تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی
 

امروز هر قدمی که برمی دارم تو به یادم می آیی و کودک زیبایی که آفریدی ؛
و ریل زشت و کجی که از قدس می گذرد و ایستگاهی بدی که آنجاست .
و من می بینم چگونه آن قطار درجه یک پر از نامردان بی غیرت و خود پرست و کور ،
با آنکه همه می بینند  آنجا نمی ایستد ؟!!!
یک طرف یک عده سراپا ماشین مرد (!!!)  ، یک طرف یک دسته بچه و زن با فقط چند سنگ هفت سنگ
این وسط در ایستگاه قدس مادری خوابیده و نوزدای ، در آغوشش آرمیده ؛
هر دو مظلوم ، هر دو راحت ...
و من می مانم کهنه قطار پر از بوق لوکس غافله بشریت(!) به کدامین سو می رود ؟!!
و با مادری که آن جلاد بی ریشه لاله زمینش کرده است چه می کند ؟؟؟ و بچه ای که زیر این لاله خوابیده آنهمه در آرامش ؟
مادر زیر آوار کوه آن همه ماشین مرده ، نه نمرده ، بر بهشت ایستاده و ارض اقدس زیر قدمهای او ؛
اما نوزاد که نمی فهمد قطار و بوق و کهنگی و لوکسی و بشریت چیست؟!
از سینه همیشه جاری مادر بهشتی خود شیری متفاوت می مکد و
چه می فهمد «انهار من لبن مصفا» چیست ؟
طفلک نمی داند او باید بماند و مادر ...
و چه خوبست که نمی داند ... 
اینجاست که من دلم می سوزد
آتش دلم برای تشنگی و گرسنگی او خاموش نمی شود .
باران اشکم می رود تا بر آن بریزد و مهارش کند ؛
یاد همیشه همراه آن کودک معصوم و بی شیر نمی گذارد .
نمی دانم با سیل آبی که از چشمانم می رود آن کودک سیر می شود ؟
راستی بزرگتر که شد که به او نان می دهد ؟
دلقکان خرفت چه زیر قدمهایم محکم له می شودند و
چه من می بالم به این رهبری که دارم
همه خونم چه زیباست و لبریز آرامشم می کند
اگر به اذن و فرمان او
در جان آن مادر جریان یابد و من
همه توان و نفرت و غضبم را
به جنگ با این همه ماشین کافر ببرم
خدایا کی چنین روزی می آید ؟
می شود محکم آن طفل آسمانی را
در آغوش پر تمنایم بفشارم و با تو بپیوندم ؟


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:44  توسط محمد آسمانی  | 

 

ای شب !

چه می شد امشب تمام می شدی و به سحر نمی رسیدی ؟!

مگر تو را انسی دیرینه با نجوای دردمندانه غریب آل محمد نیست ؟

مگر نمی بینی یتیمان کوفه دنیا را که با او یتیمی را ز یاد برده اند و یتیم نوازی را آموخته اند ؟!

مگر آنگاه که علی تو را می دید و «ان فی خلق السموات و الارض لایات» می خواند ،

به خود نمی بالیدی و حکمت آفرینشت را نمی فهمیدی و به روز فخر نمی فروختی ؟!

مگر از او نیست که قدرت برتر از هزار ماه شد ؟!

شاید نمی دانی اگر سحر شوی چه بر سرت می آید ؟

و ما چه می شویم ؟

نکند می دانستی و خودت را به نفهمی زدی و ندیدی؟

شاید نمی دانی که شمشیری آگین با جوهر ذات تمام ظالمان همه تاریخ

بر فرق عالم آذین تمامی عدل و تمامی معنا فرود خواهد آمد؟

و همه عادلان و عاشقان تاریخ را خیره  آن ضربت و آن محراب خواهد کرد ؟

اما چه می توانستی بکنی تو که اسیر سنتی دیرینه ای ؟

خدا خواسته و برایت مقرر کرده همواره به سحر بپیوندی

تا اولیاءاش از آنان که پروردگار خود را نمی خواهند و حب نفسشان بر خدا چربیده ، تمیز یابند .

 

اهل حق را همیشه با باطل پیکار است .

و علی پیکار گری است که پیروزی بر باطل را در همه زمانها و مکانها باید به انسان می آموخت .

و چه وقتی برای این آموزگار و این آموزش بهتر از سحر ؟

مگر نه اینست که هر که چیزی دارد از برکت سحر است و ناله سحری ؟

پس تو می خواهی به کمالت نائل شوی و به فیض اکمل برسی ؟

چه قدر تو خود خواهی شب  و چه قدر تو خود را می خواهی ای شب !!!

تا کجا خود را می خواهی ؟ چه تاریکی تو مرا یاد حب نفس می اندازد .

شاید چون خدا می دانسته تا کجا و چه چیزی را برای خودت می خواهی تو را تاریک آفریده !

شایدم ظلمت ما را که همه شب با تو  می شویم دیده و خواسته

علی ماه نور افروز و راهنمای آسمان تیره و تار حیات زمینیان شود

اما با یتیمان بعد او بر زمین مانده چه می کنی

و عرشی که امشب از ناله جن و انس و ملک فرو خواهد ریخت ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:9  توسط محمد آسمانی  | 

الهه نازم !
عشوه هایت در خلقت طبیعت و شکر ریزیهای بی حد و حصرت در تکوین عالم ، عاشقی می خواهد سراپا خریدار تا پا به پای این جلوه گریها در طلبت بیاید و به کشفت نائل شود . بی هیچ حجاب . البته باید سرمایه اش زیاد باشد و هر چه دارد حتی جان خویش را در طبق اخلاص گذارد و به مذبح اشارتهای ابرویت بیارد و تا سر دار وصل بر سر پیمان بماند و از آنچه بین تو و او می رود چیزی نگوید .
و عجبا از تو که اینقدر خودخواهی و تکبر داری !! حتی به قیمت قبض جان عاشقانت به افشای رازها رضایت نمی دهی و هیچ نا اهلی را با آنچه مجمع تمام معانی ملک و ملکوت است آشنا نمی کنی و کنه ذات خودت را به او نمی شناسانی .
آنچه بین آسمان و زمین را به هم می پیوندد و زمینیان را به عرش اعظم می رساند ، همین راز است . تو خود خواسته ای اهل زمین تا عرش بالا بیایند اما هر کسی را چنین توانی نداده ای . خودت آنها را برای بالا آمدن انتخاب می کنی و توان می دهی  . کسی را بالا می بری که خودت می خواهی . آنکه را تو پسندیده باشی بالا می بری و به او می آموزی دم از اسرار فرو بندد و سر در گریبان انس نهاده به تو یکسر بپیوندد. لذت این وصال آنقدر او را در تو ذوب می کند که چیزی از خودش باقی نمی ماند .
همه وجودش تو می شوی .
او که حالا دیگر به اصل خود بازگشته و فهمیده جز تو هیچ نبوده ، فقط با عنایت توست که چیزی می خواهد و فقط با خواست توست که اراده اش به چیزی تعلق می گیرد .
عزیز دردانه من !
عطش رسیدن به تو مدتهاست جگرم را سوزانده و دیر زمانی است اشتیاقم به آب جانت مرا در تب و تاب انداخته . عطشم را زیاد کن و زود مرا سیراب کن .

«یا من هو یطعمنی و یسقین» .

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی     تا دمی بر آسایم زین حجاب جسمانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:52  توسط محمد آسمانی  | 

خیلی وقتها فکر می کردم آنقدر به تو نزدیکم که هر چه از تو بخواهم بر می آوری و هر چه بگویم می کنی . حالا که از آن روزها خیلی می گذرد و من در چاهی عمیق افتاده ام بی نور ، فقط از آن احساس خاطره ای در دلم مانده . خاطره ای که هر وقت به یادم می آید حسرتی جانسوز آبم می کند .

من همانم که بودم ؟! سر جای خودم ؟ اما تو دیری است از کنارم کوچ کرده ای و نه فقط قصد نداری برگردی بلکه از پیکی و پیغامی هم دریغ می کنی و انگار نه انگار با هم روزگاری داشتیم . به یاد می آورم آنوقتها با خودم فکر می کردم هیچ آسیبی هر چند بر سببی معقول استوار باشد به من نخواهد رسید . یادت هست بعضی وقتها که پا یا دستم خراشی برمی داشت من چقدر متعجب می شدم ؟!

به یاد داری که با ذکر «یا من اسمه دواء و ذکرهو شفاء» چه مرضها که به گمانم از من دفع و رفع نمی کردی ؟ هر چه فکر می کنم می بینم حقیقتا در سرم جز این گمانی به تو نمی رفت .

وقتی خودم و غیر تو را فقیر محض و عین نیاز و نقص می دیدم و تو را غنی مطلق حی لایموت ، قلبم حکم می کرد که تو ارحم الراحمینی .

و خوب تو مرا می نواختی و نازم می کردی و من چه خوشحال بودم که تو اینگونه ای . فکر اینکه تو مرا تحویل نگیری و نازم را نخری مرا می کشت ، به یاد داری ؟ گاهی دوست داشتم جای تو می بودم و کار تو را می کردم !! با ضعیفان اسیر و خاطرخواهم جز از مهر نمی گفتم و جز فضل و رحمت نمی کردم . در تنهاییهایم دلخوش بودم به همینها که گفتم و مطمئن بودم که تو روزی باز خواهی گشت و مرا در این بیابان حیرت افزای بی منتها رها نخواهی کرد . حال که تنهاتر شده ام به یاد آن ایام ، می دانم در قلب مبارکت به یادم هستی و به آن پندارم نظر لطفت بر من کم نمی شود و سایه مهرت از سرم نمی رود . تنها بمانم  به مهر و فضل و رحمتت محتاجترم .


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:24  توسط محمد آسمانی  | 

هر چیزی را و هر کسی را که به آن برخورده ام ، بهر ه ای از من بوده حتی اگر خود نخواسته باشند .اما من از آنها چه بهره ای برده ام ؟ اصلا می توانم از آنها سودی ببرم ؟ اگر وجود آنها خارج از من است پس سودشان نیز در من نیست .پس چه چیزی از آنها به من می رسد ؟

بسط وجودم و سیر درونی ، تنها نتیجه ای است که به واسطه آنها می تواند در من رخ دهد . هر کسی یا هر چیزی اگر بتواند به من در شناخت بیشتر کنه ذاتم و صفاتم کمک کند برایم مفید بوده و به من سود رسانده و الا نه....

رودخانه خروشان عمرم از بستر کوههای حوادث و دره های زندگی می گذرد و هر چیزی و هر کسی در کناری بر لب آن می نشیند و نصیب خود را از آب عمرم می برد . اما من چه ؟ جز این است که سرچشمه ام به خشکیدن نزدیکتر می شود و قحطی باران و برف نگاه تو ، امیدی برای بقا باقی نمی گذارد .آری عمرم می رود و من می مانم . همین لحظه که این کلمه را می نویسم ، خود پر از آناتی بود که گذشت چه رسد به سطور قبل و صفحات قبل و آنچه از ابتدا بر من رفته است .درکی که همین لحظه از خودم دارم گویا هیچ پیوندی با لحظات قبل ندارد و گویا هیچ زمانی بر من نگذشته است .چه کنم که هر آن به تو نزدیکتر می شوم گویا مهیای دیدار بی پرده جمالت نشدم . اگر هم توهما شده باشم چون منشا عمل نیست ، به سرابی می ماند که به آبم نوید می دهد .در عوض هر چه توجه هست معطوف به خودم می دارم و آنگاه که مصروف دیگری می دارم به خاطر نفعی است که آید «من» می کند . نمی دانم وقتی رود زندگی من بی آب شد و وقت دیدار تو فرا رسید ، چگونه به این مسیر پر ماجرا خواهم اندیشید ؟ چه خواهم گفت ؟ نمی دانم . فقط تصور می کنم هر چه باشد با تاسف و حزنی بس زیاد توام  است . غمی بی منتها ، به وسعت کهکشانها . آنوقت که اینک نیز چنین است تصدیق خواهم کرد ، که گفتن «رب الرجعونی ...» سودی ندارد .نه فقط سودی ندارد که آنقدر عبث است که آنرا نخواهم گفت .آری زمان می گذرد ولی من نمی گذرم . عمرم می رود و من ایستاده ام . حقیقت وجود خودم را به دست توفی استدراج داده ام . استدراجی شیطانی و ظلمانی .هیچ به یاد ندارم اینچنین نبوده باشد .گویا بناست تا ابد در این دار باشم و رودخانه عمرم همواره پر آب باشد . هر لحظه قیامت است .نه پنهان که آشکار . من یک طرف وین زمان بر من گذشته یک طرف ... .

خدایا پر غربت تر از این بنده ات دیده ای ؟ کاش خاک می بودم ، نه بهتر بود هیچ نبودم تا اینقدر آنچه را از خود در من نهاده ای ، تباه نمی کردم .این بی معرفتی و در غیری و بی تویی ارزش سرزنش هم ندارد . دلم برایت می سوزد که دل به همچون منی دوخته ای . یا دل بگسل از من یا خودت چاره ساز این همه فرقت باش . زانکه این شب را پایانی نیست مگر با طلوع آفتاب عالم تاب لطف و احسان تو که من و عمر و رود و عالم و آفتاب آفرینی . پس بتاب ای آفتاب . من از هر زمانی به نورت محتاجترم .


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:58  توسط محمد آسمانی  | 

این مقاله  مضمون یه سمیناره که زمان دانشجوییم ارائه دادم:
 
گسترش فرهنگ و تمدن غربي و حكومت ارزشهاي انسان محور آن بر جوامع بشري، پيوندي به ظاهر ناگستني با زندگي آدمي يافته است. گويي اگر بنا بود جهاني باشد، صورتي جز اينكه دارد، برايش متصور نيست و حال كه بنا بر زيستن در اين عالم است بايد به لوازم آن تن در داد و ارزشهاي حاكم بر آن را پذيرفت تا بتوان بر خود نام آدم گذارد! ماهيت اين فرهنگ و تمدن به گونه اي است كه غايت سير بشريت را از خدا به خود تغيير داده و توده هاي انساني را همچون خيل لايعقلي، شتر وار به دنبال خويش وا كشاند. ايدئولوژيهاي شيطاني در قالب ايسمهاي غربي رهز نان سرمايه هاي فطري بشر امروز گشته اند. در اين عصر بشر با خويشتن خويش بيگانه است و او كه با خود بيگانه است، چگونه مي تواند با ديگري بپيوندد و به مطلوب غايي خود برسد؟...كلمه كشورهاي پيشرفته و عقب مانده را بارها شنيده ايم و بدون چون و چرا ب عقب ماندگي خود تأسف خورده، آرزو كرده ايم هر چه زودتر به جرگه پيشرفتگان بپيونديم. وقتي معني ترقي در نزد ما تكامل شد، توسعه كعبه آمال ما مي شود. معيار اين مرزبندي
توسعه در قالب تمدن غربی است. يكي از مهمترين جنبه هاي توسعه دولت امروزي ارتباط آن با دموكراسی است. بشر امروزی در سير تبليغاتي غربي مازيد و لاجرم با عقل دموكراسي زده مي انديشد. گويی دموكراسي سرنوشت محتوم بشر است. عده ای از اين عقول متبرك (!) براي ما دايه مهربانتر از مادر شده اند و مدام دم از دموكراسي مي زننند و جذبه تحقق كامل آنگونه كه در غرب است رضايت نمي دهند: برخي دموكراسي را فرا دينی و مقدم بر دين مي دانند يا برخي آن را سازگار با دين مي شمارند؛ برخي حكومت غير دموكراتيك را دينی نمي دانند؛ برخي اصلا حكومت را از مقوله دين نمی دانند، برخي حكومت امام زمان را دموكراسي مي انگارند و همه را در آن اما و برخي دموكراسي غربی را نزديك ترين روش به حكومت امام علي (ع) و ….و اينگونه است كه من و تو نيز سينه چاك دموكراسی غربي و از اين قبيل تحفه ها مي شويم و بدون آنكه بدانيم تن به التقاطي مي دهيم كه ويرانگر هندسه معرفتی جهان بيني اسلامي ماست!حال به راستي دموكراسي چيست؟ وضعيت آن در غرب چگونه است؟ آيا با اسلام قابل جمع است؟ اگر نيست چرا نيست؟ اسلام چه طرح ديگري دارد؟
در اين مقال بر آنيم نگاهي اجمالی بر دموكراسي و تعاريف آن، انواع دموكراسی، اصول و عيوب آن بياندازيم. عصر ما عصر واژگوني مفاهيم و الفاظ است. دموكراسي همچون بسياري از مفاهيم در علوم اجتماعي از قبيل فرهنگ، آزادي، سياست و … داراي تعاريف بسيار متنوع و گاها كاملا متضادی است. دموكراسي تعريف جامع و مانعی ندارد. به ديگر سخن تعريف آن سهل و ممتنع است.«دموكراسي به معنی نوعی از حكومت است كه در آن به خلاف حكومتهاي مونارشی و اشرافی. مردم حكومت مي كنند. حكومت بوسيله مردم شايد مفهومي عاري از ابهام به نظر آيد، اما خواهد هميشه گمراه كننده اند و تاريخ انديشه دموكراسی پيچيده و حاكي از دريافتهای متضاد است. عرصه های عدم توافق بسيار گستره است… .
خود لفظ دموكراسي از اصطلاح يوناني «demoskratos» منشأ گرفته است؛ demos به معني مردم و kratos به معني حكومت مي باشد. دموكراسی در حكومتهاي قبل از ميلاد مسيح (ع) در چين، هند، يونان و غيره به مفهوم ابتداي بوده و گذر زمان دستخوش تحولات محتوايي زيادی شده است. آنچه در اكثر اين تحولات بر آن تأكيد مي شود، اصل حاكميت مردم بر سرنوشت خويش است. اين كه مردم چه كسانی هستند، انگيزه و نحوه مشاركت مردم در حكومت چگونه است، حوزه حكومت و ساختار آن به چه نحو است، وظايف و اختيارات آن چيست، معركه آراست. حكومت مردم بر مردم به حكومت اكثريت بر مردم و در نهايت نمايندگان بر مردم تبديل شد. بر اساس اينكه هر فيلسوفي از چه منظري و با چه مكتبی به دموكراسي نگريسته و نظرش تا چه حد كاربردي بوده است. مدلهاي مختلفي از دموكراسي ارائه شده است كه به دو دسته كلي قابل تقسيمند : «دموكراسي مستقيم و غير مستقيم (نمايندگی، تك حزبي يا چند حزبی).» در هر مورد نظرات بسيار متفاوت و متناقضی مطرح شده است كه محل بحث ما نيست.

به دنبال رنسانس و نهضت اصلاح دينی ، در غرب به تدريج مباني فكري دموكراسي جديد پي ريزی شد. اين حكومت فرعوني كه بنيان استعباد و استثمار خويش را با رشته هايی پنهان بر بهيميت بشر استوار داشته است، از سال 1830 ميلادي به مردم حق رأي داد اما زنان همچنان تا سال 1920 ميلادی از حق راي محروم بودند. اكثر دولتهای امروزي جمهوری اند كه نماد اصلی جمهوريت يك نظام، دموكراتيك بودن آن است.اصول متزورانه و عوام فريب دموكراسي در غرب عبارتند از :
1- مشاركت شهروندان در تصميم گيريهاي سياسي
2- مساوات و برابري ميان شهروندان 3-آزادي 4-سيستم نمايندگي
5- حكومت اكثريت بر اساس انتخابات
اشكالات وارد بر اين اصول بسيار زياد است و تفصيل آنها در اين مختصر نمي گنجد. لذا به چند مشكل عمده مي پردازيم:
1)«اصلا به چه دليل مردم حق دارند كساني را براي وضع يا اجراي قوانين برگزينند. وضع قانون اصالتا مختص خداي متعال است كه هستي بخش همه انسانهاست و بخشنده همه مواهب و نعمتهای مادی و معنوی آنان. تنها در صورتی يك انسان حق وضع قانون براي مردم دارد كه خدای متعال در آن مورد قانوني وضع نكرده باشد و به وی اذن قانونگذاری داده باشد. به همين ترتيب هيچ انساني حق حكومت بر ديگران ندارد مگر به اذن الهي. و اگر خداي متعل كسي را براي حاكميت بر مردم معين و منصوب فرمود وي حاكم آنان خواهد بود، چه بخواهند چه نخواهند» اعتبار اكثريت در مقام تشخيص حق است نه تثبيت حق، در واقع اكثريت «كاشف حق» است نه «مولد» آن. بحث بيشتر در اين زمينه به تبيين نظرية حكومت اسلامي و «دموكراسی قدسی» نيازمند است كه انشاءا… در مقالات آينده نگارنده عهده دار آن خواهد بود.
2) دموكراسی غربی بر پايه هايی استوار است كه در رأس آنها اومانيسم و سكولاريسم است. نسبيت گرايی، ليبراليسم و پراگماتيسم نيز اصول مبناي دموكراسی غربی است. بر هر كدام از اينها اشكالات عمده ای وارد است كه عقل غربی از پاسخ به آن درمانده است. بحث در اين باب مقام خود را طلب می كند.
3) قوانين موضوعه بشر دموكراتيك، تنها عهده دار معيشت دنيوي انسان است و از ضمانت اجرايي لازم برخوردار نيست. بعلاوه نيازهاي معنوي و روحاني بشر در آن مورد توجه نيست و حكومت هدف خاصي را در اين جهت دنبال نمي كند. گاهي حتي اراده حكومت خلاف مصالح فطري و معنوي بشر است. اين قضيه در حكومتهاي ليبرال دموكراسي به اوج خود مي رسد. انها وظيفة خود را تنها تأمين امنيت مي دانند و اينكه اجتماع به كدام سمت حركت مي كند به آنها ربطي ندارد!
4) منتخبين، برگزيدگان همة افراد جامعه نيستند و تنها نمايندگان جزء كوچكي از كل جامعه اند. چون بنادر دموكراسي حاكميت مردم بر خويش بود، پس مردمي كه مخالف انتخاب متصديان خاصي هستند، بر خو حكومت نمي كنند. اين بسا تعداد اينها بيشتر باشد. لذا دليل معقول و قابل دفاعي براي پذيرش حاكميت توسط اينها وجود ندارد. آيا اين جز استبداد چيز ديگري است؟ اگر به دموكراتيك بودن نظامي در قانون اساسي استناد شود، اشكال همچنان به قوت خود باقي است. زيرا قانون اساسي هم مخالفيني دارد و بر مبناي (نصف +1) مشروعيت يافته است لذا مردم به ناچار تن به چنين حكومتي مي دهند. پس خواست اكثريت مردم (با لحاظ افرادي كه واجد شرايط رذي دادن نيستند، كساني كه هستند ولي رأي نمي دهند و كساني كه پس از رأي گيري به سن قانوني مي رسند.) در حكومتهاي دموكراتيك فقط يك ادعاي پوشالي است.
5)در فاصلة دو رأی گيری متوالي تعداد قابل توجهي از افراد جامعه به سن قانونی می رسند. اما نمی توانند نمايندگان خود را برگزينند. با توجه به اينكه عده اي از رأی دهندگان می ميرند و رقابتهای انتخاباتي گاها بسيار نزديك است . چه بسا اگر بنا بود رأی اينها را هم در نتايج دخيل كنند، نمايندگان فعلی انتخاب نمی شدند.
6)بر نمايندگان، پس از انتخاب، نظارت مردمي وجود ندارد و بسيار محتمل است نماينده رأی خود يا حذب خود را ابراز كند و به رأی مردم اهميت نداد.
7)وعده های انتخاباتی و چهره های نفاق گونه و عدم شناخت كافی مردم منجر به فريب آنها مي شود. در اين زمينه جهل عمومی، قدرت تبليغات و دستهای پنهان قدرت بی تأثير نيست.
8)مردم حق عذل منتخبان خود را ندارند هر چند آنها از وظايف خود عدول كنند.
9)اكثريت مردم در پي منافع مادي و عاجل و آنی خودشان هستند و اي بسا رأی خود را جاهلانه،مغرضانه و يا از سر ترس بدهند يا رأی خود را همچون كالايی بفروشند.
10)براي انتخاب نماينده ملاك و معيار اخلاقي و انسانی وجود ندارد.
11)روحيات حق ستيزي و استكباري در ذات دموكرات ترين حكومت ها نهفته است از قبيل به راه انداختنجنگهاي خونين . كشتار مردم بي دفاع حق نامشروع وضد دموكراتيك «وتو» استعمار ملل مستضعف،تبعيض نژادی و نژاد پرستی، تحريف واقعيت ها و تفسير و تحليل وقايع به ميل خود، تقويت دول نژاد پرستو استعمارگر و صدها جنايت ديگر كه تجلي آنها در دولت آمريكا به غايت خود رسيده است.
و اشكالات بسيار ديگر…:


در برخی حكومتها رأی دادن اجباري است! 17 روسو پدر نظريه دموكراسی می خواست همه زنان و همه مردم بي چيز از قدرت سياسی محروم باشند. 18 درسناي آمريكا هر صد سناتور آن ميليونر هستند. 19 ماكس وبر تحقق دموكراسی مشاركتی را به خاطر جمعيت ميليوني در جوامع بزرگ امروزي غير ممكن می داند و مردم را فاقد صلاحيت لازم براي انتخاب افراد متخصص در اداره جوامع پيچيده امروزي مي شمارد. 20 شو جوزف ميميتر معتقد است دموكراسی حكومت سياستمدار است نه حكومت مردم، از نظر او اراده مردم ساختگراست او سياستمداران را سوداگران رأی مي خواند ، همانگونه كه دلالان سوداگران سهام در بازار بورس اند. 21 ولتر سلطنت را بر دموكراسی ترجيح می دهد. 22 ويل دورانت دموكراسی را زهدانی برايی پروراندن حكومت اربابان نفوذ می داند، ((اشپلنگر)) می گويد در دموكراسی امروزی مردم وقتی می توانند از قوانين اساسي استفاده كنند كه «پول» داشته باشند، ميخلد معتقد است از نقش احزاب كه از اركان اصلي دموكراسي اند به دليل گسترش وسايل ارتباط جمعي كاسته شده است. 25 لسترتارو مي گويد در نظامهاي دموكراتيك حاكميت از آن پول و سرمايه است و اصل حاكميت مردم افسانه اي بيش نيست. 26(( رنه گنون)) دموكراسي را نتاقض مي داند. 27 از نظر ليمين مردم نمي توانند به اداره حكومت بپردازند 28 جان استورات ميل معتقد است مردمي كه قدرت را اعمال مي كنند، همان مردمي نيستند كه قدرت بر آنها اعمال مي شود روسو معتقد است مردم پس از انتخاب نمايندگان بنده اي بيش نيستند، 30 كارايل دموكراسي را حكومت عوام فريبان، انگلها و رؤساي احزاب مي داند و …
امروزه فهم بشر رو تعالي نهاده و ديگر جاذبه هاي ارزشهاي دموكراتيك، ناخلف بودن خود را به اثبات رسانده است. جعلي بودن نسخ كهنه ايدئولوگهاي غربي و قوت يافتن گرايشهاي عميق فطري به بركت انقلاب عظيم اسلامي ايران كه منادي بازگشت به فطرت و دين فطري و خواستهاي اصيل انساني است كه نمونه هاي آن در رفتار مردم مغرب زمين و كفتار انديشمندان ان بسيار است، همه و همه نويدي است كه انسان از خود ره خدا باز خواهد گشت كه رهبري اين نهضت عظيم با مهدي موعود (عج) است و انقلاب ما زمينه ساز ظهور آن حضرت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:59  توسط محمد آسمانی  | 

دریافت خودم از جنبش نرم افزاری :

جنبش نرم افزاری چیست ؟ چه کسی متولی آن است ؟ درچه حوزه هایی باید رخ دهد؟ غایت آن چیست ؟ بر چه اصول و مقدماتی متکی است؟ آثار آن چقدراست و بر چه ها موثراست ؟ چه موانعی بر سر راه تحقق آن وجود دارد؟ چه قدر زمان می برد؟ تا کی باید ادامه یابد ؟ از کجا باید شروع کرد ؟ آیا در گذشته در جایی چنین جنبشی روی داده است؟ اصلا چرا باید جنبش نرم افزاری کرد؟

اصولا سخت افزار در مقابل نرم افزاراست ؟ برای آنکه بفهمیم نرم افزار چیست باید ضد آن را درک کنیم .سخت افزار به هر شئ ای مادی اطلاق می شود که حدود ماهیت آن در تعریفش بیان می گردد و قالبی است که یا در آن چیز غیر مادی ای گنجانده می شود هر چند معنایی باشد که در قالب ماده القا شود ، یا از آن برای چنین منظوری استفاده شود.

شاید به طور خلاصه بتوان گفت سخت افزار ماده است .در مقابل ، نرم افزار معنا است و غیر مادی است . هر چه که به تدبیر و برنامه ریزی و فکر سیستم باز گردد نرم افزار است . منشا تمام حرکات مادی نیرویی غیر مادی است . از حرکات قلم روی کاغذ گرفته تا پا و دست و سر و چشم و خورشید و ماه و جزر و مد و دانه درخت و ابر و باد همه و همه با اتکا به یک قدرت غیر مادی روی می دهد و با تدبیر غیر مادی صورت می گیرد .ممکن است به خود حرکت که نگاه کنیم اثری از آن نیروی غیر مادی نبینیم . اما اگر دقیقتر شویم می بینیم آن حرکت نظم و نظام خاصی دارد . غایت مدار است . در مدار خاصی ، با ابعاد و حدود مشخصی روی می دهد ، منشا خاصی دارد.

همه این ها برنامه و نرم افزاری است که از جانب غیر او صورت پذیرفته است.این کسی جز ذات اقدس حق نیست.کل پدیده های مادی عالم را او تدبیر می کند . «عالم امر» تعبیری است از مجمع تمامی نرم افزار های عالم.

اصلا ماده نمی تواند نرم افزاری کند .پس برنامه ریز اصلی خداوند متعال است و دیگران اگر نفخه ای از روح او درآنها دمیده باشد بالعرض قادرند نرم افراری کنند .

گل سرسبد چنین کسانی خلیفه کامل اوست که انسان کامل است .تدبیر نرم افزاری او بسی بزرگ است که کل عالم و آدم را فرا می گیرد . مادون او ما انسانهای مغرور و خودخواهیم که دایره سلطنت ما نسبت به او بسیار محدود است . تن ما همان سخت افزار ماست که روح و فکر ما در آن جریان دارد و نرم افزار اوست . این نرم افزارفقط تدبیر تن ما را عهده دار نیست . یعنی با وساطت تن و ضمن تدبیر او برای غیر آن هم برنامه ریزی می کند .عمده این نرم افزار برای خدمت به تن است که امروز آنچه بشر در این زمینه بدست آورده است بسی حیرت آور است .همه سخت افزارهای موجود در بویژه مغرب زمین ، مبتنی بر همین نرم افزار تولید شده است . یعنی تولید تمام سخت افزارها با نرم افزار صورت پذیرفته است .

حال ابعاد وجود آدمی ، که برنامه ریز مرکزی اوست چند تاست ؟ انسان دو مرکز برنامه ریزی و نرم افزاری دارد . در واقع مرکز اصلی یکی است . منتها به دلیل اضافه شدن به دو مقوله به دو مرکز تبدیل می شود . مرکز واقعی و اصلی عقل اوست که یا بر فطرت بنا می شود و یا بر نفس .عقل مبتنی بر فطرت نرم افزار رحمانی و الهی تولید می کند و عقل مبتنی بر نفس نرم افزار شیطانی . عمده آنچه در عالم تولید شده ، زاییده غلبه این نرم افزار اخیر بر قبلی است . همه برای خدمت به رفاه تن و آسایش او با سیستمی خود بنیاد و خود خواهانه تولید شده است . تمام این غیر فطریات عالم ناشی از همین است .این همه ظلم و بیداد و از خدا دور شدن و بهشت را در زمین جستن و فساد و تباهی مفرط جنسی و اخلاق و توحش را تمدن انگاشتن ، و شکاف زیاد طبقاتی و جنگهای ویرانگر و تکنولوژی های مخرب محیط زیست و جان آدمی زادگان و ادعای خدایی کردن و ما وراء عالم ماده را منکر شدن به تمتعات بی حد و حصر و پایان نفسانی پرداختن ، به خاطر آن مرکز متمرد از امری است که برنامه ریزی شیطانی و دنیایی و نفسانی می کند و نرم افزار می دهد و این به عنوان برنامه ای برای زندگی فردی و جمعی بشر امروز در قالب مکتب «لیبرال سرمایه داری» عرضه شده است .در این عالم سراسر تاریک و عصر سیاه جنبشی بس بزرگ در قالب انقلاب اسلامی ایران روی داد که نرم افزاری کامل و بی نقص و الهی را فریاد کرد و به جهانیان اسیر و کور عرضه داشت .با انقلاب اسلامی ما بنیاد برنامه ریزی شیطانی به لرزه افتاد و همگان این سیطره سیاه ابلیس را بر سراسر شؤون زندگی خود یافتند و فهمیدند .

حال این جنبش نرم افزاری در مرکز برنامه ریز عالمیان در جریان است و خود می رود که بر ظلمت غالب آید و بشریت خسته از انفاس ابلیس را به اصل و مرجع خود باز رساند .چون این تغییر مرکز نیاز به زمان و هزینه های زیادی دارد و باید از طرف انقلابیان به خوبی و با تمام شؤون تبیین شود ، آنها اولا باید نرم افزار های شیطانی جاری در تمامی سخت افزار های موجود را با تکیه بر تغییر غایات شناسایی و منقلب کنند ، ثانیا نرم افزار رحمانی را در تمامی آنها جاری سازند و بویژه بصورت مکاتب منسجم و متحد عرضه نمایند . شاید با سیطره رحمانی بر تکنیک بتوان به این مقصد رسید اما آنچه به نظر مهمتر می آید سیطره بر سیطره تکنیک است . سیطره بر آن کسانیست که مسخّر تکنیکند. و این جز با تغییر مرکز امکان پذیر نیست .باید این حرکت انقلاب و جنبش عظیم را استمرار داد و تعمق بخشید .باید روح بشریت امروز را تسخیر کرد .این عمده ترین وظیفه فرزندان انقلاب است .غایت اصلی انقلاب هم همین بود : (ساختن انسانهای انسان ساز  و عالم ساز .)

شاید تا حدودی چیستی جنبش نرم افزاری روشن  شد . متولیان آن هم بیان گردید . حوزه  این جنبش نیز عرض شد . غایت آن همچنین . اصول و مقدماتش نیز .

در دو حوزه خرد و کلان باید بدان پرداخت .اصل را باید از نو بر بینش و برنامه های رحمانی استوار  ساخت .آنگاه در تمام حوزه ها برنامه مناسب را شناخت و تبیین کرد و به کار گرفت و ارجحیت آن را عملا" اثابت نمود . مثلا" در حوزه سیاست هر چقدر تئوری  حکومت دینی بدهیم به این اندازه که نظام اسلامی ما با نرم افزار الهی استقرار یابد موثر نیست . البته حکومت ما هنوز نرم افزار جامع و مانعی ندارد . آن جا هم که دارد یک مر کز شیطانی آنرا اجرا نمی کند و این موجب رجوع به تئوریهای شیطانی در باب اداره جامعه در شئون مختلف می شود و به نوعی بزرگترین ضربه بر جنبش نرم افزارانه دینی تلقی می گردد .

در حوزه تعلیم و تربیت هم همین گونه است . بویژه در دانشگاه ها . علوم تماما" از غرب می آید و بین مطلوبیت عرضی و آلی علوم و مطلوبیت ذاتی آن به خاطر -  هم خود ترجمه زدگی علمی و عدم تولید آن و هم عدم دستیابی به نرم افزار های متعالی دینی در سایه عرصه ها ی زندگی دانشجو و استاد و یا وجود یک مرکز شیطانی که بر خلاف نرم افزار دینی برنامه می ریزد و اجرا می کند و هم مرکزیت برنامه ریز وجودی خود اساتید و دانشجو یان – خلط می شود . خلط دیگر در تعمیم این مطلوبیت غلط ذاتی به غرب و هر چه که به آن ربط می یابد ، صورت میگیرد. در واقع تولید و اجرای جنبش نرم افزاری دینی به هر میزان که در حوزه های مختلف پیش رود بعنوان یک کل واحد بر حوزه خاص مؤثر است .یعنی نمی توان به صورت مستقل و جدای از سایر حوزه ها به تحلیل یک حوزه خاص پرداخت . در حوزه فرهنگ اوضاع به شدت اسف بار است . یعنی نه توانسته ایم نرم افزار دینی خاص هر مقوله را به درستی استخراج کنیم و نه توانسته ایم نرم افزارهای شیطانی قبلی را زائل نماییم و مهمتر از همه شبیخون نرم افزاری غرب را که که به عنوان بزرگترین دشمن جنبش کلی نرم افزاری دینی پس از انقلاب - با علمی که به خطر انقلاب داشت و به ما  روی آورد - خنثی نتوانسته ایم بکنیم .

جای جای پیکر انقلاب از این منظر آسیب دیده و زخم برداشته است .الاٌ حصن حصین ولایت . و آنکه در آن داخل است، از فیلم و مو سیقی و تئاتر وفرهنگسرا و کتاب و روزنامه و مجله و تبلیغات و سینما و رادیو و تلویزیون و مدهای انواع لباس ها و لوازم خانه و عروسک و اسباب بازی و نحوه  آرایش و ارتباط اجناس در بین هم و با هم و کلا" فرهنگ زندگی مصرفی  و تجملاتی و... همه و همه بزرگترین ضربات را بر پیکر این جنبش تاریخی و فرا تاریخی وارد ساخته است .

همه اینها به عنوان قویترین ابزار باید در خدمت استمرار و تعمیق و نوسازی و اجتهاد پروری جنبش نرم افزاری دینی می بود .اینترنت و کامپیوتر و ماهواره هم که از همه آنچه گفته شد با اهمیت تر است . شاید بتوان گفت این حوزه و این موارد بزرگترین کار انقلابی را می طلبد و بزرگترین وظیفه دلباختگان انقلاب اسلامی محسوب می شود :حوزه فرهنگ شامل هنر ، ادبیات، داستان ، عکس ، فیلم ، کتاب ، رمان ، اینترنت ، تلویزیون و ماهواره و... اصول اساسی و مهم این جنبش عدالت در هر حوزه و تمام حوزه هاست . عدالتی که هم در محتوا  روی داده باشد و هم در قالب . عدالت محتوا با  نفوس مهذب انقلابی کاملا" آشنا با عقاید و احکام واخلاق اسلامی مجهز به قدم سیر باطنی و ابزار فلسفه و منطق عقلانی و آگاه به حوزه های مختلف معارف بشر غربی و تمدن آن با بینش مجتهدانه و زیستی عارفانه محقق می شود.                                                                                                     

بدیهی است به طور مطلق نمی توان به این هدف دست یافت . تا امام زمان (عج) ظهور بفرمایند و عدل و داد را در همه ی حوزه ها به نهایت برسانند ،

به طور نسبی با تمام توان دوستداران آن بقیه الله باید جنبش عدالت خواهانه نرم افزاری را محقق سازند . تا نفس در سینه دارند باید در این راه گام بنهند . اگر بشر برای عبادت و معرفت خلق شد با نرم افزارهای موجود -که با آنچه موعود است فاصله بسیار دارد - نمی توان به این هدف عالی رسید . و انسان تا در این راه گام ننهد از قوای انسانی او چیزی فعلیت نیافته است و تا نرم افزار های الهی را جایگزین آنچه در انسان و پیرامون او جریان دارد نکنیم ، به خواست معبود خود و فطرت عمل نکرده ایم و وجودی باطل و بیهوده خواهیم داشت .

از کجا شروع کنیم ؟

ازخود .همه ما موظفیم این جنبش را در برنامه های فکری و عقیدتی و عملی خود با بررسی دقیق و بازبینی و علم و اجتهاد و آگاهی پیاده کنیم و به هر میزان می توانیم در حوزه دسترس خود به آن سمت گام برداریم و برنامه ای جمعی و گروهی برای کشور خودمان ، درونمان ، و جهان با مرکزیتی  منسجم  و افرادی قوی در هر حوزه که می توانیم و باید کار کنیم برای آینده دور و نزدیک بریزیم و با استعانت از خدا آن را عملی کنیم. انشاءلله.

                              

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:5  توسط محمد آسمانی  |