تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

بخشی از متن یه سمینار که تو تالار دانشگاهمون ارائه دادم :

عرض سلام و خوش آمد و خسته نباشيد دارم خدمت شما بزرگوارانی كه تشريف آورده ايد . انشاء الله اين مطالبی كه اينجا ارائه مي شود خدمت شما ، قابل استفاده برايتان باشد و مرضی رضای حق تعالی . قبل از شروع بحث شهادت حضرت صادق (ع) را خدمت شما تسليت عرض می كنم و يك حديثی را از اين بزرگوار ارائه می كنم كه مناسبتی هم با بحث مورد نظر دارد .

ايشان فرمودند : علم اصل و اساس هر حال نيك و هر صفت پسنديده است و منتهای هر درجه و منزلت رفيعی ، (( لذالك قال النبي طلب العلم فريضه علي كل مسلم أي علم التقوي و اليقين)) . يعنی براي همين بود كه حضرت رسول (ص) فرمودند : طلب علم واجب است بر هر مسلماني . منظور از اين علم ، علم تقوا و يقين است نه علوم معاش . (( و قال اطلب العلم و لو بالصين و هو علم معرفه النفس و فيه معرفه الرب)) و حضرت رسول همچنين فرمودند : علم را طلب كنيد و لو شده در چين و اين علمي كه منظور حضرت بوده معرفت نفسه كه درش معرفت ربه و اين صد در صد با آنچه تا حالا تصور ماها بوده در تضاده .

اينكه چرا اين سمينار انتخاب شد ، بنده معتقدم و اين را هم قبل از هر چيزي قلبم به من مي گفت و الان هم مي گويد و عقلم هم مي گفت و الان هم مي گويد كه نه من و نه جامعه طبيعي نيستيم . همه ما في الواقع گم شديم و در خوابي فرو رفته ايم كه گويا فقط با مردن بنا است از آن خواب بيدار بشيم . دانشگاه ما و علوم دانشگاهي تقريبا هيچ تناسبي با هدف خلقت ما ندارد و ما در خسران مبينيم . علوم دانشگاهي يك لوازم كلامي و فلسفي و ايسمي خاصي پشتش خوابيده كه از تبعات آن : خود محور شدن و اصالت الذتي شدن و مدرن شدن و خدا را از صحنه زندگي غايب ديدن و دور شدن هر چه بيشتر از حقيقت وجود خودمان و خداست . و خوب شواهد زيادي هم اين مدعا دارد كه همين التقاط فكري و عملي كه بر ما حاكم است . اين قشري گري كه اكثر ما دچار آنيم ، اينكه از اسلام ما جز اسمي و از قرآن جز رسمي باقي نمانده ، اباهه گري ، اين پس دهي علمي و اينكه روح ما علم را نمي پذيرد و بايد يك عواملي از بيرون دخيل بشود كه ما سراغ علم برويم ، اين مدرك گرايي كه مي بينين ماشين زدگي ، هواپرستي انواع پزهاي علمي و خروج تمام عياري كه ما داريم از سنن الهي و ديني ، ترك سنت و كتاب و عقل و غريزه محور شدن و انواع عقده هاي روحي و مدگرايي و هزار بلاي ديگر ، همه گواه صادق اين قضيه است .

فرض من نسبت به مخاطب اين است كه : مخاطب ما يك مسلمان است و به كتاب و سنت معتقد . ادله براي چنين شخصي بيان مي شود . اكثر قريب به اتفاق اين ادله أي هم كه خدا خواست و خدمتتان ارائه خواهيم كرد ، عقلي و تاريخي است و بعضي هم نقلي . كه نقليها مستند به اقوال آقايان غربيهاست . آنچه در اين سمينار به خواست خدا به آن خواهيم پرداخت ، بنا به دلايلي به چند قسمت تقسيم مي شود .

ابتدا راجع به متدولوژي حاكم بر علم نوين و درباره فلسفه علم بحث مي شود و سه مساله استقراء ، نظريه و مشاهده بيان مي گردد . پوزيتيويسم نقد مي شود و به خواست خدا راجع به تاثير علم نوين روي نگرش ديني بحث مي شود و رويكرد غربيها و رجعت آنها به دين بين فلاسفه و دانشمندان غربي مي ماند براي جلسات بعد . نظريات علمي مشهور و مسلمي كه بعدا نقض شد و اساسش زير سوال رفت هم همينطور . امكان و چگونگي علم ديني هم همچنين .

چون در عنوان آمده بود « سلسله سمينار اسلام و مدرنيسم » ما يك كليتي راجع به تصوري كه از اسلام و مدرنيسم داريم خدمت شما عرض مي كنيم : ‏‏«‌ اصولا اسلامي كه من از آن صحبت مي كنم همان مجموعه قوانين حقيقي و سنن واقعي حاكم بر عالم درون و بيرون ماست كه پذيرفتن آن و عمل كردن به آموزه هايش تمام نيازهاي بشر را به احسن وجه ارضا مي كند و نيازهاي حقيقي و اصيل او را به بهترين و درست ترين طريق ممكن برآورده مي كند . معتقدم تمام عالم ملكوتش به دست خداست و اين نظم خارق العاده ا ي كه در عالم حاكم است بخاطر اين است كه همه آنها تحت سيطره خدايند و اصلا موجود به اراده الهي اند . از خودشان چيزي ندارند و همه از اويند و به سوي او در حركتند . اينكه در قرآن داريم )) و كل في فلك يسبحون ، سبح لله ما في السموات و ما في الارض ، و نجم و الشجر يسجدان)) ، اينها همه گواه همين مطلبه و خوب فرق اساسي تفكر ما با يك انسان مدرن را شايد بشود اينجوري ترسيم كرد : دو نفر را شما فرض بگيريد كه وارد يك اتاق شده اند كه كف آن اتاق يك سفره پهن است . نفر اول كه مي آيد بدون اينكه چراغ را روشن كند همين طور مي آيد وسط اتاق و چپ و راست كه مي رود ، هر جا كه مي رود پايش به يك ظرفي ، كاسه أي ، بشقابي ، ليواني ، چنگالي ، چيزي مي خورد و در دلش همه اش به صاحبخانه بد مي گويد . مي گويد كه مگر جاي مثلا چنگال اينجاست ؟ جاي بشقاب و چاقو و ليوان و اينها كه اينجا نيست . نفر دوم وارد اتاق كه مي شود چراغ را روشن مي كند . مي بيند شام مفصلي در اين سفره است . مي نشيند كنار سفره و غذا مي خورد . انسان موحد همه وقايع عالم را هدف دار و معني دار مي بيند و از آن بهره مي برد و در عوض يك دهري خلاف آن . اينها همه آيات آفاقي هستند كه مشهود ماست و اصلا علوم تجربي و طبيعي هم تحت سيطره همين نظم است و همين وقايع آفاقي هست كه نضج گرفته و شكل يافته . اگر همه عالم اينطوري بود كه مسلمان نبودند و در فلك خاصي تسبيح گو نبودند . اصلا محال بود علوم تجربي شكل بگيرد . لذا همه عالم ذي شعورند و عمل به احكام الهي انسان را به جايي مي رساند كه محرم مي شود و اين را مي فهمد . اينكه داريم : ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم ، اسلام آمده كه انسان را برساند به آن جايي كه محرم بشود و اينها را ببيند و بفهمد . نمونه هاي زيادي هم هست كه ذكر نمي شود خدمتتان به خاطر كمبود وقت .

اصولا اگر انسان خلق نمي شد ، خلقت خدا ناقص بود و نقص هم از صفات سلبي ذات اقدس الهيست . آدم براي اينكه هماهنگ با عالم بشود و اداي امانت بكند بايد با اختيار خودش به يك « تك صراط » وارد شود . صراطي كه علي رقم تصور ما هر لحظه با ماست و بيرون از وجود ما نيست و چون عالم حقي دارد و باطلي ، اگر ما به حق نگرويم و از باطل نبريم ، راهي اين راه نمي شويم . راهي كه مستقيم است و مقصدي كه بي منتهاست.

اساس اسلام اعتقاد به خدا به عنوان مبدا و معاده و هر چيزي كه در عالم هست را عين ربط به ذات اقدس اله مي داند . خداوند را به عنوان خالق ما كه پذيرفتيم . ربوبيت تكويني و تشريعي را هم از او مي يابيم و الوهيت را هم شايسته او و منحصر در او كه اين مي شود حد نصاب توحيد در اسلام . انسان به خاطر ذو وجوه بودن و اختياري كه دارد بين عالم ماده و معنا در تردده . به هر كدام كه توجه بكند سنت الهي ((تيسر سبيل)) شامل حالش مي شود . اي بسا انساني كه توجه عمده اش به جسمش است برسد به جايي كه بگويد )): أن هي الا حيواتنا الدنيا و ما يهلكنا الا الدهر )) . يك دهري گراي تمام معنا و از آن طرف هم انساني كه اصالت را براي نيازهاي روحي و روح خودش قائل مي شود مي رسد به جائي كه مي گويد )): أن الصلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين )) .

مدرنيسم هم انديشه اي است كه تمدن غرب بر آن مبنا شكل گرفته و صنعت و تكنولوژي امروز زائيده آن است . انسان مدرن يك جور خاصي پرورش پيدا مي كند كه اين پرورشگاه خروج تمام عيار از آن تك صراط محسوب مي شود و آدم في الواقع يا ضال مي شود يا غاوي . غاوي آن است كه هدف را گم كند و ضال آن است كه راه را گم مي كند و خوب شرح بيشتر اينها ما را از بحث اصلي باز مي دارد . من ترسم اين است كه الان بپردازيم به بحثهاي فلسفي و يك مقدار شما خسته بشين . من با اجازه شما آن بحثهاي مرتبط با دين را مطرح مي كنم بعد وارد مباحث فلسفي علم ، استقراء و مشاهده و نظريه و اشكالاتي كه به آنها وارد است مي شوم .

اصولا عمدتا پرداختن به علوم طبيعي به انكار دين يا التقاط در دين منجر مي شود . يكي از دانشمندان غربي يك تحقيقي كرده پيرامون اينكه آيا مردم آمريكا معتقدند به اينكه خدايي هست يا نه ؟‌ جوابي هم كه از اين پژوهش گرفتند اين است كه 95% معتقدند به اينكه خدايي هست . ولي خود همان دانشمند مي گويد علي الظاهر اين خداي موجود در زندگي روزمره مردم دخالتي ندارد و خوب اين التقاط تام محسوب مي شود كه انسان معتقد باشد خالقش خداست ولي هيچ دخالتي در زندگي او ندارد . كه اين همين جا بررسي مي شود كه علل اينگونه شدن انسان چيست ؟ اين انكار هر چند منطقي نيست اما به خاطر دوري اكثري مردم و حتي عالمان علوم تجربي از تفكر منطقي است و به نوعي ناشي از همان عقلانيت ابزاري است كه ليبرال سرمايه داري غرب به ارمغان آورده و آن را بنيان گذارده . اكثر مردم با عادات و احساساتي كه دارند به سر مي برند تا ابزاري دقيق مثل عقل و تفكر منطقي . چون انديشيدن ساحتي مبراست از ظاهر انديشي و غايت انكاري و ساینس مداري .

علوم طبيعي اثراتي بسيار مخرب بر حوزه هاي مختلف هستي شناسي ، انسان شناسي و شناخت شناسي گذاشته و به شدت انديشه ديني را رو به زوال برده . معرفت شناختي آن بنيان اصلي است كه اثر تام داشته روي انسان شناختي و هستي شناختي . ادوين آرثربرت يك جمله اي دارد مي گويد : « از زمان دكارت به بعد عمده كاوشگران مباحث نظري محض بر اين عقيده بودند كه تحقيق در چيستي معرفت و امكان حصول آن مقدمه اي واجب براي تحقيق كامياب در مسائل بنيادين ديگر است . برجسته ترين مساله اي كه به اجماع عقلا فلاسفه مابعدالطبيعه بايد به آن بپردازند ، مساله معرفت است . مركزيتي كه معرفت شناختي در فلسفه جديد يافته است به هيچ روي اتفاقي نيست . » و واقعيتش هم همين است . اينكه چرا در غرب اصلا منطق تبديل شده است به معرفت شناختي بستگي تام دارد به همين ساينتيسمي كه بناست پيرامونش بحث كنيم . بررسي سير تاريخي علم و دين و عالمان اين دو و ترابطاتي كه بين آنها بوده اين مساله را روشن مي كند كه چطوري انديشه ديني رو به زوال رفت . و آن سه حوزه عميقا تحت تاثير قرار گرفت .

ما در اين بررسی می بينيم كه چطور علم نيوتن در حوزه هستی شناسی به انكار عينی گرايی و وجود خارجی و مابعدالطبيعه انجاميد و خدا را از عرصه حيات بشری حذف كرد و در حوزه انسان شناسی انسان را ملاك همه چيز قرار داد و ارزشهاي اخلاقي را نسبی كرد و ذهن انسان را به ماشينی بي روح مبدل كرد كه از خودش اختياری ندارد و به نوعی يك عروسك خيمه شب بازی است كه هر طور صاحب دست اراده كند ، آن اراده عينا به نمايش در می آيد و حتی روحش هم ماديست .

در واقع علم نيوتن كه بنيان علم نوين است با وضع قوانين حركت در قرن 17 آغاز شد . كه البته ريشه در قرنهای قبل هم داشت ولي به طور مشخص كه بررسی می كنند قرن 17 و شخص نيوتن را آغازگر تفكر جديد می دانند .

مثل يك سنگي كه درون حوض آب بيفتد ، موج علم نيوتني تمام وجود تمام بشر را گرفت. عقايد و افكار و جسم و جان و احساسات و روابط اجتماعي و فردي ، همه را تحت تاثير قرار داد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 3:59  توسط محمد آسمانی  |