تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

كريما! باز هم لطف تو شاملم شد و وقت آن آمد كه از تو بنويسم . باز هم بنده محجوب، معبود خويش را مي خواند و محبوب خويش را مي خواهد .

كاش مي دانستم آنگاه كه در بحبوحه زندگي روزمره، تو را گم مي كنم و با حرص و ولع به سوي غير تو مي شتابم، چه تو را بر آن مي دارد كه باز مرا بخواني و از من بخواهي غير تو را از سر به در كنم و به سوداي تو گلستاني ز ابديت و كمال در سر و دل بپرورم ؟
كاش اين نوشته ها را تو مي گفتي و من فقط مي نوشتم . حال كه اينگونه نيست مجبورم منيتم را بر كاغذ بياورم و «من» را در آن نظاره كنم تا بلكه بفهمم گير كار كجاست، چه مانع تجلي تو در من شده ، چه مرا به اين خاك سياه نشانده و از تو دور كرده .

روزهاي «من» مي آيند و مي روند، منتها بي «من» مي گذرند و برنمي گردند، اما ياد منيت در آينه آنها پيداست و شاكله شيطاني ام هويدا !

كاش سر رشته را گم نكنم و مابقي روزها را اگر به من عطا كني، بي تو نباشم و بي تو نخواهم.

مالكا ! چگونه مي پسندي شيطان فرمانده در ملك تو باشد و آنرا تباه سازد ؟ چگونه مي بيني مملوك خودت را و به دادش نمي رسي ؟! كرمي بنما و سري به ملكت قديم خويش زن و دستي بگير، كين فرمانده بدكردار را زين ملك كبريايي، بيرون كنيم . تا تو فرمانده آن شوي و من فرمانبر تو، مپسند كه غافل شوم از او يا كه مرا شكستم دهد و شرمنده شوم كه رحيمي چون تو را از ملكت ازلي و ابدي ات بيرون رانده باشم.

چه زيباست آنروزي كه در اين سراي جز تو نبينم و بي تو نگويم و ننديشم و ننشينم.

يا اول و يا آخر، يا ظاهر و يا باطن، چشم به راهت را تنها مگذار.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:21  توسط محمد آسمانی  | 

 

 

گذشته فقط گذر زمان نیست ، بقای حالت و عصاره و حقیقت جانه . جانی که ساخته و پرداخته دستامونه . بخوایم نخوایم نهال وجودمون محصول بارون زمانیه که رو سر خاکی وجود افلاکیمون ریخته . گذشته عمر ما به میزانی باعث رشد وجودمونه که خدا توش حاضر بوده . و خدا چه مهربونه  نه فقط نبودنامون با خودشو فراموش می کنه که ، واسه همه غیبتامون حاضر می زنه و عمریو که باهاش نبودیمو  تو عالم نه فقط تدوین که تکوین هم  یه جوری ثبت می کنه که انگار لحظه ای بی او  به سر نبردیم و ازش غایب نبودیم . من هر وقت به گذشته هایم سفر می کنم دو دستم به درگاهش دازه و لبانم به این ذکر مترنم که :« یا غفار بنورک اهتدیا و بنعمتک اصبحنا و امسینا ذنوبنا بین یدیک نستغفرک اللهم منها و نتوب الیک ... »

 بمیرم برات که ما رو می کشی اگه مهربونیاتو بهمون بفهمونی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 2:8  توسط محمد آسمانی  | 

این مقاله رو زمان دانشجوییم نوشتم

محتواي علمي سيستم آموزشي عالم  كه مبتني بر فرهنگ توسعه غربي است،  فقط در جهت بر آوردن نيازهاي اقتصادي است كه به پرورش متخصص همت مي‌گمارد. فرهنگ توسعه در غرب با تكامل انساني يكسان شمرده شد. و انساني متكامتر است كه از نظر اقتصادي برتر باشد و در رفاه بيشتري بسر برد. در مكاتب جهانشمول ماركسيسم و ليبراليسم، اقتصاد زير بناست  و مؤلفه‌هايي همچون فرهنگ، سياست و ….، رو بنا ست. و خاستگاه آنها، اقتصاد. مسائل مرتبط با روح آدمي هم غالباً يا به انحراف مي رود و يا انكار مي‌گردد. لذا غربيها براي تأمين نيازي كه به پرورش انسانهاي متخصص براي گرداندن چرخهاي عظيم انقلاب صنعتي داشتند، سيستمي را بنا نهادند كه آدم هاي متخصص و مطيع تربيت كند تا در مشاغل محوله همچون جسمي ماشيني و بي روح در خدمت توسعه اقتصادي بورژوازها در آيند. فكر انسان ها ديگر سرچشمه هايي بكر نبود بلكه به جويبارهاي مي‌مانست كه ناچاراً بايد آب يك چشمه در آن جاري مي شد.

براي اينكه انسانها تمام جنبه هاي حيات مادي و معنوي خود را جز با ملاك و معيارهاي عقل معاش انديش محك نزنند، سيستم آموزشي عمومي شد و از سال اوّل تحصيل تا آخر ويروس رياضي و متدولوژي علمي با فرضيات بعضاً غير واقعي همچون خوره به ذهن وجان دانش آموزان اين سيستم افتاد. و اين شد كه هر چه زمان بيشتر مي‌گذرد، توجه انسان به روح و فطرت خويش كمتر مي‌گردد و حيات مادي از او دلبري بيشتري مي‌كند و هر چيزي كه در اين پوزيتيويسم منطقي نگنجد قابل شك و ترديد و حتي رد است. علوم امروزي بنيان، جهت وحتي روش پژوهش خويش را از فلسفة غربي اخذ كرده اند و ساينتيسم حاكم بلا منازع عالم علوم بشري است. بحث بيشتر در اين باره نيازمند تشريح ساينتيسم و پوزيتيويسم است.

آنچه در سيستم آموزشي كشور ما در مدرسه و دانشگاه مي‌گذرد نيز كم و بيش اينگونه است. متون علمي و اذهان اساتيد ما انباشته از فرضياتي است كه هر چند كاملاً به اثبات نرسيده‌اند اما به گونه‌اي تدريس مي‌شوند كه گويي واقعيت مطلقند و هيچ ترديدي در آنها وجود ندارد.

يكي از مشهورترين مطالبي كه كتب درسي و دانشگاهي را پر كرده است و مبناي علم زيست شناسي تلقي مي‌گردد(1)، تحليلهاي داروينيستي بسيار شبهه ناكي است كه غربيها در باب تاريخ تمدن مي‌گويند و آن را به تمام موجودات زنده ديگر هم بسط مي دهند. از اين نظر نه فقط انسان كه تمام گياهان و جانوران از قاعدة تطور انواع و تكامل داروين مستثنا نيستند. شايد در مورد گياه و حيوان زياد فرقي نكند كه چگونه بوجود آمده‌اند اما براي آدمي بسيار مهم است. بطوريكه پذيرش يا رد آن با نحوه جهان بيني و انسان نگري و هستي شناسي بشر گره خورده است.

در اين تحليلها زنجيره وراثتي انسان كنوني را به ميمون نماهايي مي‌رسانند كه پيش از دوران چهارم زمين شناسي يعني حدود 5/0 ميليون سال پيش  مي‌زيسته اند(2). از سوي ديگرقرآن مجيد و روايات متقن، زنجيرة موروثي انسانهاي كنوني را به يك زوج انساني مي رساند كه از بهشت هبوط كرده اند. چگونه مي توان بين اين مطلب و آنچه در كتابهاي تاريخ تمدن و كتب آموزشي درباره انسان هاي اوليه و منشأ انسانهاي امروزي يافت مي شود، جمع آورد؟ آموزه هاي و حياني خالق انسان را خدا مي داند و علم جديد طبيعت و بديهي است اعتقاد به هر كدام، ملزومات خاص و مختلفي را مي طلبد كه با زندگي هر روزه انسان پيوندي ناگسستني دارد و آرمانهاي او را شكل مي دهد و طبعاً راه رسيدن به اين آرمانها نيز يكي نخواهد بود.

علوم تجربي سير تكامل انسان را تقريباً اگر از اختلافات جزئي بگذريم، بدين صورت بيان مي دارد: پستانداران موش مانند ابتدايي  >   تارسير    >  ميمونهاي قاره جديد    >   ميمونهاي قاره قديم    >      ژيبون       >      اورانگ اوتان     >     شمپانزه     >     گوريل       >      انسان نماهاي جنوب آفريقا        >       انسان (3)

آدمي كه اندك مطالعه‌ا‌ي روي متون اسلامي داشته باشد، شك نمي كند كه اين سير تكامل از منظر دين مردود است. برخي با ساده لويي در پي توجيهاتي برآمده اند و حتي قرآن را تفسير علمي كرده‌اند كه مصداق بارز تغيير به رأي است و حرمت آن قطعي.  اما از اين كه بگذريم بايد به آنها ياد آور شويم اين نظريه در خود غرب هم مورد انتقاد جدي است كه ذيلاً به برخي از آنها اشاره مي شود، حال شما چرا كاسه داغ تر از آش مي شويد و رأي خود را به نام وحي منزل بر قرآن تحميل مي‌كنيد؟! و منشأ انحراف نسل جوان مي‌گرديد؟!(4)

تبيين تفضيلي ديدگاه قرآن در باب خلقت نخستين انسان بحثي مستقل مي‌طلبد. اما اجمالاً نظر قرآن بر اينست كه انسان ها از خاك آفريده شده اند و در كالبد آنها روح  الهي دميده شده.

اگر كسي مي پندارد كه مبناي فرضيات تكامل جز بر واقعيتات انكار ناپذير علمي بنا شده است بداند كه سخت اشتباه مي كند. از ادلة معتقدان داروينيسم استناد به فسيل هاست. اگر در ميان فسيلهاي پيدا شده فقط انسان جاوه( پيتكانتروب) ، انسان پكن(سينانتروب)، انسان نئاندرتال و هوموساپينس يا انسان امروزي را در نظر بگيريم،  دو دانشمند با دو ايدئولوژي مختلف، فرضيات كاملاً متفاوت و متنافضي بر همين نمونه هاي فوق الذكر بارخواهند كرد.

يك تفكر داروينيستي از آنجا كه معتقد به تطور انواع است، فوراً  نمونه هاي ياد شده را به يكديگر پيوند مي دهد و اين فرضيه را استنتاج مي كند كه : نسل  انسان امروز به نئاندرتال و سپس گوريل مي رسد اما اگر نمونه فسيلهاي فوق در دست يك انسان مسلمان قرار گيرد نتيجه‌اي كاملاً متفاوت خواهد گرفت. البته كسي در اينكه يك اينچنين موجوداتي در كره زمين بوده اند، شكي ندارد اما در اينكه بين آنها و نسل كنوني انسان در كره زمين چه رابطه‌اي هست سخن بسيار است. همه فرضيات مربوط به پيدايش انسان و تاريخ تمدن بر همين ركن اساسي يعني نظريه داروين مبتني برتطور انواع، بنا شده است. ممكن است قبل از انسان امروزي، ادواري بر او گذشته باشد يا افراد ديگري روي زمين زيسته باشند. اما چه دليلي وجود دارد كه نمونه هاي ياد شده متعلق به زنجيره وراثتي واحدي باشند. صرف شباهت استخوانهاي فسيل شده به هيچ وجه دليل قانع‌كنندة عقلي و حتي علمي  نيست. بعلاوه دلايل بسياري نيز بر بطلان اين فرضيات موهوم وجود دارد و دانشمندان زيادي سخن در رد آن رانده اند(5).

«آنتوني بارنت» نويسنده كتاب «انسان به روايت زيست شناسي» مي‌گويد: «خيلي راحت بود اگر مي‌شد. داستان تكامل انسان را به نحوي ] كه داروين بيان مي كند[ تمام شده دانست اما قطعات ديگري يافت شده اند كه به هيچ وجه در يك چنين طرح ساده‌اي نمي‌گنجند. مشهورترين آنها، جمجمه‌اي است به نام سوانسكومب(Swanscomb) .اين جمجه از روي دو تكه استخوان شناخته شده است كه عقب و قاعده و قسمتي از يك طرف كاسه سر را تشكيل مي دهند. اين دو تكه استخوان در يك حفره شني در جنوب رودخانه thames بين  dartford وGravesend يافت شده است. ناحيه‌اي كه باستان شناسان آن را از لحاظ بقاياي انساني بسيار غني مي‌دانند. اين جمجمه متعلق به زني كه حدوداً 23 سال داشته، بوده است. ضخامت استخوانهاي جمجمة او،  از ضخامت معمول در جمجمه‌هاي انسان جديد بيشتر است. اما گنجايش مغزي‌اش   برآورد شده است كه صاحب آن تقريباً به طور مسلم از معاصران نزديك انسان جاوه و پكن بوده است و اين خود دليل نسبتاً قانع كننده‌اي است كه انسانهايي با هيأت انسان امروزي در دوره پليئستوسن ميانه وجود داشته‌اند. قطعات ديگري نيز يافت شده كه گواه بر اين است كه در دوره پليئستوسن ميانه و پاياني يعني قبل از ظهور انسان نئاندرتال، انسانهايي به شكل انسان جديد ساپينس وجود داشته اند.»(6)

هرگز نمي‌توان همه وقايع و حوادث عالم خلقت را با استفاده از قانون عمومي عليّت و سببيّت به گونه‌اي تفسير كرد كه ديگر نيازي به عالم امر و دخالت ارواح مجرد نباشد. البته گرايشهايي كه به تبعيت از تفكر ساينتيستي و علم پرستانه غربي در سراسر جهان امروز اشاعه يافته، هموار و سخت متعهد است كه همه امور را با استفاده از قوانين طبيعي و زنجيرة علّي و سببي حوادث، به گونه‌اي توجيه و تفسير كند كه نيازي به خداوند و عالم امر پيدا نشود. اگر چه يك انسان عاقل و عارف در همه قانونمنديها و سنتهاي طبيعي و تاريخي  خلقت نيز خدا را مي بيند و اصلاً در نور وجود اوست كه همه چيز را موجود مي بيند. اما تفكر غالب امروز متأسفانه، متعمدانه و با اصرار در جهل، مايل است كه عالم خلقت را بي نياز از عالم امر بداند و با اين حيله جاهلانه از مذهبي بودن بگريزد. اين نحوه تفكر و اين خود فريبي در همه توجيهات علمي اين روزگار وجود دارد و مقبوليتي عالم يافته است.(7)

متدولوژي علوم تجربي در ترويج ماترياليسم بر علوم مختلف دانشگاهي سيطره يافته و اصرار دارد خدا را از صحنه علوم حذف كند. الهة انسان، امروز هواي نفس اوست و شيطان كه از ازل بر اغواي بشر قسم خورده بود، خوب وفاي به عهد كرد. اومانيسم يگانه مكتبي است كه در پرتو آن انسان به حيات جاويد زميني مي انديشد و انديشه خدايي عالم را درسر مي پرورد و تمام مكاتب ديگر از اين ثمره شياطين انسي منشعب مي گردند.

مبدأ نظريه تطور انواع Charles Robert Darvin صراحتاً گفته است: « من در تحولات فكري خويش به انكار وجود خدا نرسيدم»(8.) اما اقرار به ربوبيت با أعمال نفسانيت سازگار نيست لذا: « داروين از قوانين طبيعي به عنوان علل و وسايط ثانويه‌اي كه خداوند از طريق آنها به آفرينش مي پردازد سخن گفته است. هر چند اعتماد به ذهن انسان در چنين استنباط شكوهمندي را مورد ترديد قرار داده است.»(9)

نظريه داروين مورد مناقشه و نقد جدي قرار گرفته است. كساني  مانندRaven    ,E.Mccardy آن را به طور كلي مردود دانسته اند و برخي مانند « آلفردراسل والاس» اين نظريه را در خصوص خلقت انسان نادرست دانسته اند.(10)«Raimond   poppre Karl » دركتاب «جستجوي ناتمام» مي نويسد: « طرفداران نظريه تكامل جديد، دليل ادامه حيات را انطباق يا سازش محيط مي دانند. امكان آزمون چنين نظريه ضعيفي تقريباً برابر با صفراست»(11)

«George   Galylord   Simpson» مي گويد:« هر نظريه‌اي كه با مشاهدات عيني قابل بررسي نباشد، علمي نيست»(12) تكامل موضوعي نيست كه بتواند مورد بررسي تجربي قرار گيرد. چون بررسي تجربي با مشاهده، علمي مي شود. ماتيوس زيست شناس و تكامل‌گراي بريتانيايي در مقدمه كتاب «منشأ انواع» اثر«داروين» درسال 1971 ، مي‌نويسد: « نظريه تكامل ستون فقرات زيست شناسي است. لذا بيولوژي در وضعيت ويژه‌اي قرار دارد: زيرا علمي است كه بر يك نظريه اثبات نشده استوار است.»(13)

و حاصل جمع اين سخن با گفته simpson اين مي شود كه: اساس زيست شناسي فرضيه‌اي موهوم، بيش نيست چون نظريه تكامل قابل مشاهده عيني نمي باشد.

امروزه تقريباً همه متخصصين فرانسوي راجع به اعتبار انتخاب طبيعي نظري آكنده از ترديد و مشروط دارند(14)

دكتر«رابرت اكهارد» مي‌گويد:« در مجموعة گيج‌كننده و گمراه كننده‌اي از فسيلها « هومنيد» هاي پيشين آيا يك شاخص مورفولوژيكي كه نشان دهد جد انسان هومينيد باشد، وجود دارد؟ اگر فاكتورهاي تغيير پذير يا ناپايدار ژنتيكي مد نظر قرار گيرد، جواب قطعاً « نه» خواهد بود.(15)

جدايي انسان از دين و اخلاق نتيجة بديهي پذيرش تطور انسان از ميمون است. چرا كه در اين طرز تلقي انسان هم حيوان است، منتها لطيف تر و ظريف تر. نگاهي نه چندان عميق به زندگي بشر امروزي در غرب، مبيّن اين است كه وجود او با صرف نظر از برخي گرايشهاي خفيفه به انحراف رفتة روحي، در اصول حيواني خلاصه شده و او به ناچار جز به شكم و دامن كه طبيعت حيوان است، به چيز ديگري نمي‌انديشد.

اين قبيل فرضيات كه مبناي برخي مكاتب غربي نيز شده‌اند روز به روز بي اعتبارتر مي‌شوند اما پرپاگاند غربي سعي دارد با ايجاد فضايي گل آلود، نگذارد انسانها با چشم باز بنگرند و واقعيات را ببينند تا مبادا منافع آنها به خطر بيفتد يا اربابشان شيطان، شكست بخورد. غافل از اينكه هنوز هستند كساني كه غواصي را در اين آب تار به مدد اسلام از ياد نبرده اند و گوهرهاي حقيقت را از صدفهاي خفته در بستر بيرون مي آورند و به اهل عالم نشان مي دهند. انقلاب ما آن گوهر است، مومنين آن غواصانند كه مي‌روند تا زمينه ساز ظهور ولي عصر(عج) و غلبه نور به ظلمتها گردند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:29  توسط محمد آسمانی  | 

حب نفس يا خود پرستي ريشه همه وابستگي‌هاست و نفي آن ، منشأ همه قدرتهاست . اين مطلب را در همه كتابهاي اخلاق گفته اند و چه بسا معناي حقيقي  آن را تا به امروز جز معدودي انسان‌هاي وارسته كسي در نيافته باشد . براي مستقل ماندن ، نخست بايد وابستگي هاي دروني را بريد و براي قطع وابستگي‌هاي دروني بايد ريشه خود پرستي را در درون خشكاند و از «خود» گذشت

و گذشتن از خود في نفسه پيوستن به خداست

اينچنين است كه انسان به مقام ولايت مي رسد و در اين مقام ، اين خود اوست كه قطب عالم امكان مي شود ، از تبعيت زمان و مكان ، جامعه و طبيعت و تاريخ خارج مي شود و آسمان و زمين مسخر او مي‌گردند . معناي تسخير اين است و برخلاف آنچه در تفسيرهاي پيش پا افتاده ديده‌ايم، با نشستن آپولو در ماه و فرستادن سفينه به مريخ يا مدار زحل و شكستن اتم و ساختن بمب هيدروژني ارتباطي ندارد


 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط محمد آسمانی  | 

از هر كه بپرسي بارزترين تفاوت انسان و حيوان در چيست ؟ خواهد گفت «عقل» . حيوان لایعقل است و انسان عاقل . حيوان قوه تميز عقلاني ندارد ، لذا از او كه نمي تواند بيندیشد ، كسي خرده نمي گیرد . اما اگر انسان نينديشد و نخواهد كه بيندیشد ، همه از او سوال مي‌كنند مشروط بر اين كه آن همه اغراض نفساني را در قضاوت عقلاني دخيل نكنند….

امام علي (ع) در حديثي نوراني عقلها را ائمه و پيشوايان افكار مي‌خوانند . يعني آنچه افكار انسان را هدايت نموده و چهار چوب سير فكري آدمي را مشخص مي‌كند عقل است. بعد مي‌فرمايند : افكار ائمه قلوبند . قلبها  را فكرها جهت مي‌دهند ، فكرها چگونگي حيات عقل را بيان مي‌كند و قلب در تپش است كه به انسان حيات مي‌دهد ؛ هم تپش ظاهري ، هم باطني . هم حيات ظاهري و هم باطني . و اين قلوبند كه رهبران و پيشوايان حواس اند.

مخاطرات قلبي ، و ملموسات حسي راه انسان را معين مي‌كنند و مسير او را تبيین مي‌نمايند. حواس هم رهبرند ، رهبران اعضا و جوارح . انسان بسته به اين كه چه را ببيند، چه را بشنود، چه را بچشد، لمس كند ، ببويد از درجه اي از حيات عقلاني برخوردار است . سلسله جنبنان اين سير و حركت عقل است . فكر ، قلب ، حس و عضو را جنود عقل مي‌توان شمرد كه در ارتباط طولي با عقل، ميزان قدرت و قوت آن را بيان مي‌كنند. بسته به ميزان قوتي كه عقل دارد، توان ساير موارد مشخص مي‌گردد….

انسان جامع صفات حيوان و ملك است، بخاطر اختياري كه خداوند در وجود او نهاده، به طرف هر كدام متمايل بشود ، آزاد است. از سنن الهي «تيسر سبيل» يعني آسان نمودن راه است. مقصد انسان هر كدام شد ، طي طريق او را خدا آسان مي‌كند . يكي در تحصيل صفات الهي مي‌كوشد و ديگري در پي صفات شيطاني است ، حد وسطي ندارد . چون خدا در سینه انسان دو قلب قرار نداده و انسانها را بر يك فطرت آفريده.

عقل خواسته‌هاي فطري انسان را بي پرده مي‌گويد اما او نمي‌خواهد بشنود ؛ برخلاف مطلوبات فطري كه حركت كرد ، از صراط مستقيمي‌ كه عهده‌دار هدايت اوست به جاده كج ضلالت و گمراهی كه پيچ در پيچ و شعبه، شعبه است و يكي نیست ، مي‌افتد . نور را رها كه كرد، ظلمتها جاي او مي‌نشينند، چه بخواهد، چه نخواهد، چه بفهمد، چه نفهمد. و اين گونه است كه انسان تا در اين عالم است با جنود عقل و جهل سر و كار دارد.

هواي نفس را تنها عقل مي‌تواند مهار كند و الا انسان را به ته دره عمیق منيت پرتاب مي‌كند. آنكه عقل را خوب پروراند ، موانع صحيح انديشيدن را برطرف كرده از عقل آنگونه كه بايد استفاده كرد و آنرا در وجوه مختلف حيات خود به كار گرفت،  از ملك مي‌گذرد.

آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد بدست      عالمي نو بيايد ساخت و زنو آدمي

حيات طيبه كه به بركت عقل و در گرو شكوفايي فطريات انسان حاصل مي‌شود، همان عالمي است كه انسان را آدم مي‌كند. خودبيني انسان منتهي به حب دنيا مي‌شود و بشر را در ارض مخلّد مي‌كند. زنجيرهای محبت به دنيا و مافيها انسان را اسير كثرت خاك مي‌كند و از سير افلاك باز مي‌دارد و اينگونه است كه نفسی که در سايه وحدت گل مي‌كند، تبديل به شوره زاري پر خار گشته، رهگذرش را از فرط تشنگي و زخمهاي كشنده، هلاك مي‌كند.

جنود جهل و غفلت كه بر مملكت وجودي انسان مسلط شد ، سراب خدابيني و نيل به خواستهاي اصيل فطري به يكباره ناپديد خواهد شد . وقتی انسانيت هم نماند، حركت هم نخواهد بود و هدايت معني پيدا نخواهد كرد . يك چنين كسي را قرآن مرده مي‌پندارد، چون مرده هست و قرآن تدوين تكوينيات و عصاره عالم وجود به ماهو عالم است.

پاي ما لنگ است و منزل بس  

دست ما كوتاه و خرما بر نخيل  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:57  توسط محمد آسمانی  | 

 
از همه زندگی بهترین لحظه برام وقتیه که ببینم خدا رو که  داره منو می بینه .
بشینم کنارش و تو چشای هم زل بزنیم و بهم بگه کجا بودی ؟ اینهمه منتظرت بودم !
چرا اینقدر دیر اومدی ؟
عیبی نداره . مهم نیست اگه دیر اومدی مهم اینه که بالاخره اومدی .
بعد اوج لذتم وقتیه دیگه حرف نزنیم .
من اونقدر دور شمع وجودش بگردم تا پر و بالم بسوزه و بیفتم تو دامنش .
مجروح و پر از زخم و درد .
تا با دستای مهربونش خودش مرهم بزاره
رو زخمایی که خیلی بیشتر از اوناست که به خاطر آتش وجودش عارضم شده
من محو این پرستار بی مزد و منتم
دردم از یار است و درمان نیز هم          دل فدای او شد و جان نیز هم
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط محمد آسمانی  | 

 دل باز در اين دار قرار ندارد و خسته از دلبران بسيار هوس دادن سر به دار نيستي کرده است .
جز تو هيچ نمي خواهد و ميل دارد بهاي آنرا هرچه که باشد بپردازد. خدا نکند تو نباشي و حضورت حس نشود . من بي تو باشم و دلم لبريز از مهرت نباشد . تناقض بي تو بودن را هيچ وقت نمي توانم حل کنم . مثل اين است که عدم موجود باشد .
اي عزيزي که حتي غير عدمي همچون من را هيچ ، به راهت آشنا نمودي و رهروان کويت را به من نماياندي . نمايشت ، نوازشي است بر تارک  پر دردم .
حديث دل که بر زبان نمي آيد و در وصف نمي گنجد ، پردازشش از آن نمايش يافت  و ميل بقا در بيابان برهوت فنا بين وجود و عدم سر بر آورد و رو به افلاک سبع سما و ارضت نهاد ، تا هر که را هوس با تو بودن است درس انس و خلوتي آموزد و جلوات تار اسرار خاک را يکسر به تو پيوندد تا نورت ، آيه هاي عشق و مستي را بر وجود ما ببارد و هرچه غير از تو هست در ما به ديار نيستي سپارد . همه هست شويم و هستيمان را از تو بدانيم و از تو بيابيم . اي همه هستي بخش ! هم هستي هم نيستي ، هم هستم هم نيستم ، بزرگترين عذابت اينست که من هستيت را نبينم و به انتظار ديدار تو ننشينم .
ديدار يار چشمي مي خواهد که اسير زلف کمند محبوب باشد و جلاي نور او نظر لطف معبود باشد .
تو خود بخواه تا ديدمان بر تو افتد . اي همه خود خواه ، ما جلوه اي از نور وجود توئيم ، عدمهاييم هستي نما . هستمان از هست توست . در اوج فقر و نيازمندي به کرامت و سخاوت بي دريغ تو خود را غني مي پنداريم و قدمي بر نمي داريم که دعايي در آن باشد و ندايي از تو آيد که دعايت را بر مي آورم هر چند در نظر جن و انس و ملک مقبول نيايد. يک شبه تو را دست مي گيرم و ره صد ساله مي برم . تو را نيز از مستان آن مي مي کنم که علي را کردم .  مي صاف ولا . تا تو ولايت نيابي قرار نخواهي داشت و دلي که قرار ندارد از هستي و حيات ساقط است . هر چند خود نداند و نتواند كه بداند.
آن قائمي را به فريادم برسان كه همه قيامها و قعود ها از اوست و به سوي اوست . تا دستم را بگيرد و بلندم كند ، زمينگيرم خود ناي برخاستنم و بيش از اين طاقت پايستنم نيست. مخلد نشوم در ارض زانكه خدا خود مرا خواسته  و به ارض آورده و خود وجودم را پرورده. خيلي سخت است به هر چه مي خواهم برسم اما تو همچنان صدف وجودت كه گوهر ناز سر هستي درآن مخفي است را در اعماق اقيانوس نفسانيت تيره و تار من پنهان داري و غواص عقل را به خوابي فرو بري كه كه از شدت آن نتواند بيدار شود . تا با دار عشق تو نرد عشق ببازد و از سفره جود و كرمت تحفه برگيرد .
بيدارم كن سر آن دارم كه سرم بر دار رود و در گوچه و بازار بگردد .
رفتني همه از پي يار و در پي دلدار .  

      

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 8:56  توسط محمد آسمانی  | 

انسان اگر خويشتن خويش را بشناسد همة مسير كمال را مي شناسد و اگر نشناسد از همة معارف باز مي ماند.

كسي كه خود را خوب بشناسد، هم مبدأ خود را خوب مي شناسد، هم معاد خود را. مبدأ و معاد یک واقعيت است و انسان به همان جايي مي رود كه از آنجا تنزل كرده است.

اگر معرفت نفس به طور صحيح حاصل شد، معرفت مبدأ و معاد هم حاصل مي شود و اگر معرفت نفس محقق نشد، معرفت مدأ و معاد هم محقق نخواهد شد. اگر كسي خود را بشناسد، خداي خود را مي شناسد چون خدا هم مبدأ است و هم معاد: «انا لله و انا اليه راجعون»، پس اگر كسي خود را بشناسد، هم مبدأ خود را مي شناسد، هم معاد خود را مي شناسد و اگر خداي خود را نشناخت براي آنست كه خودش را بخوبي نشناخت و اگر معاد خود را نشناخت براي آن است كه خودش را نشناخت.

اگر انسان واقعيت خود را به علم حضوري بيايد، چون واقعيت او هيچ حقيقتي نيست مگر تعلق به مبدأ آفرينش و ربط به هستي محض، چگونه ممكن است حقيقت مرتبط خود را ببيند و خداي خود را كه طرف اين ربط و مستقل اين وجود رابط است نبيند؟ مگر حقيقت انسان داراي استقلال است يا به غير خداي سبحان وابسته است كه در عين شناخت صحيح خود از معرفت خداوند غافل باشد.

اگر كسي خود را شناخت چون ذاتش وابستة به خداست، يقينا خدا را مي بيند. اگر كسي خدا را نديد براي اينست كه خودش را فراموش كرده و فراموشي خودش در اثر سرگرمي به عالم طبيعت است.

افرادي كه از خدا بي خبرند و خويشتن خويش را فراموش كرده اند، اينها خود انساني و فطرت الهي خويش را فراموش كرده، به خود حيواني و طبيعي پرداخته اند؛‌ تمام تلاششان اينست كه از مزاياي زودگذر ماده و طبيعت بهره مند گردند.

 انسان اگر خود را ببيند، ربط با قيامت را هم خواهد ديد و چون خود را نمي بيند، خود را گسيخته و منقطع از قيامت مي پندارد. اگر بگويد: من نبودم و بود شدم و اين بود من هم به مبدأ مرتبط است و معاد هم همان مبدأ است و رابطة بين من و مبدأ يك رابطة شهودي است و خودش را عين ربط به خداوند سبحان بداند، هرگز از شهود مبدأ غفلت ندارد و از ياد معاد غافل نمي ماند.

انسان عين ربط به معاد و عين ربط به مبدأ است، لذا چگونه ممكن است معاد را انكار كند و مبدأ را نشناسد. هيچ ممكن نيست كسي خود را بشناسد و خدا را انكار كند يا به ياد خويشتن خويش باشد و قيامت را انكار كند.

بين انسان و هدف آفرينش اوكه وي به سمت آن حركت مي كند يك رابطة وجودي برقرار است. كه آن رابطة وجودي در تكون انسانيت و رد صورت جوهري او سهم مؤثر دارد و در تشكيل نحوة وجود او در قيامت تأثير بسزايي دارد و چون آن هدف همانند خود انسان يك امر تكويني است، رابطة ميان آن دو هم يك امر تكويني است و چون انسان يك موجود ذي شعوري است، اين ربط وجودي هم، ربط شعوري خواهد بود و چون اين پيوند وجودي در ذات انسان است، اگر انسان به حقيقت خويش علم حضوري داشته باشد، با بينش شهودي، هدف آفرينش خود را مشاهده مي نمايد و اين همان فطرت توحيدي است. اساس سازندة همة خصوصيات ارزندة همة شئون همانا توحيد است و عمل صالح هم براي آنست كه ملكة نفساني پيدا بشود و اوصاف نفساني هم آنست كه بينش شهودي پديد آيد. هميشه عمل صالح مقدمة شهود حق است. چون عمل هميشه زمينة پيدايش حال و حال زمينة پيدايش شهود قلبي است و آن حقيقت همان فطرت توحيد خدا خواهد بود.معناي استقرار فطرت توحيدي در دل وجاودان آن در قلب، اين نيست كه توحيد يك گوهر جداگانه ايست كه خداوند آنرا به دل و قلب با زيور خارجي، گوهرين و مزين كرده باشد، بلكه مراد آنست كه خداي سبحان دل را موحد آفريد و ساختار اصيل قلب بر توحيد است. لذا اگر قلب كسي موحد نبود، او حقيقتا انسان نيست. نه اينكه واقعا انسان است ولي صفت زائد بر حقيقت خود را ندارد. ود قلب انسان است که به عنوان گوهر توحيد ساخته شد و اگر كسي گوهر توحيد را حفظ نكرد، حقيقت دل خود را شكست و آن را به چيز ديگري تبديل كرد. پس اينطور نيست كه حقيقت انسانيت در اين حال محفوظ باشد و ليكن وصف زائد بر آن كه همان شناخت خداي سبحان باشد، محفوظ نباشد بلكه حقيقت قلب با معرفت الله ساخته شد.

یك وقت چيزي روي كاغذ نوشته مي شود، رابطة نوشتار با كاغذ يك رابطة عرض و معروض است. لذا ممكن است نوشته زائل شود ولي كاغذ كه محل آن است، همچنان محفوظ بماند. اما رابطة همان نوشته با مركب، رابطة عرض و معروض نيست، بلكه همان حقيقت مركب است كه به صورت نوشتار در آمد. لذا ممكن نيست نوشته زائل گردد و عين همان مركب بدون كم و كاست بماند، بلكه با دگرگون شدن نوشتار، حتما مركب از بين رفته و جرم آن بصورت چيز ديگري در مي آيد. اعتقاد توحيدي مقدم صورت نوعية قلب انساني است كه اگر آن نوشتة الهي زائل گردد، نشانة آنست كه صورت نوعية قلب آدمي دگرگون شد و به صورت نوعي ديگر در آمد كه ديگر پذيراي توحيد ناب نيست.

اينچنين نيست كه قلب آدمي و حقيقت انساني. اول موجود شود سپس معرفت خداوند به او داده شود، بلكه خداي سبحان قلب را عارفا و موحدا آفريد كه اگر عرفان و توحيد زائل شود، ديگر حقيقت قلب آدمي عوض مي شود و آن شخص ديگر انسان نيست بلكه حيوان است؛ نه اينكه واقعا انسان است و صفت معرفت الهي را ندارد.

حقيقت قلب انسان همانند مركب زريني است كه با قلم حق به صورت فطرت توحيدي نوشته شد كه اگر گرايش توحيدي و بينش الهي و عبوديت زماني بر طرف شود ديگر هرگز آن مركب زرين نمي ماند.لذا ممكن نيست كسي خود را بشناسد و خداي خود را نشناسد و ممكن نيست كسي از خود غافل باشد و خداي خود را بشناسد، زيرا «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و پروردگار را و همان خدايي است كه هم مبدأ است و هم معاد و مرجع. پس: «من عرف نفسه فقد عرف مبدئه و معاده». لذا اگر كسي خود را فراموش كرد، خداي خود را فراموش مي كند: «و لاتكونوا كالذين نسوا الله فأنسهم انفسهم.» و اگر خود را فراموش كرد، قيامت خود را هم فراموش ميكند: و ضرب لنا مثلا و سنتي خلقه.آنها كه حقيقت خود را فراموش كرده اند، چون انسانيت را كه همان نور الهي استخاموش كردند، آتش طبيعت در درون اينها شعله ور مي شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:53  توسط محمد آسمانی  | 

موج روح ما در بحر طوفانی وجود ، می آرامد در ساحل پر از در و مروارید لطف تو که هم موجی ، هم بحری ،  هم طوفانی ، هم ساحلی ، هم دری ، هم مروارید . 
ای همه چیز ! حتی من ! چگونه می شود خودت خودت را بخواهی و خودت ، خودت را به خودت نرسانی ؟
تو در همه جا و ما مانده بی تو . در حسرت فانی شدن در این هستی در همه جا هست ، بی تو نمی توانیم وجود یابیم . زانکه بودن ما را در نبودمان خواستی و اراده فرمودی نیست شویم تا هست گردی .
ای هستی بعد از نیستی . تو دندان داده ای ، نان داده ای چگونه می شود جان بدهی ، جانان ندهی ؟
ای جان جان ! بی تو که جانان جانی دلهامان از نیستی پوسید . این کهنه دل پوسیده و این کهنه شراب ناب که در دل نشاندیم را دریاب زان پیشتر که عالم فانی شود خراب .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:58  توسط محمد آسمانی  | 

Flower Picture showing Fuchsia Lady Thumb

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 1:18  توسط محمد آسمانی  | 


اي آفريننده من !

چرا گمي و تو را نمي يابم ؟ کجايي ؟ اي از شدت بود ناپيدا . چرا دستم به تو نمي رسد ، اي در دسترسترين و اي پيداتر از همه!

نه چه مي گويم ؟ من خود در پي ات نيستم و تو را نمي جويم . دستي نمي سايم تا تو را بخواهم . بهتر بگويم : گويا تو را نمي خواهم تا دستي بسايم و تو را بيابم .

اي من آفريده !

چه شد آن اراده اي که از خلقتم کردي ؟ خواسته اي خليفه ات باشم و براي اين خواستنت بر ملائک فخر فروختي و به من مباهات کردي و به خودت تبريک گفتي . اينگونه بودن ولي چگونه ممکن است ، آنگاه که خليفه نه مستخلف عنه را ديده و نه حرفش را شنيده ؟

اي من آفريده تو !

در نامه ات نوشته بودي از من ميثاق گرفتي که جز تو دل به کس نسپارم و سوداي عشق کس در سر و دل نپرورم . گفته اي قبل از خلقتم اين کار را کرده اي و از من امضا گرفته اي . ته ته قلب حجاب اندودم آن ميثاق نامه را بارها ديده ام . اما نمي توانم به آن عمل کنم . خودت شاهد بوده اي تا کنون ، چند بار گفته ام ز غيرت خواهم بريد و تنها تو را خواهم پرستيد ؟ اما کدام بار توانستم ؟ که بگويم چطور شد نتوانستم ؟! حق دارم به جايت بنشينم و بر خودم فخر کنم بگويم منم جانشين مبدا و منتهاي عالم ؟ اصلا وقتي نمي توانم به مقامت تکيه بزنم ، چگونه اينگونه بودن ممکن مي شود؟

اگر عالم را تو آفريدي وگر آدم را تو پروريدي ، کدامين جرات بر آنم مي دارد آفرينش و پرورشت را از ياد ببرم خود را متعلق به تو ندانم و نيابم ؟ چه مرا به اين چاه منيت انداخته ؟ خود ساختم ؟ نه در باورم نمي گنجد. من ؟!! من با اين همه دوست داشتنت ؟  

                               

                          

                     

من که دلم مي خواسته هميشه ربم تو باشي ؟ چه اينکه تو هستي . اگر تمام لحظات عمرم بي تو به سر شد ، مي تواني بگويي من نخواستم ؟ من که از خواستنت مردم . نمي بيني نفسم نمي آيد ؟ نمي بيني قلبم نمي تپد ؟ نمي بيني چشمم نمي بيند و گوشم نمي شنود ؟ بياد نداري بارها از تو خواستم مرا ببري اگر بناست بي تو باشم ؟ من بي تو رفته اي بيش نيستم . چرا نگهم نمي داري مگر من هماني نيستم که برايم به فرشته ها فخر کردي ؟؟؟ مرا نمي خواهي ؟ بهتر از من زياد داري ؟ خيلي دلم مي خواهد از من رفته رفته بپرسي کجا بودي ؟ مي خواهم ببينم چه جوري اين را مي پرسي ؟ چه طور مي تواني اين را بپرسي ؟ و اگر هم پرسيدي با سيل پايان ناپذير اشکم چه خواهي کرد ؟

اگر اينگونه است که اسما تو ارکان اشيا را تشکيل مي دهد و مي پوشاند ، چرا من فقط شي مي بينم ، نه رکن ؟ نه اسم ؟ وسغت ديدنم و ديدم هم محدود است . به محدودي يک ممکن حقير اسير در قفس تنگ هوا پرستي .

ملکوت آسمان و زمين و شهود ذات پر کمالت که به جاي خود ، بارها ماهها گذشته و ديده ام نه به دريا نه به خورشيد نه به آسمان نه به ماه نيفتاده . حتي گل و درخت و آنچه به زيبايي آفريدي و آيتي به سوي خود خواندي و من کنار آنها هستم هم به چشمم نيامده . مشهوداتم در قفس تن مي گنجد و بس . نه وراي آن نه ماوراي آن . تنم که بنا بود مرکبي باشد و به سويت به سرعت رهسپارم سازد ، حالا هم  مقصدم گشته هم مبداام بوده هم مسلکم شده !!!

اي بيننده !

نمي دونم چرا حيفت نمي آيد که نگاهت بر من افتد و اينقدر غرقم مي کني در نعمات ؟ تو که غني سموات و ارضين سبعي و غير آن و آن ، چه مي شود ؟ چرا نظرت بر چنين فقير ذليلي مي افتد و او را مي بيني ؟ و مي بيني که او که مي تواند تو را ببيند ، تو را نمي بيند ؟ حيف نيست چشمان زيبا و قشنگت آلوده به ديدنم شود ؟

نه ، نمي توانم بگويم نبين که سخت محتاجم و نه مي توانم بگويم ببين که خودم را لايق نگاه دلربايت نمي يابم .

آنچه تو خود خواهي آن کن . من تسليم آنم که تو مي خواهي .

اي شنونده !

اگر جاي تو بودم چشم و گوش ناظر در هستي ام را و بر هستيم را حد مي زدم . اين برايت نقص نبود . عين کمال بود . نبود ؟

چرا چشم شفا بخش و مطلق گراي خود را به ديدنم مي آلايي؟ و صداي پر گناهم را مي شنوي ؟ مگر به من عقل ندادي و همراهم فرشته نفرستادي ؟ فقط با نامه تنها مرا نياوردي . عقل را رفيق راهم کردي و فرشته هايت را به نصرتم گسيل داشتي . تو نيز همواره با عقلمي و در قلبمي . زهي دلي کو تو را نتواند ديد !

اي بيننده کوردلان و شنونده گنگان و گوينده لالان ! من کور دل گنگ لال را اگر تو اينچنين نکرده اي پس که اينگونه کرده ؟

من نمي خواهم جز تو ببينم و بگويم و بشنوم ، بي تو ببينم و بگويم و بشنوم ، غير تو را ببينم و بگويم بشنوم . دوست ندارم . بر اين شهادت نمي دهي ؟

اي علام الغيوب ! اي شهيد حاضر در همه جا و بر همه جا ! الان که با تمام وجودم تو را مي خواهم چه مي شود مرا که با تمامش تو را نمي خوانم ؟ مي خواهم قالب از غيرت تهي کنم و تا لبريز از تو نشوم سر از کتم عدم بر نيارم . فريادم را بشنو ور نه با دادم گوش ملک و ملکوتت را کر مي کنم از اين خواندن و پاسخ ندادن .

Flower Picture showing Tillandsia Anita

اي خواهنده و اي خواننده و اي پاسخ دهنده ! نمي دانم تقديرم در قضايت چيست ؟ هر چه هست عيبي ندارد . باشد . ولي اين يک قلم نباشد . به من نگو چرا اينگونه ام ؟ به من نگو تو را نخواهم و نخوانم و دوست ندارم . به من نگو همچو حيواني بي تو با همگان به سر برم و وجهه همتم شکمم باشد و دامنم . به من نگو دوست نداري من تو را دوست بدارم . اگر اين را تو دوست بداري همچون حسين به مذبح مي روم و برايت سر مي دهم و به همه عالم فخر مي فروشم که سرم را پذيرفتي و خواسته اصلي قلبي ام را بر آوردي و جانشينت شدم ! آري فهميدم کي جانشينت مي شوم !

اي داننده !

نه مي دانم که عالمي به ظاهرم و نه مي دانم که عالمي به باطنم . اگر داناي خلوتم و جلوتم بيابمت ، جز آنگونه که تو بخواهي من چه خواهم خواست ؟ اگر خطا کردم نمي دانستم که تو مي دانستي و مي توانستي نيستم کني . چه مي گويم ؟ نيست هستم باور کن .


نيست غير مذکور به ذکر مرده زنده کنت : الهي رجائي عفوک ، الهي رجائي صفحک ! يا غفار بنورک اهتدينا . يعني تو دستم را بگير اي دستگير .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 19:35  توسط محمد آسمانی  | 

why do I feel so broken؟
why is it that everything today seems so wrong?
why can't I move on when you're not here?
why are these tears... Falling for you?
why am I so helplessly in love with you?
why can't I find myself in the mess were in?
why can't I leave you alone?
why is my heart falling apart in this darkness?
why is the world deciding to swallow me up?
why are all these lies hitting me in the face?
why are problems drowning me?
why is it so hard to breathe when I feel I'm losing you?
why do I cry at night and wish you were there?
why do I hate the fact that I can't live without you?
why is my mind a blur without you?
why do I want what I shouldn't have?
why are words so hard to find, when it comes to you?
why did you love me in the first place?
why do you still love me even after all this?
I want to tell you something from the bottom of my soul:
I can't give up,and I know why...
It's because I can't lose you,
I can't lose you because I need you...
and I need you because I love you.

 
Flower Picture showing daffodil
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 11:38  توسط محمد آسمانی  | 

 
نمی دانم چه کنم ؟ نه علمم نافع است ، نه عملی دارم و می توانم داشته باشم که مرا از این حیرت روز افزون نجات دهد.
مثل مسافری خسته و زار که از راه پر خطر و حادثه ای گذشته باشد و آثار حوادث بر پیکرش نمایان باشد ، خسته راهیم که به سوی تو منتهی می شود.
با اینکه می دانم تو مدیریتم می کنی و می پرورانی مرا ، نه شکر می گذارم نعمتهایت را و نه دعایی به در گاهت می آورم. حقا که هیچ منعَمی از من بدتر نیست و هیچ منعِمی از تو بهتر .
همه آنچه اندوخته بودم را از دست داده ام . دیگر حتی آنقدری که قبلا تو را می شناختم و میل به دیدارت داشتم و به خلوت با تو مأنوس بودم ، هم نیست . من خودت می دانی درباره تو از تو چه می خواستم ، حال چه شد؟ اگر می خواهی اینگونه مشغول لهویاتم کنی و از خودت باز داری ، این را من نمی خواهم . تو هم نباید بخواهی . چگونه می شود تو که مسمّا به ارحم الراحمینی از خودم به من بیشتر ترحم نکنی؟ تو که می دانی لهو و لعب استحاله می کنند من را ، چرا از آنها خارجم نمی کنی؟ اگر من نفهمم که سرمایه عمر مفت از کفم می رود و هیچ حاصلم نمی شود ، در این مشغولیّات ، تو که مصدر فهمی دستم را بگیر و از آنها در آور مرا . می گویی خود بخواه ؟ شاید اصلا من نخواستم . یا نتوانستم بخواهم . تو همین طوری رهایم نکن . اگر بگویم که رضایت داده ای به اسارتم در ظلمتها ، با گفته خودت نمی سازد . مگر نفرموده ای «هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما .» تو هم که حرفی نمی زنی که عمل نکنی . اگر بگویی در ظلمات نیستی که آفتاب آمد دلیل آفتاب . فکر نمی کنم وضوح بطلان این روشنتر از آفتاب زوال نباشد . اگر بگویی مومن نیستی ، می گویم : خوب تو که می گویی هر که را بخواهی هدایت می کنی و هر که را ضال ، چرا هدایتم نکنی ؟ چرا مرا از هدایت شوندگان نپذیری ؟ اگر بگویی دلم می خواهد هدایتت نکنم ، می گویم : پس این چطور رحمتی است که فرموده ای : «وسعت کل شی» ؟ اگر بگویی می خواهم هدایتت کنم اما قابلیت هدایت را از دست داده ای ، متوسل می شوم به سلاح کار ساز اشکهایی که برایت ریخته ام . مگر اولیایت نفرموده اند : اگر ذره ای در نماز اشکتان گرفت ما را دعا کنید ؟ یا  خدا هیچ چیزی را بیشتر از قطره اشکی که برایش ریخته شود دوست ندارد ؟ اگر بگویی کم گریه کرده ای ، می گویم : مگر سریع الرضا نیستی ؟ مگر با اندکی از زیاد چشم نمی پوشی ؟ پس خدای عزیز عادل چرا من نه ؟ شاید دوست داری مرا اذیت شیرین کنی ؟ اذیتم می کنی چون دوستم داری ، یعنی از آزار محبوب خودت لذت می بری ؟ ولی با ضعیفی همچون من اینهمه زور آزمایی ؟ یعنی تحمیل فوق طاقت از جانب حکیمِ علیم ؟ فکر نمی کنم این هم درست باشد . شاید می گویی من به خودت واگذار کرده ام هدایتت را ؟ هر چند این با آنچه از کتاب و سنتت فهمیده ام چندان سازگاری ندارد ، اما گیرم که اینگونه باشد ، من کجا می توانم بی تو چنین کاری کنم ؟ اگر هر آدمی عالمی است بنشسته در گوشه ای ، و عالم هم نیاز به مربی و خالق و رازق و مدبّر دارد ، وجود من چگونه مستثنی باشد ؟ چگونه به تربیت تو نیاز نداشته باشد ؟ چگونه تدبیر آن به دست تو نباشد ؟ مگر بارها این را از تو نخواسته ام ، خودت هم گفته ای : « ادعونی استجب لکم » پس چرا اجابت نمی کنی ؟ اگر می فرمایی ربوبیتم را به تو مقداری تفویض کرده ام ، می گویم : چطور چنین کار عظیمی از عهده ام بر می آید ؟ مگر من می تواند کار خدایی کند یا خدایی کند ؟ معاذالله . اگر بگویی نه ، که خواسته به حق اجابت نشده من درست از آب در می آید و اگر بگویی بله ، من می مانم و حیرتی بس ناراهبرتر از ظلماتی که اسیرشان هستم . به هیچ کور سویی نخواهم رسید . چون :
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود     زینهار زین بیابان وین راه بی نهایت
من دیگر آن کسی نیستم که جز به تو نمی اندیشید . حال به بجز تو فقط می اندیشم و قدرت سلب بذل این توجهات مقدورم نیست . اما هر گز از بذل رحمت تو ای آنکه جز تو هیچ نیست حتی سراب ، حتی نیستی ، نا امید نیستم . هرگز با خود به جزم نگفته ام : در راه لقای دلبر شیرین سیما و زرین تن خودم هلاک خواهم شد ، یا هلاکم خواهد کرد که او را نبینم .
من همچنان قلبم به انتظار لحظه دیدار می تپد ، این تپش را دریاب .
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط محمد آسمانی  | 

 

عزيزم !

در غربتی به غايت غريب دلم برای تو گرفته .

به ياد آن روزها که با من بودی و آن خلوتی که با تو داشتم . من با تو بارها از خودم کوچ کردم. 

کجايی نازنينم !

هزار توی دل بی تو پر غبار و سنگين شده . دوست دارم حکايت ما جرا کنم و پرده از خود بردارم .

پرده که نه پرده ها. اما به من  می گويند :

                                                         

Flower Picture showing Rhododendron

 

       ای دل اندر بند زلفش از پريشانی منال      

مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:46  توسط محمد آسمانی  | 

 

من به دنبال تو گشتم .

چشمم را که گشودم ديدم تو نيستی

همه چيز بود اما تو نبودی

باور کن همه جا رفتم شايد پيدايت کنم اما نبودی

کوه را که می ديدم  راه را که می دويدم به قله که می رسيدم به دنبال تو می گشتم

اما تو نبودی .

با خود گفتم شايد نيستی اما دلم می دانست که هستی تو هم کم

چشمک نمی زدی

اما نديدمت ...

گفتم شايد تو کوهی شايد تو راهی يا که شايد قله ای يا شايد خورشيد و ماهی

 اما هيچ کدام تو نبودی

حالا  منم و اين همه تو اما نمی بينمت

حتما چشم من کور است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:41  توسط محمد آسمانی  | 

 
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان    
وین شب دراز باشد از چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غم عشق بگریم   
کین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد  
     
Flower Picture showing Narcis
 
می باید این نصیحت کردن به دلستان
        دامن ز پای بر گیر ای خوب روی خوش روی       
تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
 من ترک مهر اینان در خود نمی شناسم   
  بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
        روشنروان عاشق از تیره شب ننالند        
دانند که روز گردد روزی شب شبانان
           باور نکن که من دست از دامنت بدارم         
 شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
     چشم از تو بر نگیرم ور می کشد رقیبم   
 مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
   من اختیار خود را تسلیم عشق کردم    
 همچون زمام اشتر در دست ساربانان
شاید که آستینت بر سر زنند سعدی   
تا چون مگس نگردی گرد شکر دهانانان
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 22:47  توسط محمد آسمانی  | 

 
                          به نام خداوند رنگین کمان
                      خداوند بخشنده مهربان
                خداوند زیبایی و عطر و رنگ                
           خداوند  پروانه های قشنگ
      خدایی که لبریز آرامش است               
  طرفدار سرسبزی و دانش است
 
Flower Picture showing Cherry Blossom
 
 خدایی که از بوی گل بهتر است               
   و از نور و باران صمیمی تر است
                  خدایا به ما مهربانی بده                
                      دلی ساده و آسمانی بده
                    دلی که در آن جای پای تو باشد  
                           دلی که نسیمش دعای تو باشد 
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 3:6  توسط محمد آسمانی  | 

 

عزیزم تا به یاد دارم چشمم در این عالم تو را ندیده . هرچند بارها بگویم هرچه زیبایی و کمال هست ، از آن دلبر است . اما این فقط یک حرف است . کجا دلم به این رضایت می دهد و می تواند به همین خوش باشد . خوب هر چه در عالم می بینم همه تجلی توست . اما اگر همین کفایت می کرد چرا در این جلوه ها تو را نمی بینم و فقط غیر تو را می بینم ؟!

کاش همانگونه که کوه و جنگل و آسمان و دریا دیدنی است ، تو هم قابل دیدن بودی .
چگونه می توانم هیچ دیداری با تو نداشته باشم و مدام با تو و برای تو باشم و ببینم ؟
مرا از بهشت انست به بهانه ای رانده ای تا خودم تو را باز یابم  . من که باید جز تو که واحدی هیچ نبینم ، جز تو هزاران واحد را همه روزه می بینم و به یادشان هستم .
یعنی تو که الهه تنها و بی شریک منی ، همه روزه در میان هزاران شریکی که من برایت ساخنه ام گم می شوی و من نمی توانم تو را پیدا کنم .
خدای عزیزم چرا از میان اینهمه موانعی که تا تو دارم خودت به سراغم نمی آیی؟و نجاتم نمی دهی ؟ من چشم به راهم .  نمی توانم تو را بیابم . همه روزه جز معشوقه های مجازی بیشماری که بدل از تو به عبادت گرفته ام که را می پرستم ؟ می بینم که چگونه هستی ام را به تاراج می برند و از تو دورتر و دورترم
 می کنند . اما چون پرستشت را در نهانم نهادی و نیستی ، نمی توانم کسی را نپرستم .
خدایا مرا از این ظلمتها نجاتم بده اگر تو بخواهی می شود هر چند هیچ کس نخواهد و اگر تو نخواهی نمی شود و لو همه بخواهند.
بیش از این چشمهای خسته منتظر به راهم را تنها مگذار .  
 

   

     Flower Picture showing Miniature Pink Rose

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:23  توسط محمد آسمانی  | 

 

ای همیشه با من !

می دانم داری همین حالا می بینی که دارم برایت می نویسم و با تو حرف می زنم . ای تمام امیدهای من!

Flower Picture showing Orchids

 
قلب کوچکم هر گاه می بیند کسی به کسی دل بسته یا حتی چیزهایی را هر چند بی ارزش دوست می دارد و قبله گاه امیدش می گیرد ، برایش می سوزد و او را از سر ترحم می ستاید و می خواهد برایش کاری بکند . نه به خاطر آن طرف محبت او نه ، به خاطر اصل این عشق ورزیدن و امید بستن . به خاطر این فقر و نیازی که دارد و ثروتی که می خواهد.می گوید اگر کارش به دست من بود همه خواسته های او را بر می آوردم قبل از آنکه او بخواهد و هرگز دلش را نمی شکستم .
ای تمام آرزوهای من!
تو که برتر از تمام دوست داشتنیها هستی و همه آنها را خودت آفریدی ، همه جلوه ای از جمال تو اند و آنچه در آنها دلربایی می کند از توست، تو را من می دانی که دوست دارم . می خواهم بیشتر از همه دوستت داشته باشم و حتی برسم به آنجا که غیر تو را سهمی از این مهر نباشد .
تمام امیدم هستی ، خیلی تو را دوست دارم ، اما می خواهم به مقامی برسم که که جز از تو چیزی نخواهم و دستم پیش جز تو دراز نباشد. حتی دوست دارم که دوست داشتنت اینقدر از خود بی خودم کند که هیچ نخواهم و آنچه تو دادی یا ندادی به آن راضی باشم .
ای همیشه محبوبم !
من که اینهمه دوست دارمت ، رواست به خود نزدیک نکنی و جوانه های امید مرا نا شکفته باقی بگذاری و باران لطف و رحمتت را بر من نباری و من را به بهارت نرسانی؟
ای همیشه عزیزم!
تو خود می دانی و من چون نمی دانم چگونه می دانی و اجابت نمی کنی می گویم : همه هر چه به چیزی یا کسی دل بسته اند سهمی و لو کاذب و لو مادی از محبوب خود دارد و حظی از او می برد. چرا و چگونه تو که بهترینی و برترینی به دوستدارت سهمش را ندهی و او را محظوظ نکنی؟

ای همیشه ببیننده!
ببین سکوتم را که چگونه لب فرو بسته ام و به این زیستن بعد از مرگ دل خوش کرده ام که بالاخره روزی گوشه چشمت شامل ما هم می شود ، عنایتی به ما هم می کنی ، دست ما را هم می گیری پیش ما هم می آیی.
ای همیشه مهربانم !
باور کن مهربانم گاه می گویم مبادا کسی بفهمد که پیشم نیستی . چون ظاهرم غلط انداز است . همه فکر می کنند تو با منی ، تو در منی ، تو از منی . حق دارند . چون همش آنها را به محبت تو دعوت می کنم . می گویم تو برتر از  هر جمال هستی ، بالاتر از هر کمال هستی ، همه هر جمالی دارند ، همه هر کمالی دارند مال توست . اگر جمال با کمالت را ببینند، چشم از هر چه کمال می پنداشتند می بندند و سر به طاعتت ، فرود می آورند. اما نمی دانند که هیچ بهره ای از تو نبرده ام و بی تو من مرده ام . و این که می بینند جسمی است بی روح . همچو یک چوب ، همچو یک سنگ . چوب و سنگ چه بگویم ؟ آنها هم از او بهترند. چون تسبیح گوی آن حضرتند . اما من چه ؟ سراسر کشور وجودم با تو بیگانه است .
ای همیشه با من ! ای همیشه در من ! ای همیشه از من !
خیلی دلم می خواهد این گفتنم با تو به درازا بکشد . ناسلامتی تو بهترین و نزدیکترین و مهربان ترین کسم هستی . سخن که چه بگویم سهمت از همه چیزم بیشتر از سایرین است . اما حتما هزاران بار دیده ای با غیر تو با آن همه فقر ، ساعتها صحبت می کنم  و دمی از محضرشان غایب نمی شوم . اما با تو چه ؟ بمیرم برایت که اصلا ادبدار حضورت نبوده ام و احترامت را نگه نداشته ام و سهمت را نپرداخته ام . هیچ وقت . هر وقت روی به سویت نهادم و لب به سخن گشادم تنهایی و نبودت را فراموش کردم و درک محضرت را پاس نداشتم . با تو حرف می زدم و می زنم اما تو را به اندازه آنها نمی بینم و نمی شناسم و درک نمی کنم !!
ای همیشه حاضر ! ای همیشه دادرس!
چرا زود مرا از این مهلکه نجات نمی دهی؟ چرا مرا آنگونه که باید نمی پروری؟ چرا بی تو بودن را برایم عادی جلوه می دهی ؟ چرا بی تو زیستن را برایم می خواهی ؟! چرا همه روزه به همه کس و همه چیز و همه جا باید فکر کنم جز به منشا همه کس ، و همه چیز ، و همه جا ؟! اصلا چرا مرا آفریدی که اینقدر تو را اذیت کنم و فکر کنم تو مرا اذیت می کنی ؟! اصلا چرا باید همش از تو خودت را بخواهم و فکر کنم هیچوقت خودت را به من نمی دهی؟! اصلا چرا باید خواستن را به من بیاموزی و از من بخواهی اما خودت را از من دریغ کنی و به من نرسانی؟!
                                              

                                     Flower Picture showing Stinging Nettles

ای همه همه همه عشق ،
                    ای همه همه همه دوستی ،
                                           ای همه همه همه خواستن ،
                                                                   ای همه همه همه بخشش.
بعضی وقتها فکر می کنم هر کار کنم دیگر به من التفات نمی کنی و هر چاره ای که پیش گیرم و حتی با گوشه چشم هم نگاهم نخواهی کرد . البته که چیز کمی نیست و من کشته همانم . اما برای تو چیز کمی است . لطفا برای این راه پایانی مقرر کن . و بیش از این در تب و تاب دوری از خودت جانم را نگیر .
هر لحظه منتظرم که ناامیدم نکنی و آنگونه که قلب کوچکم برای دیگران می سوخت تو هم برای من دل بسوزانی.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 23:30  توسط محمد آسمانی  |