
خدا هم همه ما رو دوست داره. اصلا همین که موجودیم یعنی خدا خواهانمونه.
هزاران مشکل و مانع هر لحظه می تونه ما رو از پا در بیاره.
این خداست که حافظ هر لحظه ماست.
از هیچی ام دریغ نمی کنه.
چیزایی که خدا بهمون می ده و به ذهنمون می رسه یا ازش می خوایم،
خیلی کمتر از اونایی که شاید تا آخر عمرمون توجه نکنیم که لازمه حیاتمونه و ازش نخوایم.
هر اثری جلوه موثرشه.
همه ما جلوه ذات اقدس الهیم.
همه هر آنچه نور در ما هست از خورشید آفریدگار مهربان ماست.
نه فقط این، که ما عین ربطیم به خدا. عین شعاع خورشید وجودشیم.
با این حال سراپا تقصیر و نقصیم.
اما او که آفتاب عالم تاب است می تواند سیاهی و ظلمت نقصان ما را با نور خود بپوشد.
اگر این کار را نمی کرد، به خاطر طبیعتی که داریم،
ذره ای نمی توانستیم ره بپیماییم و نوری نداشتیم تا چشمانمان ببیند.
علاوه بر لطف و محبتی که به همه ما داری، اگر در تحصیل رضایت بکوشیم
باران لطف و احسان خاصت، خیسمان می کند و با غمزه های نگاهت شیفته و مجذوبت می شویم.
تو در مقام ناز و عشوه هر روز پرده ای اجرا می کنی و ما هر روز در طلبت بیشتر می میریم.
تا کار به جایی می رسد که امر بر من مشتبه می شود که نکند تو بیکاری؟!
یا فقط با من کار داری.
مرا می خواهی با همه کمی هایم.
با آنکه می دانی چه قدر آنگونه که تو دوست داشتی ام نبودم.
گویی بناست من هر چه بر عهدی که با تو بستم عمل نکنم، تو بیشتر عمل کنی
و حتی دلم را هم نشکنی و به رویم نیاری که من بی وفا و پیمان گسلم .
من که اینها را با بهت بسیار می بینم خراب آن نگاهت می شوم که دعوتم به دیدار می کند
... و در آغوش گرمت می فشاریم.
و همه دردهایی که ازمعشوقه های خودساخته و بسیارم دارم را با برکات وصالت درمان می کنی
و بی عهدی و نداری آنها را به حقیقت به من می نمایانی.
تا جایی که من یادم می رود چگونه به این دام افتادم؟!
تا میام به این فک کنم که چه جوری همه اینایی که گفتم اتفاق افتاد
چشای سرمه شده خودمو تو قاب نگاهت می بینم.
چه چشامو قشنگ کردی، مث اینکه قبلا کور بودم، هیچی نمی دیدم.
حالا چه همه شعاع می بینم. همه چی نورانیه. نورشم به تو برمی گرده.
انگاری هیچی جز تو تو عالم نیست.
تا می یام به خودم بگم تا حالا کجا بودی و این چه سحریه که با من کردی،
عرق شرم رو پیشونیم می شینه.
یادم می آد هر چی تو دلمه همه رو می دونی.
آره . مث روز روشنه . تو بودی . همیشه. من نبودم.
و من باید از این تعجب کنم که چه جوری می شه غرق دریای لطفت باشم
و همیشه و همه جا تنفست کنم اما نبینمت.
نفهمم که حواسم پرته. نفهمم که داری منو می بینی.
دیدنم کارته.
تو منیو که اینجوریم:این همه خودبین و خودخواه و خودپرست، اسیرم می کنی.
اسیرت که شدم، انگار تو به دامم افتاده باشی
تازه می فهمم همه اینا نقشه بوده که منو به خودت برسونی و منو خودت تنهای تنها باهم باشیم
من دلمو خلاص از همه جا، تحویلت بدم.
آره تو منو می خواستی از همون اول.
همه کارم کردی به دامت بیفتم ،
و افتادم... .
این می شه تنها خواست من دلباخته که آزادی نخوام و به همه بگم:
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم.
اسیرت که شدم بهم می گی که چرا خیلی جاها بهم اخم می کردی
یا اگه ازت چیزی می خواستم بهم نمی دادی.
تو منو با هیچی نمی خواستی عوض کنی.
می دونستی اگه اونایی که می خوامو بهم بدی.
فاصلم ازت اونقدر زیاد می شه که حتما گمت می کنم.
گم که شدی تو دام کی بیفتم که همه دام گستران عالم بند انگشتشم نشن؟!
من می مونم بهت چی بگم و چه جوری ازت تشکر کنم؟
من که مبهوت اسارتم بودم، خراب و مست وصالت می شم و همه چیو با تموم وجودم می فهمم. ممنونم که پیدام کردی.
انگاری همه چیو به کار گرفتی تا ذره ات پیشت باشه.
خوب، بهم چشی بده که بتونه قشنگی خیرکننده نگاهتو به همه چی و همه کس ببینه و تداعی کنه. نمی خواد بگی همه وجودم لبریز از درکه.
شاید اونوقتا اگه بهم یه خراشم می رسوندی ازت می خواستم درمانم کنی،
الان نه فقط ازت می خوام منو بکشی که اونقد دورت می گردم و هر چی ازم بخوای انجام می دم تا
تن خاکیمو ازم بگیری و وستعت زندونی که توش هستیمو به پهنه همه آسمونا برسونی
... و فرشته هات پیرهن چاک چاکمو برات بیارن
و تو بوش کنی و بگی چقد دوسم داری
و اشک شوق دیدار بی پرده و مانع من،
رو گونت به یادم بغلته و تا به لبای لعلت که می رسه
هزاران بار بر آن گونه های سرخ و دل آب کنت به یاد من بوسه بزنه
و خواهش همیشگیمو که هر وقت بارون می آد ازت می خوام بپذیری
و یه لحظه هم که شده زودتر حجاب تنمو برداری تا بتونم از عمق جونم ببویمت،
و ببوسمت.
منم مث تو اشکای شوقم داره گونه هامو به یادت بوسه می زنه.

I asked God to take away my habit.
God said, No.
It is not for me to take away, but for you to give it up.
I asked God to make my handicapped child whole.
God said, No.
His spirit is whole, his body is only temporary.
I asked God to grant me patience.
God said, No.
Patience is a byproduct of tribulations; it isn't granted,it is learned.
I asked God to give me happiness.
God said, No.
I give you blessings; Happiness is up to you.
I asked God to spare me pain.
God said, No.
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me.
I asked God to make my spirit grow.
God said, No.
You must grow on your own! , but I will prune you to make you fruitful.
I asked God for all things that I might enjoy life.
God said, No.
I will give you life, so that you may enjoy all things.
I ask God to help me LOVE others, as much as He loves me.
God said...Ahhhh, finally you have the idea.
THIS DAY IS YOURS DON'T THROW IT AWAY
May God Bless You,
"To the world you might be one person,
but to one person you just might be the world"
By Miss Dorothea
برف می اومد.
نم نم.
ولی نه اینبار مثل همیشه .
می دونستم آسمونت روانداز و زمینت فرشمه .
ولی هر کار کردم نتونستم دلمو به اینا خوش کنم.
هر کار کردم دلم بهونتو نگیره و یه مقدار حواسش پرت دور و ور بشه
نتونستم، نشد. یه ریز تو رو فریاد می زد.
تنهایی و نبودنت داشت طفلیو می کشت.
این شد که به هر دری زدم، باز من بودم و یه دنیا داغ تنهایی !
همه همه غمهای دنیا یه جا اومده بود تو سینم .
یه گوشه که دو ردیف درخت بلند سپیدار کوچه اش کرده بود شد پناهگاهم !
من قدم می زدم و فقط اشتهای تو در وجودم لبریز بود.
تو که نیستی و قلب به شدت تنگم می خواد قفس سینمو
از این همه فقط با خودم بودن بدره و پاره کنه ،
یه کوچه باریک و به چش نیا می شه گوشه خلوت انس من!
باورت می شه؟ نتونستم کاریش کنم. خوب ازم بر نمی آد.
من تو ازم دیگه نمی تونه فقط بارون بخواد تا داغ تنهاییتو باهاش آروم و سرد کنه .
به زمستونت بگو نره بمونه.
من برف می خوام. یه عالمه.
به اندازه بزرگی داغی که ازت تو سیمنه.
اینجوری شاید تو هم با برفت بیای!
می شنوی فریاد اعتراضمو ؟!
رو برفا که راه می رم
ياد گرمي يک وجود دور از آشيونه می افتم
که يکي دو سه نفر منتظر عبورش از برفن.
رد پاهاش منو ياد خاطره نافراموشکار برف و مهربونيش مي ندازه
برفي که تواضع مي کنه و مي شينه ،
و به اندازه فهمش تلاش مي کنه زير پاي تاول زده آدما نرم بشه و
قالب پاهاشونو به همه نشون مي ده تا دل همه به حال اون آدمه بسوزه
يادم که مي ياد يه چيزي يادش رفته ، دلم براش به جاي اون آدمه مي سوزه
اينکه يادش رفته خورشيد خانوم چه ساده ساخته هاشو آب مي کنه
راستي منم فراموشکارم نه ؟!
راستي ممکنه بگم منم مهربونم یا نه ؟
خورشيد خانوم چي ؟
هر کی تو هر حالی هست، اگه تو رو بخواد از خودش راضی نیست.
منم از خودم ناراضیم.
اینکه ببینم تو اینهمه داری و من هیچی ندارم صدامو در می آره.
ببینم این بده؟ اگه دلم بخواد اونجوری باشم که تو هستی؟
می دونم که نمی تونم مثل تو بشم ولی نمی دونم چرا نمی شه اینو ازت نخوام.
ولی یه چیزاییم خلاف این شنیدم.
بهم گفتن می شه مثل تو شد ولی چه جوری نمی دونم؟
اینکه من اینقدر کم می دونم آزارم می ده.
میلیاردها نفر همین الان رو این عالم خاکی دلاشون داره می تپه.
تپش قلب چه آرامش بخشه!
تو دوست داری دلا واست بتپن، نه؟
یعنی اهل دلبستنی؟
خوبه این، خیلی! باورش سخته ولی می دونم که هستی.
همینم دلخوشم می کنه به زندگی. می گم خوب شاید بشه به منم دل ببندی!
یعنی می شه؟!
تو با اونهمه بودن به من فقط نابود دل می شه ببندی؟
خوب اگه همه اونایی که از خودشون ناراضین اینو بدونن، چی می شه!؟
تپش قلبم انگاری همین الان بیشتر شد.
نوعشم فرق کرد.
احساس می کنم عوض خون یه چیزی مثل اکسیر حیات تو رگام جاریه!
مثل یه مرده که زنده می شه، زنده به دوست داشتنتم.
فاصله ام باهات خیلی کم می شه وقتی قلبم اینجوری می تپه.
قلبمو همیشه اینجوری بتپون، می شه؟