+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:1  توسط محمد آسمانی
|
سفره دل مي گشايم و گريه بي اختيارم را كه هستي من است ، نثارت مي كنم .
ياابن الحسن آقا ! مي دانم نه سرباز شايسته اي هستم نه منتظري چشم به راه ، اما معتقدم اگر كسي با من بدي كرد اما نزدم حاجت آورد و مرا مشكل گشاي كارش ديد ، از آنچه در توان دارم ، دريغ نورزم . من هم با اين ديد دست به دامانت مي شوم .
اي مهدي هادي ! خودت خوب مي داني دردهايم بسي جانگداز است و ديگر در و ديوار اين سينه پر از ياد تو امانت دار خوبي نيست . اگر انصاف بدهيم حق دارد . آخر تنها و بي كس است و حتي چاهي ندارد كه نجوايي بكند .
ميدانم كه خوب مي داني چرا كه ولي خدايي حجت او بر ما ، اولي به تصرف ، پس چرا نمي آيي ؟
مهدي جان احساساتم در قالب جملات نمي گنجد و داغهايم آنقدر زياد و سنگين و وخيم است كه جز تو كس ديگري را ياراي تسلاي آن نيست .
از همه نامردميها و مرارتهاي زندگي كه بگذرم آن چيزي كه بيش از همه من را مي آزار مي دهد خودمم . من نمي دانم درست است كه اينگونه رك حرفهايم را مي نويسم؟ من غريب ترين غريبه هايم . من با خودم غريبه ام . خودم را نمي شتناسم . از خودم دورم م.مي دانم تا خودم را نيابم به تو نمي رسم .
مي گويند و مي گويم همچون لاله اي كه در تمناي شبنم است نوازشت نياز من است .
اگر تو امروز به دادم نرسي نرگس زندگي من ، نرگس نه نرگسهاي زندگي من خواهند پژمرد. محبتهاي ساده از ميان مي رود .
شقايق دشت نشان از تو دارد . پرستو كه خبر رسيدن پاييز را مي آورد ، كلاغها كه مهاجرت مي كنند ، برگهاي سبز كه مي ريزند ، تندرها كه مي غرند ، حيات كه مي ميرد ، پاييز مي آيد . در نگاهش كودكي مظلوم ، كاسه اي به دست دارد . او گدايي مي كند اما دريغ از يك لبخند سرد. تنهايي به او رو مي آورد . كاسه اش زوزه باد . همدم او خيابانهاي خيس و تاريك . مشعل او ماه . اما او چه دارد؟ چه مي خواهد ؟ به دنبال كيست ؟ آنجا چه مي كند ؟
کنار یک دیوار می نشیند . ذهنش روانه بوستان می شود: (( خدايا كنار اين ديوار بلند و محكم دادرس كيست؟ مرهم دردهاي مزمن من چيست ؟ تو گفتي : «ادعوني استجب لكم» خدايا تويي كه از پنهان هر چيزي آگاهي. مي خواهم بدانم مهدي كجاست؟ مي خواهم بدانم در اين دير خراب آباد بهار دلم چرا مرا نمي بيند؟ تو خود شاهدي با من چه مي كنند . مي داني چه مي كشم . اما تو و دل شكستن ؟ ما ابعد من كرمك . خدايا تو خود ما را بدون اينكه حقي بر آفريده شدن داشته باشيم در نهايت احسان آفريدي . سپاسگزاريم . مارا با راه سعادت آشنا ساختي . باز هم متشكريم و مي دانيم كه نمي توانيم از عهده شكرت به در آييم .
منعما! از كريمي چون تو جز اين انتظار نمي رود . رحمت لايزالت بر هر چيزي چيره شده . هيچ چيز خارج از قدرت و ملكوت تو نيست . تويي مهربانتر از هر مهرباني و دستگيرتر از هر چاره سازي .
اي رزاق پر كمال و پر جمال ! اي لطف مطلق و اي مطلق لطف ! تو خود فرمودي :«اگر يتيمي بگريد عرشت به لرزه مي آيد . » بار خدايا ! من چيزي را از تو مي خواهم كه قطعا بر آن قادري. سيل پايان ناپذير اشكم را ببين . امروز دلم براي مهدي تو لك زده . نمي گم تنگ شده ، نه . از شدت بي او تپيدن سر آن دارد كه از تپش باز ايستد. هر وقت دعاي او را مي خوانم به اطرافم مي نگرم . حس مي كنم او يكجايي نزديك من است . اما دعا تمام مي شود و چيزي جز آنچه بوده و حتي بدتر ، نمي بينم . شايد چشمانم شايسته ديدار او نيست . حتما همينطور است . آفتاب كه خود را از چشم ناچيز و نامحسوب پنهان نمي كند . اصلا نمي تواند خودش را قايم كند. آفتاب شده تا بتابد و نور بدهد . تو برتر از آني كه آنكه را كه خود خوانده اي ، براني. من كه جز تو كسي را ندارم . مگر نه اينست كه به تو متعلقم؟! از روح خودت در كالبدم دميده اي؟ خودت در تربيتم كوشيده اي؟ همان لطفي را ادامه بده كه از اول به من داشته اي . نه از اول از زمان بي آغاز ، از ازل. تنها سرمايه ام قبول توست . خواهشم را بپذير . لا اقل من را براي زيارت آقايمان بپروران . از تو مي خواهم در اين مدت كه اميدوارم زياد نباشد ، ما را از كرامات او محروم نفرمايي . يا من بيده ناصيتي ! ))
اي پناه بي پناهان !
در گذر از ما كه خواهنده ايم چاره ما كن كه پناهنده ايم

اگر ناليدن از خزان داد است بيداد چيست؟ حصارهاي چوبي ، يخهاي بسته در مرداب ، سلولهاي تاريك ، زنجيرهاي پولادين ، كاغذهاي پريشان ، گلبرگهاي رنگ و رو باخته و شايد هم پر پر ، شكهاي بي پايان و هميشگي ، غربت روز افزون ، حيرت روز افزون تر ، پسركي تنها ، آينده اي مبهم ، تلاشي خاموش ، جويهاي لجن ، كبوتراني خسته و غريب و تشنه و بي توان و بي پر ، موشهاي آدم نما ، گرگهاي درنده ، جاده هاي نامعلوم و ... .
اي قلم ! بنويس كه آنچه در درونم هست ، جز فغان و بيداد و آه و حسرت و فرياد نيست . بنويس كه تنها اميد من كيست ؟ آري براي كاغذ بنويس . او آنچه را مي نويسي مي خواند . لااقل دردهاي دلم را مي فهمد و اينجا رعشه هاي اميد ، زندگي ، تكاپو ، جوشش ، مهر ، صداقت ، عشق و در يك جمله كمال را حفظ مي كند تا به تاراج غمان گم نشوند .
زيباترين لحظه پهلو گرفتن در غروبي گلگون در كنار خالق يكتا ، لحظه هاي معراج انديشه ها ، لحظه هاي خلوت ، صفا ، لحظه هاي زيباي زيبا .
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 7:33  توسط محمد آسمانی
|
آن كه تو او را برگزيني ، تو را ميطلبد، آن كه تو بر او غمزه اي نموده اي ، به تو دل ميبندد ، او كه جمالت را ديد، زغير ميگسلد و آن كه چشمش بر چشم مستت اوفتاد از تو چشم فرو نميبندد، به تو ميپيوندد…
چه زيباست تو را طلبيدن ، به تو دل بستن ، از غير گسستن ، به تو چشم دوختن ، به تو پيوستن .
دانه دلم كه جنين عشقت را در آن نهادي، در چاهي عميق انداختي. چاهي سياه و پر از نفسانيت و تاريكي. تا خودت را به من شناساندي ، تا به من فهماندي كه مال كيم و كي مال من است و اين مال چيست ؟ در اين چاه علفهاي هرزي روئيده بود و سفت و سخت ، شاخ و برگشان دور آن دانه تنيده . چون نوري نبود در چاه ، گاه نگاه كه ميكردم ، كرمي شبتاب ، روي دانه نشسته بود و چشم را به خود ميدوخت . و چشم چون ميخواست ببيند و نور روي عالمتابت نبود ، محو كرم شبتاب ميشد . گوئي اگر در عالم نوري هست ، نور همين حضرت والاست . آن علفها كه ريشه در ته چاه داشتند ، بر استحكام خود افزودند و فشارشان بر دانه قلبم بيشتر ميشد، هوش هم كه در پي چشم به خود نبود تا يارم شود و رهايم كند . تا نوبت به دولت تو رسيد ، نيم نگاهي به چاهي كه گفتم كردي . اوّل فكر كردم تو كرم شبتابي نه يكي نه دو تا صد تا ، كنار هم ! باز غمزه كردي و برخيرگي چشم افزودي و پس از بارها يقين كردم تو از جنس ديگري . نورت هوشيارم كرد و هوشم يارم شد تا به جنگ با آن علفها رفتم و اندكي از آنها را ستردم . نورت بيشتر شد ، دانه كمكم جوانه زد رو به سوي تو نهاد ، چشمم را خيره خود كرد و خود خيره در تو شد . نورت او را جذب كرد و ميكرد و چشم نيز مواظب علفها بود . امّا هرزتر از آن بودند كه يك چشم و دو چشم بتواند مراقبشان باشد يا كه دو دست بتواند مزاحمشان گردد . و دل چون مال تو بود ، تو او را روياندي ، ميخواهد سر از چاه در آورد و همه تو را ببيند و تو او را ببيني كه تو را ميبيند . قدر گنج وجودت را ميشناسد . ميداند كه او را رهانده و به اينجا كشانده ؟ آنوقت محو تو ميشود ، دل به تو ميدهد . فقط تو را دوست ميدارد و در روشنايي عالمگير تو ، در تو ، به سوي تو سير ميكند . سيري بينهايت . همچون وجودت كه بي نهايت است ، عشقي بينهايت به غايت نگاهت كه او را تا آنجا كشاند كه جان فشاند.

آنوقت او معني مييابد ، تو معني او ميشوي و او معني تو . او ، تو ميشود و تو او ، يا من لااله الا هو ! چشم و دل و هوش و دستانم به فدايت . اي بي نهايتان را نهايت و اي بيغايتان را غايت . همچون حسين بينهايتم گردان و در نهايت مرا به غايتت برسان .
نيم نگاهت همچون پركاهي به غايت ريز محو بينهايتم كرده . حال نگاهت تمام شود ، چه ميشود ؟ مابقي علفهاي هرز پابند دلم در چاه عميق نفسم را تو نابود كن ، آنگونه كه تا به حال تو كردهاي. يا اول و يا آخر ، يا ظاهر و يا باطن ! توفيق زيارت جمال دل آرايت را نصيبم فرما
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:44  توسط محمد آسمانی
|