تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

براي شناخت يه جامعه تو هر زمينه اي بهترين و كوتاهترين راه ممكن شناخت فلاسفه و فلسفه اي است كه آنها دارند و به آن معتقدند . فلسفه عامترين علم بشر است كه تمام علوم زير مجموعه آنند. به اين معني كه خط مشي و اصول و چارچوب و كليات خودشونو از اون مي گيرند.

شما هر عرصه از وجود فردي و اجتماعي بشر را بخواهي بشناسي بهترين راه فلسفه است. تو اقتصاد، تو سياست، تو فرهنگ، تو علم، تو عقايد و دين ، تو توليد، تو مصرف، تو روابط انسان با خودش ، با خدا با ديگران، تو علوم اجتماعي... .همانطور كه يك فرد را مي شود از جنبه هاي متفاوت مورد بررسي قرار داد، جامعه هم از جنبه هاي مختلف قابل نقد و نظر است. چون جامعه متشكل از افراد است لاجرم ابتدا بايد به شناخت فرد توجه كرد بعد به افراد.

محور تمام علوم يا انسان است يا نفعي است كه براي انسان دارد. لذا انسان شناسي عام ترين علم جاري در عالم است كه تمام علوم زير مجموعه آنند. هر چند در عالم آفرينش موجودات و اشيا پيچيده بسيار است اما همچنان بشر پيچيده ترين موجود عالم خلقت است كه شناخت دقيق او معركه آراست و هر كسي چيزي مي گويد.
هر دانشمند و بيسوادي دركي حضوري و تصوري از مفهوم و وجود بشر دارد . دقيقترين مباحث در هر موضوعي مباحث فلسفي است . با آنكه تمام فلاسفه خودشان بشرند ولي دركشان از بشر با هم خيلي متفاوت و بعضا متناقض  است. هر فيلسوفي بسته به نوع نگرش و  تعليم و تربيتي كه ديده است تفسيري از خود واقعي و خود مفهومي اش دارد.
اختلاف آنها در مسايل مربوط وجود مادي بشر كمتر است اما در مسايل معنوي به شدت با هم اختلاف نظر دارند. علت عمده اين اختلافات انقلاب و رنسانس علمي و صنعتي بشر است كه بر همه عرصه ها من جمله فلسفه تاثير گذار بوده است. 
بين فلاسفه عده اي براي انسان وجود غير مادي قائل نيستند. اينها فلاسفه دهري يا مادي اند كه مي گويند بشر حيوان است و اجدادش ميمونا هستن. تو اينا حرفهاي عجيب و غريب خيلي زياده كه خيلياش واقعا بچه گانه و خیالپردازانه و خنده داره ، بگذريم. اين مال سيطره علم بر فلسفه است كه تو هر قرني بعد از رنسانس يكي از رشته هاي علمي براي يك قرن حكومت كرده. مثلا فلاسفه يه عصري به تبع سيطره زيست شناسي انسانو ميمون ميدونن ، يه عصري انسانو فيزيكي تفسير مي كنن به يه ماشين مركب از پيچ و مهره و فنر. به تبع اين نگرش فلسفي به بشر اجتماع هم از اين گونه تفاسير مضحك بي نصيب نبوده. تو عرصه اجتماعي هم يه عده جامعه رو يه گله حيون مي دونن كه براي اينكه بهتر زندگيشون بگذره دور هم جمع شدن. ساينتيسم، ماترياليسم، نيهيليسم، ناتوراليسم، ليبراليسم در راس همه اومانيسم مكاتب فلسفي پشتيبان اين نظريه است كه همه اينها زائيده تمدن غرب و از پايه ها و اصول لا ينفك فلاسفه غربي است. نمي گم بين اونا كسايي نيستن كه با اين اصول مخالف باشن ، منظورم اكثريت آنهاست.
طرف ديگر فلاسفه معتقد به روح و وجود غير مادي قرار دارن. باز اينجا هم تفاسير بسياري وجود دارد كه  بسيار با هم فرق می کند. عمده اين فلاسفه به يكي از اديان الهي گرايش دارند. منطقي ترين و كامل ترين آنها هم فلاسفه اسلامي اند. مثل فارابي، ابوعلي سينا، ملاصدرا و ... . عمده همت اين فلاسفه ارائه تفاسير منتقدانه ولی واقعی و كاملا منطبق و منبعث از مباحث قرآني و عرفاني و عقلی است.
آنچه من عقلا در اين آشفته بازار به آن معتقدم بينش فلسفي مبرا از معارف علم تجربي است . نه فقط اين حتما معتقدم بشر خالقي دارد كه او را دقيقا مي شناسد و اينگونه نيست كه او را بيهوده آفريده باشد و آموزش ندهد و تربيت نكند. وحي را برترين معارف يقيني ميدانم. و معتقدم ارزش معرفتي گزاره هاي وحياني از عقلاني بيشتر و عقلاني از تجربي بالاتر است. البته جاهايي كه عقل قلمرو جولان دارد حتما وحي را تائيد مي كند.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 13:50  توسط محمد آسمانی  | 

خدايا ! اگر تو را صدا نزنم همنشين که شوم ؟ اگر تو را مناد قرار ندهم ، با چه کسي سخن بگويم ؟ اگر با تو حرف نزنم تنهاييم را با که قسمت کنم ؟ اگر لب بر نياورم تو چگونه اسرارت را به من خواهي گفت ؟ اگر سفره دلم را براي تو نگشايم که را ميهمان اين سفره کنم ؟ اصلا مگر آنچه من مي خواهم جز از تو از کسي ساخته است ؟ اصلا مگر جز تو کسي هم هست ؟ مگر جز تو من با کسي سخن گفته ام يا مي توانم گفت ؟ پس حال که همه چيز تويي و همه چيزم تو ، چرا روي به درگاهت نياورم و شدت احتياجي که به تو دارم را فرياد نزنم ؟ و تو چرا به بارگاهت مرا نپذيري ؟ آري خداوندا ! جز تو که مي تواند منادا باشد ؟ آنکه مي پندارد جز تو طرف ندايي هست ، چه غلط پنداري دارد !

اي نداي من ! اي مناداي من ! اي همه چيزم ! اي خداي من ! فرموده اي مضطر که شدي و مرا خواندي ، ندايت را مي شنوم و صلايت را پاسخ مي دهم ، اما مي گويم نمي توانم مضطر شوم ! يعني در مضطر شدن مضطر شده ام ! هر چه مي بينم نفس است و نفسانيت است و هواي نفس است . من و تو گم شده ايم ، همه اغيارند !  در محفل اغيار هم نه جاي سخن از وصل است و نه درد است و نه هجران و نه عشق . چگونه از درد هجران و عشق وصال مي توان گفت وقتي وجودت و محبوبت گم شده باشند ؟! وقتي وجودم گم شده باشد ؟ وقتي همه غير تو باشد ؟ وقتي همه غير من باشند و من و تو نباشيم ؟! خودت از اين اسارت نجاتم بده . از آنها تا تو فاصله اي نيست فقط دو حرف است . تا اغيار به يار تبديل شود . اين فاصله برايم طولاني مي نمايد چون نه پاي سفر دارم و نه راه سفر مي شناسم . نه قدمي برداشته ام و نه راهي رفته ام . من که اينهمه لنگم و بازمانده و راه نابلد و راه نايافته ، چگونه مي توانم راه سعادتم را باز يابم و طي کنم ؟! بعد از حرف زدن با تو نمي دانم چه کار کنم ؟، چه کار کنم ؟! همه اش به دنبال اينم که خلوتي پيدا کنم و با تو حرفي بزنم ، شايد در اين ظلمتکده ، من ظلمت بين و ظلمت زده را ببيني صدايم را بشنوي و مرا پيدا کني . حرف مي زنم شايد تو که پيدا کني صدايم را بشنوي و مرا ببيني . من که هم کرم هم کور و هم لال نگويي بايد تو را بيابم ! اما اگر حرف نزنم ، من که نمي توانم بزنم ، چگونه پيدايم مي کني ؟ فرضا که حرف ناشنيده مرا بشنوي ، که همين است ، و به سراغم بيايي کو چشم که تو را ببيند و کو گوش که تو را بشنود ؟! لمس مي ماند که نمي دانم به همچون مني آنهمه نزديک مي شوي که لمسم شوي ؟!

دلم براي با تو بودن مي تپد و نفس به اين بر مي آيد که روزي به ديدارت نائل آيم و همه هر چه گفته ام را از تو پاسخ بخواهم و ناگفته ها و ناشنيده ها و ناديده ها را خودت پاسخ دهي . در اين ديدار مي دانم مستي با تو بودن نيستم مي کند و پيدايي و هستي تو وجودم را بر باد مي دهد و از «من» هيچ نمي ماند . و من که همه عمرم منتظر اين بر باد رفتن و نيست شدنم نمي دانم در اين هيچي چه ها خواهم ديد و اصلا خواهم ديد يا نه ؟ اينجاست که من به همه چشمهايت براي ديدن محتاجم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 6:53  توسط محمد آسمانی  | 

((طمع و ترس و جهالت)) بحران بزرگی است که همواره بر آمريکا حاکم بوده . اين عجيب نيست . انسانی که بر سبيل شيطان گام بگذارد و عقل انسانی خويش را دو دستی تقديم شيطان کند ، تحفه ای از اين بهتر به دست نخواهد آورد . ((منفعت محوری )) و ((غلبه روح شهوت و غضب بر وجود آدمی )) ، او را به موجودی تبديل می کند ، حيوان صفت و حيوان زيست . انسانيت فقط نماست ، زير نما و زير بنا بهيميتی است غير انسانی ، بلکه بدتر از آن است . اگر بشر پا بر عقل و فطرت خويش بگذارد و بنده بت نفس گردد ، شيطان در او حلول می کند . زيرا که بين نفس اماره و شيطان بدكاره سنخيت برقرار است و هر دو بر يك چيز متفقند : (( انكار و عصيان خداوند عالميان .)) اين تفرعن را غايتی نيست زيرا نه راه غايت پذير است نه رونده . قدم گذاشتن در اين مسير انسان را استحاله می كند و صورتی در زير می يابد آنچه در بالاستی : ((طمع و ترس و جهالت )) . چگونه طماع جاهل نترسد؟ او به حق و يقين هرگز نرسيده . همواره در شك و ترديد زيسته ، نمی داند عطش طمع دنيا سيری ناپذير است . می ترسد مبادا بميرد و به آنچه می خواهد نرسد و اگر هم رسيد آن را از كف ندهد . چه كند در هر دو صورت مرگ به سر اغش می رود و او را به ديار نيستی می برد و همه آنها كه در كاخ سياه كاغذی زندگی كنند ، آتش ((ترس و طمع و جهل )) دامنگيرشان می شود . (( پيشرفت علم )) كه در اين انحراف تام و از اين انحراف تام از صراط حقيقی حاصل و مطلوب گشته ، ((آتش گيره )) آن آتش است ۰ ((صنعت و تكنو لوژی )) ابزار تكامل علم و علم مايه تكامل اين دوست . اين چرخ مداوم بايد بگردد تا علم پيش برود و گرنه ، عقب می مانيم ! ديگر ما نيستيم كه معياريم ، ابزار معيار ماست ۰ پيشرفت و تكامل علم جای تعالی عقلی كه نشست ، حافظه جای عاقله را می گيرد و ماديت جای معنويت را ۰وضع موجود عالم گواه اين مدعاست ۰ از آن هنگام كه پای استعمار خود كامه در تسريع اين روند  به كشور های غير پيشرفته باز شد ، تا به امروز سير اين روند تصاعدی بوده و تابع ((ماده گرايی ـ تكنولوژی )) پيوسته ۰وقفه ای در آن ايجاد نشده ، چگونه شياطين بزرگ می شوند ؟سوالی است كه جوابش را داديم ۰ اما مگر نشنيده ای كيد شيطان ضعيف است ؟ مستعمره ها همه رامند و مطيع اما برخی نه ،  خواب نيستند ، بيدارند ۰ ترفند های شيطانی استعمارگران را بارها ديده اند ۰ ديگر نمی توان به سيطره سياسی، فرهنگی  و عقيدتی ادامه داد يك حادثه چهره حقايق را به واقع به تمام جهانيان نماياند . ديگر آبرويی برای بی آبرويان نماند ۰  اينگونه كه شد ،گفتند : ((روستا زادگان يا با كدخدايند يا بر كدخدا ۰ )) و هر كس برماست بايد بميرد ۰ شدت فشار داخلی و ريختن ابهت جهانی ، آمريكا را بر  آن داشت تا در يك روز تاريك (!) و روزهای تاريك به دروغ پردازی روی بياورد و به سر انگشت صهيونيسم قدم در اين راه بنهد که گذاشت . اهالی «شهر شيطان زرد» اراده کرده اند جهان را در ديار تنگ خود جای دهند و شهری بسازند جهانی و جهانی بسازند شهری : «جهانی سازي» منتها فقط زرد به رنگ شيطان بزرگ غرب . «تروريسم» بهترين بهانه بود تا مزاحمان را از سر راه بردارند . برای يک نفر به يک کشور حمله کردند! بن لادن در افقانستان و صدام در عراق . اما هزاران نفر را کشتند . چرا شرق آن هم اطراف ايران ؟ چون ايران از خدايی دم مي زند که  شيطان را از درگاه خود راند  و تا وقت معلومی به حال خود رهايش ساخت ، چرا ؟ تا خلفای خود را در ارض جای خود بنشاند و به خود برساند . اسلام می گويد از شيطان پيروی  نکنيد او هلاک شما را می  خواهد . بسيار  مکار است اما کيدش ضعيف . اگر گول زينت ظواهر او را نخوريد  می توانيد شکستش دهيد  و از چنگالش برهيد . او بسياری از شما را فريفته . اين پيام اسلام با انقلاب عظيم و عزيز ايران به جهانيان رسيد و جهان چهره کريه پشت پرده ابوالهول را ديد . مگر می شود برای خدا خون ريخت و ابوالهول را بر اريکه قدرت يافت؟ تکبر آميخته با جهل و طمع و ترس ، آمريکا را بر آن داشت جاهلانه مطامع خود را دنبال کند و جلوی «توحيد کلمه» و «کلمه توحيد»را بگيرد و «کلمه کفر» را ترويج دهد . اما اراده خدا چيز ديگری است . دولتمردان سرمايه دار صهيونيست يا تحت نفو ذ صهيونيسم آمريکا از سالها پيش رويای رهبری دنيا را در سر می پروراندند ماهيت نژادی و اقتصادی آنها چنين آرمانی را در ذهنشان نهادينه کرده است .  اقتصاد غرب مبتنی بر توليد هرچه بيشتر  است تا سود  بيشتری حاصل شود . از طرفی توليد نياز به مصرف دارد و مصرف هم حد پذير است . توليد هم  هزينه دارد و مواد اوليه می خواهد . اکثر توليدات صنعتی  امروز وابسته به نفت است و نفت نيز پايان پذير و بی بديل . از طرفی سود توليدات جنگی بسيار زياد است و همه ی کشورهای غرب زده دنيا در خطر جنگ قرار دارند : «جنگ تمدن ها » ، دو جنگ جهانی را گذراندند . جنگ سومی در پيش دارند . تمدن چيست ؟ «تکنولوژی و ابزار » . پس تا توان هست می بايست به خريد سلاح تکنولوژيک همت کرد و تکنولوژی ساخت پيشرفته ترين ها را به چنگ آورد . کشوری که نفت بيشتری داشته باشد توليدش بيشتر است . اگر بازار نباشد به زور اسلحه و برای اسلحه بازار ايجاد می کنند . «داروينيسم اجتماعی» حکم می کند که اصلح باقی است . در تنازع بقا آنکه قوی تر است می ماند . چون اقتصاد اس الاساس حيات آمريکاست ، پولدارها بايد در راس حکومت باشند تا ليبرال سرمايه داری تحقق يابد . تحفه نهايی ليبرال سرمايه داری دموکراسی است . شعاری که در لوای آن می توان مردم را فريفت و به تامين منافع بورژواز ها پرداخت . وقتی فرهنگ توسعه طلبی بر محور اقتصاد ، جهانی شد و اين فرهنگ ، هدف بايد به لوازم آن تن در داد . بايد از همه توان برای رسيدن به مدينه فاضله مطلوب که در کشور های پيشرفته (!) تحقق يافته ، استفاده کرد . «ما آمده ايم مسلمانان را کمک کنيم و نجات دهيم . همان گونه که در بوسنی و کوزوو اين کار را کرديم ، ما می خوا هيم آنها دموکراسی داشته باشند » . بحران شديد اقتصادی حاکم بر آمريکا و بدهی های سرسام آور و مسائلی که قبلا عرض شد : تحديد اسلام ، نياز اقتصاد جهانی به جنگ ، پايان پذيری منابع توليد ، دارو ينيسم اجتماعی ، «مار صهيونيسم »و ... ، آمريکا را بر آن داشت که به ياغی گری جهانی روی آورد ، «بهترين راه اين ياغی گری استقرار دموکراسی آمريکايی است . » دموکراسی سکولار . هيچ ارزشی واقعيت خارجی ندارد . همه اعتباريند . غير علوم طبيعی هيچ معرفتی يقينی نيست . رعايت حدود الهی وقتی  خدايی وجود ندارد ، بی معناست . تکنو کراسی زاييده اين نگرش است : نگرش پوزيتيويستی . مشارکت و خواست مردم ، آزادی و برابری آنها ، فقط وقتی مطلوب است که در گفته ها خلاصه شود . «امپراطوری رسانه ای » با فضا سازی ،  تبليغات و انحراف افکار هر دروغی را راست جلوه می دهد و چقدر اين جنگ افکار عمومی را از داخل آمريکا متوجه خارج ساخت . ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:17  توسط محمد آسمانی  |