بشین یه نگاهی به اطراف بکن
یه نگاهی به خودت بنداز
به دستات به انگشتات
به پاهات به چهرت
حالا ببین می تونی پیداش کنی
بگرد دنبالش
دست نوازشتو رو سرت بکش
آره
این کارو بکن
بگو خدایا تو نازم نکنی کی نازم کنه؟
دستاتو داراز کن
چشماتو ببند
فکر کن ببین چی می خوای ازش تو دستت بذاره؟
به یاد گداهای تو کوچه بازار بیفت
مثل اونا حرف بزن
چشماتو باز کن کف دستاتو ببین
بهشون خیره شو
محبتایی که بهت می شه رو ببین چرا می شه
لطفای خدا رو هم سعی کن به خاطر بیاری و با اونا قیاس کن
سعی کن فرض کنی خدا هست
سعی کن دو زانو بشینی
و یه مهر جلوت بذاری
تا می تونی به فکرات عمق بده
ببین مشغول چیایی
ببین اون چیزا نسبتشون با خدا چیه
به اشکات اگه اومدن خیلی بها بده
فرض کن خودت داری خودتو می بینی
چه احساسی بهت دست می ده
سعی کن خودت از خودت دلجویی کنی
حالا سجده کن
خیلی آروم

به این که در برابر کی سجده کردی و چرا ، فکر کن
به حضور خدا از اول تا آخر نشستنت توجه داشته باش
ببین چه جوری بهت جواب می ده
اینجا دیگه باید فقط حس کنی و این حسو تا هر جا که می تونی
چه تو همون حالت چه بعدش ، امتداد بده
حرف نباید باشه ، فکر هم همینطور...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:30  توسط محمد آسمانی
|
خداي مهربون و خوب و عزيز و بزرگ و قشنگم !
خودت مي دوني من نمي تونم هر كار كنم اون جوري كه بايد به محضرت بيام ، بيام . ميآم پيشت. اينو قول مي دم ولي ناراحت نشي اگه اونجوري كه منو مي خواستي نبودم . قبول كن خيلي سخته . تنهايي نمي شه ، نمي تونم ، حتما با اين همه مانع تو راه آسيب مي بينم . حتما توشم تموم مي شه .حتما بدون تو نمي تونم بهت برسم .

چه جوري مي شه تو كه همه چيزي همراهم نباشي و هم راهم نباشي ؟
خودت مي دوني راهي كه ازش بايد عبور كنم تا بهت برسم چقدر دور و صعب العبوره .
مي دوني چقدر پستي و بلندياش زياده و چقدر راهزن داره و راهزناش چقدر نامرد و بي رحمن.
چشمات مي دونم بازه ، مي دونم منو مي بيني و حواست هست چي به سرم مي آد ، مي دونم هوامو داري و همش كساييو مي فرستي كه واسه به تو رسيدن بهم اميد بدن و كمكم كنن . همه اينا رو مي دونم ، مي دونم دلت مي خواد هر چه زودتر بيام پيشت و به اندازه همه راهي كه دويدم تا بهت رسيدم تو چشمام زل بزني و بهم بگي چقدر دوسم داشتي كه به خودت رسونديم و اين همه راه منو تا خودت كشوندي
مي دونم مي دوني تو راه چه فكرايي باخودم مي كنم و مي دونم تو فكرامم تنهام نمي ذاري
مي دونم مي دوني ديگران راجع بهم چي فكر مي كنن و تو فكراشون تنهاشون نمي ذاري
مي دونم مي دوني چيا بهم مي گذره ومن چقدر مراقبم اين كذرها منو ازت دور نكنه
مي دونم مي دوني چقدر مي خوامت و چقدر رفتن اين راه بي تو برام سخته
ببين چقدر پاهام ورم كرده و تاول زده . ببين خارايي كه تو پاهامه چقدر زياده .
ببين خونايي كه ازم رفته چه جوري زندگيمو قرمز كرده .ببين تن بي خون چه بي معنيه .
ببين نيازم به تو چه جوري به زحمتم انداخته . ببين چه قدر بايد ناله كنم كه نگام كني
خدايا اگه منو نمي خواستي كه نمي آوردي .حالا كه مي خواي منو ، مگه مي شه تو اين راهي كه تا رسيدن بهت دارم تنهام بذاري و به حال خودم رهام كني . تو هر چي نباشي از من دلسوزتري . نيستي؟ مگه دلت به حالم نمي سوزه؟ خوب ديگه . چرا اين همه قهر و ناز مي كني ؟ مگه نمي دوني چقدر دلنازكم ؟ نمي دوني دل نازكم با يه چش غرت مي شكنه و تا خودت نازم نكني ترميم نمي شه ؟ چرا خودت رو به زحمت ميندازي؟ خودت ناراحتم مي كني . خودتم نازمو مي كشي و با دست نوازشت خورده شكسته هاي دلمو ور مي داري و به هم مي چسبوني . اگه بخواي بگي من نبودم . نمي تونم قبول كنم . تو نبودي ؟ پس كي بود؟ مگه نمي گي غير من كسي نيست؟ مگه نمي گی همه هر چي كه تو عالمه از منه . اصلا مگه به همين صراحت و به همين ركي نمي گي خودمم ؟ مگه نمي گي هر جا چشت بيفته منو مي بيني ؟ راست مي گي . ياد سفرم كه مي افتم . ياد راهي كه تا اينجا اومدم ، مي بينم همه چيزش توبودي . مي بينم من از تو و در تو به سويت تو سفر كردم ....
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 2:15  توسط محمد آسمانی
|
مرا به حضور پذيرفته اي تا خواهش قلبي و خواسته درونيم را از من بشنوي . با من چه كرده اي كه چنين بي محابا ادب حضور را مراعات نمي كنم ؟ و شان تو را نه مي شناسم و نه مي ستايم .
وقتي قدم بر ديده منت مي نهي و به سوي من مي آيي و شرمنده ام مي كني ، چه زيبا مي شود با تو سخن گفت و چه خوب حرفم را مي شنوي و با من حرف مي زني.
آنگاه كه در اوج دوري از تو با تمام جسم و جانم تو را مي خوانم و مي خواهم ، « آمدنت به سويم مي كشد مرا» آنگاه كه مي خواهم در تو محو مي شدم قلفتي يا تو محوم مي شدي و من را از خودت لبريز مي كردي و در هم ذوب مي شديم « آمدنت به سويم مي كشد مرا » .
شايد معراج تو همين است كه من را بالا ببري و با خودت يكي كني . و من چه خودخواهم .
از تو ، تو را مي خواهم و خودم را به تو نمي سپارم . مال تو نمي شوم . دل به تو نمي دهم .
تو چقدر مرا مي خواهي و مال مني ! خودت را به من مي سپاري تا آنگونه كه مي خواهم با تو رفتار كنم . هر طور كه خواستم با تو سخن مي گويم و هر چه بخواهم با تو در ميان مي گذارم بي ادب و سمج . تو چه مهربانانه به حرفهايم گوش مي كني ، خواسته هايم را بر مي آوري .
گاه گويا قلبم را با خودت گره زده باشي ، سرشار از خواهشم مي كني و در دام نازِشم مي اندازي .
با جلوه نمايي ها و عشوه هايت پر از طلب و نيازم كه كردي ، خودت به نظاره مي نشيني تا ذلت مرا ببيني كه چگونه تو را مي خواهم و مي خوانم و بهت محتاجم.
كاش مي شد فقط مال تو بودم و دل به تو مي دادم و سر به آستانت مي گذاشتم و جانت را به تو بر مي گرداندم تا تو و من يكي مي شديم . تو و من يكي مي شد و منيتي نبود تا فرقتي پديد آرد و اصلا فرقتي نبود تا دردي زايد و دردي نبود تا ناله برآرد و ناله اي نبود تا دوئيتي آيد. چون از واحد جز واحد بر نمي خيزد و آنچه از من و تو بر مي خيزد دوتاست ، من بايد ناله كنم و تو ناز . من بايد در فقر باشم ، تو در غنا.من بايد در فرش باشم و تو در عرش . من طلب باشم و تو مطلب . من عاشق و تو معشوق . من عابد و تو معبود . اما هر كدام از اينها بدون ديگري ناقص است . اينها مكمل همند . اگر عاشقي نباشد يا عابدي ، معشوق و معبودي نخواهد بود . اگر فرش و طلبي نباشد ، عرش و مطلبي نخواهد بود. اگر ناله و فقري نباشد ، ناز و غنايي نخواهد بود . حال كه عالم سراي وجود است و «موجود» ، پس هم من بايد باشم هم تو. اگر نمي بودم ناقص مي شدي . اينگونه نبود ؟ سخن در اين «بود» است «كز كجا آمد پديد»؟من از تو موجود گشتم و چون «الواحد لا يصدر منه الا الواحد» من يكي هستم ، همانطور كه تو يكي بودي. چرا اين وحدت قابل جمع نباشد در حالي كه ظل همند؟

گاه گويا قلبم را عرشت كرده باشي ، عظمتي مي يابم وصف ناپذير . وسيع تر از تمامي درياها، پهن تر از تمام دشتها ، رفيع تر از هر چه آسمان است و سبز تر از هر چه برگ سبز است . و اين همه از بركت آن پيامي است كه برايم فرستادي : « نبا عبادي اني انا الغفور الرحيم »
اين مرا محو محو تو مي كند و بر آنم مي دارد كه سر در كتم عدم فرو برم و نفسي بر نيارم مگر تو بخواهي و امر فرمايي.
اي مطلوب و معشوق و محبوب من ! بيشتر از اينها با من يكي شو . تا دلم به عشقت زنده گردد و نور بخشد. اگر با تو نباشم ، نيستم و اگر تو از من بروي كالبدي بدون قلبم كه حيات و مماتش يكي است و هستي و نيستي او برابر . و اين همه را تو از لطف بر من ارزاني مي داري. اما كجا برايت چيزي آورده ام كه خود قبل از آن طمعي در آن نبسته باشم ؟ اما تو كجا چيزي كه مطمع نظرت باشد به من داده اي ؟
چشم هايم منتظر آمدنت بر در دل دوخته ، دل در فراقت از بي تو بودن و بودن حسابي سوخته . گويي دوختن از آن معني يافت و سوختن از اين . وين دو يكي است زانكه : «همه تويي و ديگر همه هيچ »
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط محمد آسمانی
|
بهارم پر گل و طراوتم !
آن عشوه هایت را بنازم که آشکار و پنهانی به من می نمایانی .
ای پر از قهر و ناز !
مرده آن دامیم که برایم به ظرافت می گسترانی و گیرم می اندازی و اسیرم می کنی .
می دانم همیشه به فکرمی و انتظار آمدنم و به دست خودم به دامت افتادنم را می کشی .
چه عزیزی و دوست داشتنی !
من در حیرت این لطفیم که مرتب به من کرده ای .
گاه از شدت خواستنت و ندیدنت فکر می کنم : صدایت می کنم اما تو آنقدر دوری که صدایم را نمی شنوی یا صدایم آنقدر گوشت را می خراشت که نمی خواهی بشنوی یا من محجوبم و تو را نمی بینم که حرفهایم به تو می رسد و تو پاسخ می دهی اما گوش من کر است و صدای دل از جا برکنت را نمی شنود شاید هم صلایت نمی زنم ؟! گمان می کنم حرف زده ام . حرفی نبوده !!!!
یعنی فکر می کنم تو را می خوانم و اما تو نیستی که در خلوت پر غربت قلبم حضور یابی و محفل کوچک دلم را کبریایی کنی . چون این به خیالم خواندنها و پاسخ نشنیدن ها ، تکرار می شود ، من از خودم و تو کم کم ناامید می شوم . اینجاست که تو با یک چیزی که نمی دانم می شود آنرا نیم نگاهت بگویم یا نه ؟ ، مرا مجذوب و مست و خراب خود می کنی و جرعه ای زان می ناب کثرت شکن به من اسیر بی سر و پایت می چشانی که همه او را لبریز از عشق و امید می کند و تمام وجودش را تلی از خاک ، که دانه های خفته و نهفته در دل آن خاک ، از شدت عطش و اشتیاق سر بر آوردن و سبز شدن و بالیدن و ثمر دادن و رو به سویت نهادن و به تو رسیدن ، با همه وجود ، باریدن باران مهر تو را فریاد می کنند و با تو بودن را و برای تو بودن را و به تو رسیدن را می خواهند.
و تو می باری ... .
بی تکلف و بی منت و بی شمار... .
اما این منم که خاک زمینی وجودم شوره زار است!!!
تو خیس و لبریزم می کنی بعضی از آن دانه ها هم جوانه می زند اما ... ،
دیری نمی پاید که آنها می میرند و خشک می شوند!!!
و باز من می مانم و این شوره زار و عطش و میل خیس شدن و بالیدن و به تو رسیدن ، تنهای تنها .
و این چرخه تکرار می شود... با ترنم این بیت :
دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود
خدایا! بیا . خودت را برسان و از پیشم نرو
دارم تلف می شوم
وجودم را زهکشی کن و شوریم را بزدا ، ای بهار ! ای فیض بی منتها!
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:36  توسط محمد آسمانی
|