براي شناخت يه جامعه تو هر زمينه اي بهترين و كوتاهترين راه ممكن شناخت فلاسفه و فلسفه اي است كه آنها دارند و به آن معتقدند . فلسفه عامترين علم بشر است كه تمام علوم زير مجموعه آنند. به اين معني كه خط مشي و اصول و چارچوب و كليات خودشونو از اون مي گيرند.
شما هر عرصه از وجود فردي و اجتماعي بشر را بخواهي بشناسي بهترين راه فلسفه است. تو اقتصاد، تو سياست، تو فرهنگ، تو علم، تو عقايد و دين ، تو توليد، تو مصرف، تو روابط انسان با خودش ، با خدا با ديگران، تو علوم اجتماعي... .همانطور كه يك فرد را مي شود از جنبه هاي متفاوت مورد بررسي قرار داد، جامعه هم از جنبه هاي مختلف قابل نقد و نظر است. چون جامعه متشكل از افراد است لاجرم ابتدا بايد به شناخت فرد توجه كرد بعد به افراد.
خدايا ! اگر تو را صدا نزنم همنشين که شوم ؟ اگر تو را مناد قرار ندهم ، با چه کسي سخن بگويم ؟ اگر با تو حرف نزنم تنهاييم را با که قسمت کنم ؟ اگر لب بر نياورم تو چگونه اسرارت را به من خواهي گفت ؟ اگر سفره دلم را براي تو نگشايم که را ميهمان اين سفره کنم ؟ اصلا مگر آنچه من مي خواهم جز از تو از کسي ساخته است ؟ اصلا مگر جز تو کسي هم هست ؟ مگر جز تو من با کسي سخن گفته ام يا مي توانم گفت ؟ پس حال که همه چيز تويي و همه چيزم تو ، چرا روي به درگاهت نياورم و شدت احتياجي که به تو دارم را فرياد نزنم ؟ و تو چرا به بارگاهت مرا نپذيري ؟ آري خداوندا ! جز تو که مي تواند منادا باشد ؟ آنکه مي پندارد جز تو طرف ندايي هست ، چه غلط پنداري دارد !
اي نداي من ! اي مناداي من ! اي همه چيزم ! اي خداي من ! فرموده اي مضطر که شدي و مرا خواندي ، ندايت را مي شنوم و صلايت را پاسخ مي دهم ، اما مي گويم نمي توانم مضطر شوم ! يعني در مضطر شدن مضطر شده ام ! هر چه مي بينم نفس است و نفسانيت است و هواي نفس است . من و تو گم شده ايم ، همه اغيارند ! در محفل اغيار هم نه جاي سخن از وصل است و نه درد است و نه هجران و نه عشق . چگونه از درد هجران و عشق وصال مي توان گفت وقتي وجودت و محبوبت گم شده باشند ؟! وقتي وجودم گم شده باشد ؟ وقتي همه غير تو باشد ؟ وقتي همه غير من باشند و من و تو نباشيم ؟! خودت از اين اسارت نجاتم بده . از آنها تا تو فاصله اي نيست فقط دو حرف است . تا اغيار به يار تبديل شود . اين فاصله برايم طولاني مي نمايد چون نه پاي سفر دارم و نه راه سفر مي شناسم . نه قدمي برداشته ام و نه راهي رفته ام . من که اينهمه لنگم و بازمانده و راه نابلد و راه نايافته ، چگونه مي توانم راه سعادتم را باز يابم و طي کنم ؟! بعد از حرف زدن با تو نمي دانم چه کار کنم ؟، چه کار کنم ؟! همه اش به دنبال اينم که خلوتي پيدا کنم و با تو حرفي بزنم ، شايد در اين ظلمتکده ، من ظلمت بين و ظلمت زده را ببيني صدايم را بشنوي و مرا پيدا کني . حرف مي زنم شايد تو که پيدا کني صدايم را بشنوي و مرا ببيني . من که هم کرم هم کور و هم لال نگويي بايد تو را بيابم ! اما اگر حرف نزنم ، من که نمي توانم بزنم ، چگونه پيدايم مي کني ؟ فرضا که حرف ناشنيده مرا بشنوي ، که همين است ، و به سراغم بيايي کو چشم که تو را ببيند و کو گوش که تو را بشنود ؟! لمس مي ماند که نمي دانم به همچون مني آنهمه نزديک مي شوي که لمسم شوي ؟!
دلم براي با تو بودن مي تپد و نفس به اين بر مي آيد که روزي به ديدارت نائل آيم و همه هر چه گفته ام را از تو پاسخ بخواهم و ناگفته ها و ناشنيده ها و ناديده ها را خودت پاسخ دهي . در اين ديدار مي دانم مستي با تو بودن نيستم مي کند و پيدايي و هستي تو وجودم را بر باد مي دهد و از «من» هيچ نمي ماند . و من که همه عمرم منتظر اين بر باد رفتن و نيست شدنم نمي دانم در اين هيچي چه ها خواهم ديد و اصلا خواهم ديد يا نه ؟ اينجاست که من به همه چشمهايت براي ديدن محتاجم .
((طمع و ترس و جهالت)) بحران بزرگی است که همواره بر آمريکا حاکم بوده . اين عجيب نيست . انسانی که بر سبيل شيطان گام بگذارد و عقل انسانی خويش را دو دستی تقديم شيطان کند ، تحفه ای از اين بهتر به دست نخواهد آورد . ((منفعت محوری )) و ((غلبه روح شهوت و غضب بر وجود آدمی )) ، او را به موجودی تبديل می کند ، حيوان صفت و حيوان زيست . انسانيت فقط نماست ، زير نما و زير بنا بهيميتی است غير انسانی ، بلکه بدتر از آن است . اگر بشر پا بر عقل و فطرت خويش بگذارد و بنده بت نفس گردد ، شيطان در او حلول می کند . زيرا که بين نفس اماره و شيطان بدكاره سنخيت برقرار است و هر دو بر يك چيز متفقند : (( انكار و عصيان خداوند عالميان .)) اين تفرعن را غايتی نيست زيرا نه راه غايت پذير است نه رونده . قدم گذاشتن در اين مسير انسان را استحاله می كند و صورتی در زير می يابد آنچه در بالاستی : ((طمع و ترس و جهالت )) . چگونه طماع جاهل نترسد؟ او به حق و يقين هرگز نرسيده . همواره در شك و ترديد زيسته ، نمی داند عطش طمع دنيا سيری ناپذير است . می ترسد مبادا بميرد و به آنچه می خواهد نرسد و اگر هم رسيد آن را از كف ندهد . چه كند در هر دو صورت مرگ به سر اغش می رود و او را به ديار نيستی می برد و همه آنها كه در كاخ سياه كاغذی زندگی كنند ، آتش ((ترس و طمع و جهل )) دامنگيرشان می شود . (( پيشرفت علم )) كه در اين انحراف تام و از اين انحراف تام از صراط حقيقی حاصل و مطلوب گشته ، ((آتش گيره )) آن آتش است ۰ ((صنعت و تكنو لوژی )) ابزار تكامل علم و علم مايه تكامل اين دوست . اين چرخ مداوم بايد بگردد تا علم پيش برود و گرنه ، عقب می مانيم ! ديگر ما نيستيم كه معياريم ، ابزار معيار ماست ۰ پيشرفت و تكامل علم جای تعالی عقلی كه نشست ، حافظه جای عاقله را می گيرد و ماديت جای معنويت را ۰وضع موجود عالم گواه اين مدعاست ۰ از آن هنگام كه پای استعمار خود كامه در تسريع اين روند به كشور های غير پيشرفته باز شد ، تا به امروز سير اين روند تصاعدی بوده و تابع ((ماده گرايی ـ تكنولوژی )) پيوسته ۰وقفه ای در آن ايجاد نشده ، چگونه شياطين بزرگ می شوند ؟سوالی است كه جوابش را داديم ۰ اما مگر نشنيده ای كيد شيطان ضعيف است ؟ مستعمره ها همه رامند و مطيع اما برخی نه ، خواب نيستند ، بيدارند ۰ ترفند های شيطانی استعمارگران را بارها ديده اند ۰ ديگر نمی توان به سيطره سياسی، فرهنگی و عقيدتی ادامه داد يك حادثه چهره حقايق را به واقع به تمام جهانيان نماياند . ديگر آبرويی برای بی آبرويان نماند ۰ اينگونه كه شد ،گفتند : ((روستا زادگان يا با كدخدايند يا بر كدخدا ۰ )) و هر كس برماست بايد بميرد ۰ شدت فشار داخلی و ريختن ابهت جهانی ، آمريكا را بر آن داشت تا در يك روز تاريك (!) و روزهای تاريك به دروغ پردازی روی بياورد و به سر انگشت صهيونيسم قدم در اين راه بنهد که گذاشت . اهالی «شهر شيطان زرد» اراده کرده اند جهان را در ديار تنگ خود جای دهند و شهری بسازند جهانی و جهانی بسازند شهری : «جهانی سازي» منتها فقط زرد به رنگ شيطان بزرگ غرب . «تروريسم» بهترين بهانه بود تا مزاحمان را از سر راه بردارند . برای يک نفر به يک کشور حمله کردند! بن لادن در افقانستان و صدام در عراق . اما هزاران نفر را کشتند . چرا شرق آن هم اطراف ايران ؟ چون ايران از خدايی دم مي زند که شيطان را از درگاه خود راند و تا وقت معلومی به حال خود رهايش ساخت ، چرا ؟ تا خلفای خود را در ارض جای خود بنشاند و به خود برساند . اسلام می گويد از شيطان پيروی نکنيد او هلاک شما را می خواهد . بسيار مکار است اما کيدش ضعيف . اگر گول زينت ظواهر او را نخوريد می توانيد شکستش دهيد و از چنگالش برهيد . او بسياری از شما را فريفته . اين پيام اسلام با انقلاب عظيم و عزيز ايران به جهانيان رسيد و جهان چهره کريه پشت پرده ابوالهول را ديد . مگر می شود برای خدا خون ريخت و ابوالهول را بر اريکه قدرت يافت؟ تکبر آميخته با جهل و طمع و ترس ، آمريکا را بر آن داشت جاهلانه مطامع خود را دنبال کند و جلوی «توحيد کلمه» و «کلمه توحيد»را بگيرد و «کلمه کفر» را ترويج دهد . اما اراده خدا چيز ديگری است . دولتمردان سرمايه دار صهيونيست يا تحت نفو ذ صهيونيسم آمريکا از سالها پيش رويای رهبری دنيا را در سر می پروراندند ماهيت نژادی و اقتصادی آنها چنين آرمانی را در ذهنشان نهادينه کرده است . اقتصاد غرب مبتنی بر توليد هرچه بيشتر است تا سود بيشتری حاصل شود . از طرفی توليد نياز به مصرف دارد و مصرف هم حد پذير است . توليد هم هزينه دارد و مواد اوليه می خواهد . اکثر توليدات صنعتی امروز وابسته به نفت است و نفت نيز پايان پذير و بی بديل . از طرفی سود توليدات جنگی بسيار زياد است و همه ی کشورهای غرب زده دنيا در خطر جنگ قرار دارند : «جنگ تمدن ها » ، دو جنگ جهانی را گذراندند . جنگ سومی در پيش دارند . تمدن چيست ؟ «تکنولوژی و ابزار » . پس تا توان هست می بايست به خريد سلاح تکنولوژيک همت کرد و تکنولوژی ساخت پيشرفته ترين ها را به چنگ آورد . کشوری که نفت بيشتری داشته باشد توليدش بيشتر است . اگر بازار نباشد به زور اسلحه و برای اسلحه بازار ايجاد می کنند . «داروينيسم اجتماعی» حکم می کند که اصلح باقی است . در تنازع بقا آنکه قوی تر است می ماند . چون اقتصاد اس الاساس حيات آمريکاست ، پولدارها بايد در راس حکومت باشند تا ليبرال سرمايه داری تحقق يابد . تحفه نهايی ليبرال سرمايه داری دموکراسی است . شعاری که در لوای آن می توان مردم را فريفت و به تامين منافع بورژواز ها پرداخت . وقتی فرهنگ توسعه طلبی بر محور اقتصاد ، جهانی شد و اين فرهنگ ، هدف بايد به لوازم آن تن در داد . بايد از همه توان برای رسيدن به مدينه فاضله مطلوب که در کشور های پيشرفته (!) تحقق يافته ، استفاده کرد . «ما آمده ايم مسلمانان را کمک کنيم و نجات دهيم . همان گونه که در بوسنی و کوزوو اين کار را کرديم ، ما می خوا هيم آنها دموکراسی داشته باشند » . بحران شديد اقتصادی حاکم بر آمريکا و بدهی های سرسام آور و مسائلی که قبلا عرض شد : تحديد اسلام ، نياز اقتصاد جهانی به جنگ ، پايان پذيری منابع توليد ، دارو ينيسم اجتماعی ، «مار صهيونيسم »و ... ، آمريکا را بر آن داشت که به ياغی گری جهانی روی آورد ، «بهترين راه اين ياغی گری استقرار دموکراسی آمريکايی است . » دموکراسی سکولار . هيچ ارزشی واقعيت خارجی ندارد . همه اعتباريند . غير علوم طبيعی هيچ معرفتی يقينی نيست . رعايت حدود الهی وقتی خدايی وجود ندارد ، بی معناست . تکنو کراسی زاييده اين نگرش است : نگرش پوزيتيويستی . مشارکت و خواست مردم ، آزادی و برابری آنها ، فقط وقتی مطلوب است که در گفته ها خلاصه شود . «امپراطوری رسانه ای » با فضا سازی ، تبليغات و انحراف افکار هر دروغی را راست جلوه می دهد و چقدر اين جنگ افکار عمومی را از داخل آمريکا متوجه خارج ساخت . ...
