تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

به نام او که هست.
سلام.

من اتفاقی با شما آشنا شدم. البته که معتقدم اتفاق وجود نداره.

... به هر حال با خوندن نوشته عمیق و پر مغز و نغزتون که درش از ذوق یادگیری و اصول زندگی و قریب الوقوع بودن رسیدن هر اتمامی و دو راهی هایی که سر راهتونه و امتحان و سرگرمی و پرونده های نیمه تمام و کمی وقت و اولویت رسیدگی و تخلیه درونیات مکتوم و محبوس، گم و بعد پیدا شدن و کشف و غفلت و آشفتگی و آرامش و دوست همراه و بدیهی هایی که برای شما تازه است و بحران و مدیریت و اتاق ریکاوری و به دنبال کسی گشتن و چی و کی و کجا بودن و قدر خودت رو دونستن و به غیر خودت تکیه نکردن و این رو کلید حل همه مشکلات زندگی دیدین و با خودت آشتی کردن و مهربون بودن و اصل (اول خودم) و سوء تفاهمی که در این اصل رخ داده و (خود بی خود) و حس و قاعده جدیدی که یاد گرفتی و هرس شاخ و برگی که گفتی و از معانی کوچک در صدم ثانیه به اصول بزرگ رسیدن و عبور و رفتن و ترک دلبستگیها و بی تفاوت و روتین بودن و نبودن و قدر دانی کردن، حرف زدین مشتاق شدم بنویسم. یه حسی قویا نذاشت با اینکه عمیقا خسته ام و خوابم می آد، بعد این روز پر کار بخوابم:

آمدی کاتش در این عالم زنی ...

اول بگم که واقعا تو این مجازی که هر پیکسل نمایانگر یه سلول از یه وجود و شخصیته، با خیلیها متفاوتین و اینو به خوبی با خوندن همین یه نوشتتون می شه درک کرد.

خیلی خوبه که خودت دنبال پیدا کردن اصول و مفاهیم اساسی زندگیتی و نمی خوای همه چیزو همونجوری که گفتن و همه جا دیدی و هست بپذیری. از امتحان چیزای مهمتری هم هست. اینو از دبیرستان دلم فریاد می زد. ولی منم غرقه همین راه اینهمه رهرو دار بودم! هر چی امتحان مهمتر می شد، ندای دلم فریادتر می شد تا به کنکور که رسیدم اونقدر شدت این داد ممتد بلند شد که ... نث گاب حسنک کجایی ماما می گفتم! یعنی خدایا تو کجایی من از گرسنگی و تشنگیت مردم...
بگذرم چون فیلم یاد هندستون کرده و از این یاد به راحتی دیگه اگه ادامه بدم در نمی آد. می گفتم از امتحان چیزای مهمتری هم هست که مهمترینش همین فهمیدن این مطلبه. مهترینش همون دلیه که نمی ذاره درسی رو بخونی که معلوم نیست چه تناسبی با وجودت داره. همه بندایی که به عنوان اهم مسائل زندگیت ازشون یاد کردی یه حس آشنا اما مبهمی رو در وجود آدم تداعی می کنه و اونم اینه که خوب آخرش چی؟ خیلیا مدتی به این سوال بزرگ و حیاتی مشغول می شن بعد چون نمی تونن بین خودشون و این سوال تناسب و جوابی منطقی پیدا کنن، بی خیال می شن و دوباره مشغول روزای کاملا تکراری و روتینشون می شن و همین روند با تشدید در تکرار مکررات روزمره تا لحظه مرگشون ادامه پیدا می کنه. شاید حالا یه مدت هم مشغول جوابش بشن و حتی یه چیزایی بفهمن ولی عاقبت در جا می زنن و به جایی نمی رسن.

من هر وقت می خوام به سفر برم یا حتی خونه یا محل کارمو به مقصد کوتاهی واسه مدت کوتاهی مثلا یه روز ترک کنم یه حس مشابه و غریبی بهم دست می ده. انگاری می خوام چیزای عزیزی رو ترک کنم. حال عزادارا رو دارم! به خودم می گم تو به چیه این خونه و دفتر دلبستی که برات اینقدر ازشون جدا شدن سخته؟!

من به یقین به این رسیدم که - چون یه اصل کلی رو تو زندگی فهمیدم که حالا می گم چیه، نه راستی همون اول گفتمش– این یه تمثیله که من بفهمم و به یاد بیارم رفتن همیشگیمو. یادم نره همونجور که خونه ام مبداء نسبت به خارج، دنیا هم مبداء نسبت به آخرت. و من همواره مسافر بین این دو. بعد می بینم خدا می خواد به من همه وقت بگه که دل نبندی ها!! چون باید بذاری بری و من هر وقت متذکر این معنی می شم واقعا دلم می گیره. خیلی وقتاشم ...
دل چیه؟ دل همون منیه که می خواد. از خواستن هم سیر نمی شه. همونی که دوست داره. هر چیو می بینه که یه مقدار زیباست یه مقدار خوبه یه مقدار قشنگه می خوادش. هر چی قشنگتر، خواستنی تر. همونی که نمی ذاره به مهمتر از امتحانا و امتحانای مهمتر فکر نکنی. همونی که به هر چی می رسونیش قانع نمی شه و بازم می خواد. همونی که شبای تار دنیاتو پر ماه و ستاره و روشن می خواد. راستی فیلمشو دیدی؟ قشنگه، نه؟ این دل کیه؟ چیه؟ کجاست؟ چرا اومده؟ قبلا کجا بوده؟ کجا می ره؟ اصول و قواعدش چیه و ... . جواب این سوالا همون هدفیه که خلقت عالم داشته و آدم بسته به میزان معرفتی که داره خیلی متفاوت هم در سطح و هم عمق به این سوالا جواب می ده. و این جوابا نه فقط مفاهیمیه که در زبان هست که جز معنی چیزی نیست. این معنیه که اینجا مفهوم می سازه. نرفته، نیافته، ندیده، نرسیده نمی شه چیزی بافت!

خب داستان رو من چی یافتم؟ خدا بود. ما نبودیم. کسی به یادمونم نبود. شیئ نامذکوری بودیم. خدا خواست پدید بیایم. اومدیم. به ارادش. با اشارش. از خاک. ازمون عهد گرفت عاشقش بشیم. ما هم همون گفتیم چشم. به دنیا اومدیم. با گریه. آخه از بهشت انس هبوط کردیم. مراحل خلقت رو پشت سر گذاشتیم. یه جایی انگاری تبعیدمون کردن. نمی شناسیمش. دستها می ساییم. کشفها می کنیم. مامان همون فرشته ایه که یه ذره ما رو باهاش آشنا می کنه. محبتش به ذوق می آرت و بوی لطافت بدنش بهت آرامش می ده. شیر چه طعام آشنا و خوش طعمیه! کم کم یاد می گیریم حرف بزنم، راه بریم، تجربه کنیم، آب و غذا و میوه بخوریم. طبیعت رو، خورشید و ماه و آسمون و ستاره و ابر و باد و دریا و بارون و برف و درخت و سبزه و گل و کوه و دشت رو ببینیم، بفهمیم. آوردمون. خودشم قائم شده. گفته هر کی منو پیدا کنه بهش یه جایزه خوب می دم! نشونیاشم داده. جایزشم گفته. دلمون مثل یه قطب نما می مونه. تو مسیری که تا پیدا کردنش باید بریم همواره جهتش رو نشون می ده. سرگرمیهای بین راه زیاده. مشغول می شیم. خیلیا هم مثل مان. داستانشون مشابه. باهاشون آشنا می شیم. اونا هم مشغول سرگرمیهای وسط راه می شن. آخه یه جوری قایم شده که به راحتی نمی شه پیداش کرد. گاهی وقتا از بس راه می ریم خسته می شیم. گاهی هم از بس راه پر پیچ و خمه گم می شیم. خستگی و گمی و جذابیتها از یادمون می برن اصلا دنبال چی می گشتیم. و ما مشغول می شیم. خیلیامون وسطای راه تو همون فراموشی که گرافتارشیم به مقصد نمی رسیم.  می میریم. اگه جملگی و کوتاه بگیم، زندگی رو خلاصش کنیم و جزئیات این مسیر کوتاه رو بصورت کلی و یکجا ببینیم. از تولد تا مرگ خیلی قریب الوقوعه. دل، خیلی جاها بهمون نهیب می زنه. استقراء تجربه های ما اصول زندگیمونو تشکیل می ده. و زندگی همش یعنی در سفر بودن. یعنی به دنبالش گشتن. یعنی بر سر دوراهی ها قرار گرفتن، یعنی اسیر سرگرمیها شدن، یعنی گم شدن و دوباره پیدا شدن، یعنی مردن و دوباره زنده شدن، یعنی تولد و مرگ هر دو با هم، یعنی با تجربه ها و تمثیلها و معانی کوچک، اصول بزرگو ساختن و... و... و... .
خیلی باید مراقب باشیم و درست مدیریت کنیم و اسیر عادات نشیم و از همراهامون استفاده ببریم. مرتب ریکاوری کلی و جزئی کنیم که مبادا مسیرو غلط بریم. مبادا عوض اونی که منظور نشانه هست به خود نشانه و آیه بپردازیم!
رسالت سنگینی داریم. خدا عشقش رو به آسمون و زمینت عرضه کرد هیچ کی نپذیرفت. همه گفتن ما نمی تونیم. من گفت من می تونم. عشقت رو به جونم می خرم. باهات تا همیشه می مونم. تو در مقام ناز من در مقام نیاز. من عابد و تو معبود، من قاصد و تو مقصود، من طالب و تو مطلوب، من عاشق و تو معشوق. بعد خدا به خلقت ما احست و آفرین گفت. همه فرشته ها رو جمع کرد و گفت. این جانشین منه. همه احترام بذارید. فقط یه نفر به ما احترام نذاشت خدا بهش برخورد که چرا به حرفش گوش نداشته و به مقام من سجده نکرده. بعد بهش گفت تو از من نیستی. گفت خدایا این اگه راست می گه و لیاقت تو رو داره و می تونه و اون امانتای که بهش دادی رو می تونه حمل کنه بذار من امتحانش کنم. نمی تونه. اینکاره نیست. خدا  گفت باشه. من خودم آفریدمش. خودم عشقم رو تو دلش گذاشتم. خودم خودم رو به خودم شناسوندم و این خود هیچوقت بی خود نمی شه و منو یادش نمی ره. باشه این گوی و این میدان. از این ورم کلی بهمون گفته که این می خواد  تو رو ضایعت کنه. به حرفش نکنی. برو اصلا ببینم راست می گی منو می خوای و دوست داری. بذار اصل باشه شیطون بذار بمونه. خوب شد. ناز پرورده تنعم بهتره که نبرد راه به دوست. اصلا تو باید متحان بدی. برو تو هم برو. از بهشت انسی که توشی برو ببینم چه کار می کنی. این راه و این چاه. من و تو اومدیم! این شد که اومدیم. واسه اینکه بشه آزمونو برگزار کرد کلی تمهید لازم بود باید. باید اونا رو می چید. عالمو آفرید. به سبکی که بشه طبق همون مفاد عشقنامه امتحان گرفت.  کالبدی و جانی. ظاهری و باطنی.

...
فقط به دلمون که همه اون حقایق یادشه اکتفا نکرد. یه کتابم فرستاد که متناسب با مختصات این عالم باشه تا فردا کسی چیزی رو بهانه نکنه و نگه تو که نگفتی، یا یادم رفته بود چرا یادم نیاوردی، یا من اسیر ظواهر از کجا باید می فهمیدم که باطنی هم هست، یا از پس ماده به معنا می شود و باید پی برد. فقط اینم نبود اینهمه عشاق دلسوخته اش رو برگزید و هیچوقت ما رو بی یه الگو که بفهمیم یعنی چی اینایی که می گه، نذاشت. همجنس خودمون. خیلی کار خوب و قابل قبولی بود. ...
...
شبتون همیشه روشن

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:1  توسط محمد آسمانی  | 

هر وقت متوجه حضور کسی می شم، یاد وقتایی می افتم که حضورتو حس نمی کنم!
هر وقت با کسی حرف می زنم یاد وقتایی می افتم که منتظری صدامو بشنوی اما حرفی نمی زنم!
هر وقت به گفته های کسی گوش می دم یاد وقتایی می افتم که باهام حرف می زنی و صداتو نمی شنوم!
هر وقت کسی منتظرم می مونه یاد وقتایی می افتم که تو منتظرمی و من اصلا حواسم بهت نیست!
هر وقت کسی صدام می کنه و من جوابشو می دم یاد وقتایی می افتم که تو صدام می کنی و من نه می شنوم و نه جواب می دم!
هر وقت از کسی خوشم می آد و بهش محبت می کنم یاد وقتایی می افتم که به محبتت نمی پردازم!
هر وقت به کسی چیزی می دم یاد وقتایی می افتم که ازم چیزی می خوای و بهت نمی دم!
هر وقتی از کسی چیزی می خوام و بهم نمی ده یاد وقتایی می افتم که تو بدون اینکه ازت بخوام همه چی بهم می دی!
هر وقت کسی کاری برام می کنه و من ازش متشکر می شم یا خوبیهای تو می افتم و تشکری که ازت نمی کنم!
هر وقت کسی دعوتم می کنه و من می پذیرم یاد وقتایی می افتم که دعوتم می کنی و نمی پذیرم!
هر وقت جذب زیبایی چیزی می شم یاد وقتایی می افتم که اینهمه زیباییتو نمی بینم!
هر وقت به چیزی می پردازم یاد وقتایی می افتم که بهت نمی پردازم!
هر وقت واسه شناخت چیزی تلاش می کنم یاد وقتایی می افتم که واسه شناختنت تلاشی نمی کنم!
هر وقت از کسی یا چیزی تعریف می کنم یاد وقتایی می افتم که باید ازت تعرف کنم و بگم و نمی کنم و نمی گم!
هر وقت بهار می شه و من به وجد می آم، یاد بهار آفرینی می افتم که ازش به وجد نمی آم!
هر وقت دلم می گیره و چیزیو بهانه می کنه، یاد تو می افتم که بهانه گرفتنشی!
هر وقت همه وجود کسی دلمو می بره و ذهنمو مشغول می کنه تو نیمه راه دلبریش بر که می گردم و چشمم به تو می افته، می بینم یه مژه ات بسمه!
هر وقت بعد مدتها ماهو تو آسمون می بینم چشمک ستاره هاش منو یاد چشمکایی که تو شبهای زندگیم می زنی میندازه و محو هاله چشمای ماهت می شم!

... و من هر وقت به یادت می افتم گریه می کنم...!

و من هر وقت به یادت می افتم مثل یه کبوتر بی آب و دونه و آشیونه و یا قاصدک معلق و سبک و بی نشونه، خسته و بی قرار به هر جا سرک می کشم تا آراممو که تویی بیابم و رود حضورتو واسه همیشه تو لحظه های بودنم جاری کنم!
و من هر وقت به یادت می افتم پر می شم از اون حس عجیبی که از بچگیم باهام بود و من بی یادت نداشتمش و با تو بهش رسیدم!
و من هر وقت به یادت می افتم پشیمون می شم از تک تک لحظه هایی که تنها بودم و تنها بودی و تنها بودیم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم به تو برسم و همونجا بمونم و برنگردم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم از آسمون دلم به نهایت تو پرواز کنم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم خودم نباشم، می خوام اونی که تو میخوای باشم نه اونی که خودمم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم فقط سکوت کنم چون چیزی ندارم که بگم!
و من هر وقت به یادت می افتم به بیش از همه آرزوهای همه لحظه های عمر خودمو عالم نزدیک می شم!
و من هر وقت به یادت می افتم به هیچ چیز جز بودن با هم فکر نمی کنم تا مبادا تو رو تو لحظه های سپید مثلا زندگی کردنام گم کنم!

EBR%204243.jpg

ebr%204245.jpg

ebr%204246.jpg

EBR%204244.jpg

و من هر وقت به یادت می افتم ازت با تمام وجودم می خوام: هیچ وقت منو بی یادت نذاری...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:33  توسط محمد آسمانی  | 

اینکه می آییم مطلبی می نویسیم و انتظار داریم دیگران از زیبایی ای که به چشمون درش هست، تمجید کنن و لذت ببرن و این مطلبو به همه نشون بدن یا لااقل بهش توجه کنن و پیرامونش نظر بدن و کلا بهش بپردازن و دوستش بدارن و در این دوستی وفادار بمونن، یک مصداق از یه میله که اکثرمون بهش بی توجهیم! هر چی در ما هست که به نوعی نیازه، یه برطرف کننده طبیعی و اصیل و بالذات داره. اگه گرسنه و تشنه می شیم غذا و آب، اگه خسته می شیم استراحت و خواب... و همه نیازای دیگه ای که داریم به یه سبک منطقی و طبیعی رفع می شه. چون مرکب از جسم و جانیم، نیازای روحیمونم یه مابه اذا خاص، هر کدومشون دارن که خوب اگه از اینکه چه نیازای مادی و چه روحانی ما سر به بینهایت می ذاره بگذریم و به همین نکته ای که سرش بحث شد بپردازیم، می بینیم اونی که نیازمونو برطرف می کنه مثل خیلی چیزای دیگه تو این عالم درجاتی می تونه داشته باشه. خوب اگه همین در صورتی که رخ می داد می تونست قانعمون کنه چرا هیچوقت ته دلمون راضی نمی شه؟ این نشون می ده ارضا این نیاز حقیقتا به این روش نیست و یه راه دیگه باید پیدا کرد. اینکه اون راه دیگه چیه و کجاست، به درجات آدما متفاوت می شه و مابه اذایی پیدا می کنه که بعد از پیدا کردن جواب حقیقی به خاطر بینهایت بودن اونی که ازمون رفع نیاز می کنه، بینهایت می شه. خوب حقیقتا رفع کننده این نیاز و حس عمیق و شدیدمون چیه؟ چرا ما همش از خاطراتمون می گیم؟ چرا یه فیلم که می بینیم یا یه اتفاقی که رخ می ده یا یه خبری که می شنویم یا یه کاری که می کنیم یا به مقامی که می رسیم یا شعری که می گیم و مطلبی که می نویسیم رو به هر کی دستمون برسه می گیم؟! بارها و باها گذشتمونو بررسی می کنیم و خوشمون می آد وقتی کسی به بیشتر و بهتر گفتن و بازیابی کردنشون کمک می کنه. این تجلی این حقیقت در عالمه که هیچی از بین نمی ره و همه چی جاودانه می مونه. اعمال و حتی افکارمون که دیده نمی شن هم تو عالم می مونن و هم به اطلاع همه می رسن! ملائک در عالم امر بر امور ما مسلط و مامورن. و همه اینا به خودمون برمی گرده وقتی از این دنیا می ریم. اصلا واسه همین اومدیم که جوهره هر کسی معلوم بشه. دوست نداریم چیزی از بین بره. چون واسه بقا اومدیم نه فنا! گاهی وقتا که یه چیزی به ظاهر نیست می شه مثلا یه مطلبی می نویسم و حذف می شه یا یه نفر از بینمون می ره این حس غوغا می کنه و همه وجودمونو به هم می ریزه. یعنی که من از هر چیزی که نیست بشه بیزارم و دوست ندارم و می ترسم این بلا سر من و اعمال و آثارمم بیاد. اگه قانون بقای انرژی برای ماده اثبات شده چه جوری قانون بقای جان ثابت نباشه؟ چه آدما مجاز رو چسبیدن و واقعیت رو گم کردن و اثر رو می بینن و موثر رو یادشون می ره!! شرک و کفره که از همه طرف احاطمون کرده. خوب اگه اینه چرا متعلق اون میل اصیلو پیدا نمی کنیم؟ چرا مراقب اعمال و افکار و امیالمون نیستیم؟ چرا به موثر نمی پردازیم؟ چرا جاودانه نمی شیم؟ چرا از این مردگی در نمی آییم؟ چرا به محسوسات می پردازیم و معقولاتو فراموش می کنیم؟ چرا...؟!

ARV-076~Gerbera-Spectrum-Posters.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:15  توسط محمد آسمانی  | 

 

رفتن حکم حتمی هر روندست! نیومده که بمونه. اسمش روشه: رونده. یعنی یه روزی می ره. تو چه بخوای چه نخوای این اتفاق رخ می ده. همونطور که یه جوونه غنچه می شه و گل می ده و با کلی تغییر و تبدیل، بعد مدتها میوه می شه و می رسه، ما هم رسیده یا نرسیده می ریم!

تو منظورت از این که با اون همه ذوق و شعف و شوق خلق می کنی و بعد همون مخلوقو دفن، چیه؟ به ذهنمون بد می آد! دلمون می گیره! چشامون تر می شه! دوست نداریم و می ترسیم بهش فکر کنیم که یه چیزی یا کسی که تا حالا بوده یهویی نیست بشه و دیگه نباشه! می ترسیم ما هم یه روزی بریم.

cherry-blossoms.jpg

اینکه از این همه خلق و دفن چی گیر تو می آد و چی سهم من می شه انگاری مهمترین مساله همه عمرمه. زندگیم درگیرشه و من نمی تونم بهش فکر نکنم و درون و بیرون خودمو واسه رسیدن به جوابش نکاوم.  

نمی فهمم! عقلم قد نمی ده! تو هم که خودت سر بسته گفتی. نمی شه چیزی ازش فهمید. گاهی فکر می کنم نکنه من ازت یه مفهومی ساختم که با اونی که هستی متفاوته! بعد می گم حتما هست. اگه نه خودت یادم نمی دادی بارها هر روز وایسم و بگم الله اکبر. این منو می ترسونه! تو همه چیزمی اونوقت من نمی شناسمت. شناخته هام اگه نگم مجازه و سرابه لااقل بخش بی نهایت کوچکی از حقیقته. با این علم کم و حتما خیلی جاها نادرستم چه جوری اونطوری باشم که تو منو به خاطرش آوردی؟ چه طوری میوه دلمو برسونم و کال و نارس از دنیا نرم؟! چه جوری به اهدافی که از خلقتم داشتی نزدیک بشم و زحمتت رو هدر ندم؟ چه طوری یه کاری کنم حس پرستشمو تو امثال درکه و لواسون هدر ندم؟! حس لطیف و عمیق و دقیق و همیشه با منی که نشونه توی گم شدمه از وقتی اومدم. چه کار کنم این نشونه دیگه حالا اونم گم شده رو، تو این همه ظلمت و بی نوری و چاله و چاه، تو اینهمه قدمت و کهنگی و فراموشی، تو اینهمه وجود پر غبار، تو اینهمه من گذشته، تو اینهمه من به انحراف رفته، تو این قبرستون بی منتهای منیتها و عادات مدفونم، پیدا کنم؟ تو بگو چه جوری!؟ تا منو به تعادل نرسونی و بهم نفهمونی قدر هر چیزی که در من و در عالمه چیه و چه نسبتی با تو داره و چرا در من و در عالم هست، چه جوریه و چه جوری باید باشه، من نمی فهمم. این ندانی و جهل با رسیدن به قدر دیگه می ره و منی که همه شبای عمرم قدر بوده تازه می فهمم چه شبها و لحظات عزیزی از کفم رفته. برات معتکف می شم!

چرا نگرانی؟ با اینهمه جاه و جلال و جمال و شکوه و عظمت، چرا نگرانی؟ دل بی عشق سنگ که نه ننگه. تا عشق نیاد و ذره ذره وجوتو از رنگ استحاله نکنه بی رنگ نمی شی و تو باید واسه رسیدن به این شب بزرگ بی رنگ بی رنگ باشی.

pink-magnolias.jpg

نترس! هیچی گم نمی شه. نه هیچ چی و نه هیچ کی. وقتی اینهمه راجع به ثبت و ضبط بودن اعمال و افکار و ظاهر و باطنمون، کم و زیاد و کوچیک و بزرگش گفته، مگه می شه خودمون گم بشیم؟ اگه فلانی که بهش دلبسته بودی رفت، رفتنش نباید اونقدا دلگیرت کنه که حرفایی بزنی که رنگی نیست و سیاه سفیده. اینم جزئی از خلقتشه. منتها هنوز ادامه داره و بنا نیست تا وقتی خودتم به اون مرحله از خلقت نرسیدی بهت نشونش بدن. اصلا تو کی هستی که باید بهت نشون بدن؟! انتظار زیاد که چه عرض کنم مافوق زیادیه! نه؟ ولی بهت نشون می ده چون دوستت دارن. چون تو معشوقشی و خدا نکنه اینو وقتی بفهمی که عاشقت ازت بریده باشه و سراغ یکی دیگه رفته باشه!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط محمد آسمانی  | 

 

قربون اون وجود لطیف عرشی و انسان متعالی ملکوتی بشم که قلب میلیونها آدم براش گرمتر از کالبدای خودشون می تپه و از یادش و اندیشه هاش جون می گیره.

گاهی وقتا ما یه سری حرفا راجع به بعضیا می شنویم اما تا آثار اونا رو نبینیم نمی فهمیم چه قدر ممکنه خواستنی و دلبردنی باشن؟! باهاشون آشنا که می شی می بینی دیدنشون آروم جونته و حرفاشون مرهم دردات یا حتی درمون درد بی دردیت! یه وقتی مثلا یه نوشته ازش می خونیم روحمون پر می گیره و می فهمیم که الکی نیست همه ازش تعریف می کنن! مثلا حافظ رو فرض کنیم یکی ازش شنیده که چنینه و چنانه اما وقتی یه غزل ازش بخونه معرفتش عمیقتر و دقیقتر می شه و اونم به مدح این عارف شریف می پردازه. اگه ببینش و کنارش بشینه چی می شه؟! یه راه بررسی اثره، یه راه هم که خیلی معرفت بالاتریه پرداختن به صاحب اثره. حالا امام هم هینجوری بودن. آدم باید به آثارشون به کاراشون به دغدغه هاشون به معرفتاشون به شعراشون به سیاستشون به درایتشون به مدیریتشون به فردشون به جمعشون به خلوت و جلوتشون بپردازه، اونوقته كه نمی تونه نخوادش. ما که از درک و دیدارش محروم بودیم، آثارشون اینجوری مست و مبهوتمون کرده، اگه خودشو درک می کردیم چی می شد!؟

حالا ایشون خودشون اثر یکی دیگه باشن، چی می شه!؟ آدم مشتاق می شه نسبت به اونی معرفت پیدا کنه که نه فقط امام و امثال امام که همه آدما، همه جانداران، سبزه و حیوان، همه چیز عالم، اثر و نشونشه! چه اینجوری قشنگ می شه فهمید خدا کیه؟ چیه؟ چه خصوصیاتی داره؟ چقدر مطلوب دلته! چقدر گم شدته! چقدر می خوایش! چقدر نزدیکه! چقدر جلوه می کنه! چقدر تو وقت و توان واسه دیدن جلوه گریاش کم داری! چقدر محسوسه و ملموسه! و اينكه: خدا چقدر خداست!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:58  توسط محمد آسمانی  | 

 

می نگارم نامت را
بر آب بر برگ بر پیشانی
نگاهت می کنم در
خانه در بیابان در ویرانی
می بویمت در باغ
یاسی نرگسی ریحانی
می بینمت کز لطف
کوثری تاج سری جانی

با تو باورم تا دور دستها می رود
با تو دل تا بی نهایتها می پرد

با تو دنیا چه کوچک و آسان است
سینه ام وسیعتر از کهکشان است

بی تو آتشی درون سینه ام می گیرد
بی تو زینب از بی مادری می میرد
بی تو نمی بیند هیچ چشمی
کز فروغ تو دیده می بیند

آن یگانه کوه پشتش به تو محکم
نشسته و شکسته می بیند خم

گلبرگ گل و نسیم بهار و موج دریا
بی طراوت و بی حرکت و بی صدا
در پی رفتنت، برای به او پیوستنت
می ریزند اشک می خوانند آه

بی صدا و مهجور به ابدیت پیوست
ماه شب و آن خورشید پیدا و پست

من و تو روزگارمان چه بی نور است
دلهامان چشمهامان حقیقتا کور است
من و تو کجا به هم می رسیم وقتی
خورشید ز ما و ماه ز ما دور است؟!


+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط محمد آسمانی  | 

به نام خدایی که هست

سلام فرشته تو دار پر از حرف و عمیق و عاشق و پیچیده، سعادتي بود امروز بتونم به محضرتون بيام اما ...

شما (آقا) فرشته (خانوم) نمی دونم عقلت و قلبت چقدر حرفامو تصدیق می کنه؟ اینکه شما به شدت بامعرفتی و قدرت تشخیص معرفت و زیبایی و مرام درت قویه، جای شک نداره. مزه عشقو چشيدي و برات سخته و نمي توني بي عشق زيستنو تصور كني. خيلي هم مصري كه تو عشقي كه داري بي وفا نباشي و جا نزني.

دلای همه ماها با شدت و ضعف متفاوت همینطورن. خدا اینجوری آفریدمون. نمی تونیم خوبی و زیبایی و کمال ببینیم و نخوایم. عشق اينجوري پديد مي آد. آدم گرفتار مي شه چون نمي تونه نخواد. خود بخود تو دل مي ره. اصلا بذار راحتت کنم و بگم اگه اینجوری می شد نباشیم، دیگه دل نداشتیم و اگرم دل نداشتیم، آفریده نمی شدیم!

می دونی آقا فرشته خانوم خدا از همه وجود ما، دلامونو بیشتر دوست داره و اصلا وجودمونو واسه دلامون دوست داره. در واقع ما جز دل چیز دیگه ای نیستیم. مگه این پوست و گوشت و استخون از بین نمی ره و خاک نمی شه؟ این دله که موندگاره و مرکز محبته و خدا ما رو آفریده که عاشقش بشیم.

فرمود: كنت كنزا مخفيا و احببت ان اعرف و خلقت الخلق لكي اعرف

ساده بخوام بگم بايد عرض كنم خدا می خواد بهت بگه تو که لیلات یعنی یه بنده از 7.000.000.000 بنده من شیفته ات کرده. کسی که هیچی از خودش نداره، هیچ ضرری رو نمی تونه از خودش دفع کنه، محتاج محضه، هیچ قدمی جز برای لذت خودش برنمی داره، یه موجود فانیه که حتی نمی تونه بدونه کی می میره؟! یه هیچ محضه! کافیه یه دقیقه قلبش نتپه، یا نفسش بر نیاد، این به چشات که در واقع مال منه اینقدر زیبا اومده، برات خودش و داشته هاش اینقدر خواستنی شده که براش سر از پا نمی شناسی و اينهمه تو اثبات وفاداريت بهش مصري...،

نكنه عهدایی که با من داریو بشکنی. داره بهت می گه چرا منو نمی خوای؟ - بميرم الهي! - چرا پیش من نمی یای که همه هر آنچه کمال و جمال تو دنیا می بینی مال منه؟ ايشون كه به چشمت عزيز اومده اصلا با حساب کمالاتی که تو همین دنیای ماده می بینی صفر هم نیست. مگه خودت قبول نداري از اون بهتر خيليه؟ تازه اينكه شایدم نتونی بهش برسي یا ممکنه زود از دستش بدی. اینو بذار كنار مني كه اينهمه مي خوامت و هر وقت بخواي، چه بخواي چه نخواي پيشتم. هيچ نقصي ندارم. همه حتي هموني كه دلت رو برده از منن. نه مرگش و نه حياتش و نه تامين نيازهاش دست خودش نيست. یه وقت نکنه با من یکی بدونیش و عوضی بگیریش !؟! هر كيو آدم بيشتر دوسش داره بيشتر بهش فكر مي كنه. تو بيشتر تو فكر مني يا اون؟ 

تو قلبت مال منه. ببین عشق چقدر قشنگه و زندگیت رو عوض می کنه و همیشه تازه می مونه و زندت می کنه؟ انگاری گمشدته. واقعنم هست. تو باید عاشق می شدی و همین عشقو هم من بهانه کردم که از سنگ و خاک و آب و باد فاصله بگیری. دل به دنیا ندی و سراغ این اکسیری اعظمی بیایی که در من هست و از من هست. یه نمش رو چشیدی و حالا دیگه دیدی همه لذتها پیشش هیچه. آره تو می تونی. من اصلا واسه همین آفریدمت. بهتر از من پیدا نمی کنی. چون همشون مال منن. زیباییهاشونم مال منه. همه هر چه اونا به طور محدود دارن رو جمع بزن می شه بخش كوچكي از كمالات من . يادت رفته نبودي و آوردمت؟ چون دوست داشتم؟ چون مي خواستم مال من باشي و به من دل بدي؟ وقتش نرسيده هنوز؟ من بهت خودمو مي دم. تو بخواه. چه جوري مي تونستم خودمو بهت نشون بدم؟ چه جوري مي خواستم بهت بفهمونم من كيم و عشق چيه؟ بايد يه ذره اش رو بهت مي چشوندم يا نه؟! به همون راضي شدي؟! مگه آدم با پيش غذا خودشو سير مي كنه؟ اگه نمي خواستمت مطمئن باش نه مي آوردمت و نه سر راهت خودنمايي مي كردم و خودمو بهت نشون مي دادم. يادته ابراهيم خواست منو ببينه چيكار كردم باهاش؟ خوب تو رو چه جوري مي تونستم متوجه كمالات خودم بكنم؟ تازه خيلي وقتا آدما چیزای قشنگيو مي بيننن و حتي دوست مي دارن ولي عشقه كه برام مهمه و من تشخيصم اين بود كه تو بايد از اين طريق با عشق آشنا بشي. راهي كه خيلي از اولياء خودمو از همون طريق با خودم آشنا كردم...


تو را عشق همچون خودی ز آب و گل             رباید همی صبر و آرام دل
به بیداریش فتنه برخد و خال                        به خواب اندرش پای بند خیال
به صدقش چنان سرنهی بر قدم                   که بینی جهان با وجودش عدم
چو در چشم شاهد نیاید زرت                       زر و خاک یکسان نماید برت
دگر با کست بر نیاید نفس                           که با او نماند دگر جای کس
تو گویی به چشم اندرش منزل است              وگر دیده برهم نهی در دل است
نه اندیشه از کس که رسوا شوی                  نه قوت که یک دم شکیبا شوی
گرت جان بخواهد به لب بر نهی                    و گر تیغ بر سر نهد سر نهی
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست                چنین فتنه‌انگیز و فرمانرواست 
عجب داری از سالکان طریق                        که باشند در بحر معنی غریق؟
به سودای جانان ز جان مشتغل                   به ذکر حبیب از جهان مشتغل
به یاد حق از خلق بگریخته                          چنان مست ساقی که می ریخته
نشاید به دارو دوا کردشان                          که کس مطلع نیست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان به گوش                به فریاد قالوا بلی در خروش 
گروهی عمل دار عزلت نشین                      قدمهای خاکی، دم آتشین
به یک نعره کوهی ز جا برکنند                     به یک ناله شهری به هم بر زنند
چو بادند پنهان و چالاک پوی                        چو سنگند خاموش و تسبیح گوی
سحرها بگریند چندان که آب                        فرو شوید از دیده‌شان کحل خواب
فرس کشته از بس که شب رانده‌اند              سحرگه خروشان که وامانده‌اند
شب و روز در بحر سودا و سوز                     ندانند ز آشفتگی شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورت نگار                     که با حسن صورت ندارند کار
ندادند صاحبدلان دل به پوست                     وگر ابلهی داد بی مغز کوست
می صرف وحدت کسی نوش کرد                 که دنیا و عقبی فراموش کرد

به همه چی پشت پا بزن! به اين عشقي كه كهنه شده، زمانپذير بوده، كار خودشو كرده، به همه هر آنچه برات تکراری و جاری شده! به دل دادن به غیر من. به جای من نشوندن غیرم. به، به حرفام گوش ندادن. به، به سمتم نیومدن، يا كجدار مريض اومدن، اشتباها داری حرفای منو زیر پا می ذاری و به حرفای غیر من گوش می دی! تو اونقدر که مثلا به مخلوق من علاقه داری اگه منو می خواستی، برام می نوشتی، بهم فكر مي كردي، دوسم داشتي و اونو تو دلت جاي من نمي نشوندي.

باهام معاشقه می کردی. من همیشه باهاتم. همه جا. خیلی خیلی هم دوستت دارم و هیچوقت تنهات نمی ذارم. تو همه چی نامحدودم. درست برعکس همه عشقهاي، همه زندگیهای، همه لیلاها. اصلا تو نبودی من بهت وجود دادم. تو هیچی نمی دونستی من بهت یاد دادم و... .

اگه بخوام بنویسم باید تا فردا بنویسم همینجوری. نمی خوام زیاد طولانی بشه و البته نمی خوام حرفایی که می خوام بزنم هم ناگفته بمونه. لازمه عذر بخوام ازتون. تو اين جايگاه حرف زدن اونم توسط من حتما خالي از عيب و ايراد و مخصوصا اغراق نيست. به بزرگي خودتون ببخشين.

آقا فرشته خانوم اينو بدون شما اونقد كمالات داري كه یه زمینی ازت خوشش بياد. به همون دلیلی که شما از اون خوشتون اومده. به خاطر خودت و خدایی که اینهمه تو رو می خواد و این خواستن رو بهت می گه و منتظرته و برای اومدنت لحظه ها رو می شماره و اصلا واسه اومدن آفریدت، بيش از اينا از خدا خوشت بياد، بیش از اینا به سمتش برو، بیش از اینا ببینش، تو بهش خیلی محتاجی، هیچی غیر عشقش راضیت نکنه یه وقت، به همه چی و همه جا می رسی...  .

اونی که چشش به دریا بیفته اسیر یه قطره نمی شه.

به پاکیت قسم آقا فرشته خانوم من جز به خاطر خودت و البته خدایی که منتظرته و خطری که به کمینت نشسته، به هیچ دلیل دیگه ای برات ننوشتم. اینو باور کن و خواهش می کنم از صراحت حرفام ناراحت نشو.  نوشته ام فقط و فقط به خاطر خودته و خدایی که صبورانه منتظرته .

آتش این عشقی که مشغولشی فرو کش که بکنه، خدا خودش سر بر می آره و یهو می بینی همونی که همه عمرتو دنبالش بودی و بیرون از وجودت سراغش می گشتی در تو بوده و حتی از تو به خودت نزدیکتر بوده. تویی که همش با قطره ها سر و کله می زدی یهو می بینی بدون اینکه بفهی کی و چه جوری، به دریا رسیدی. به دریا نه به اقیانوس. منتها باید بخوای نگاه کنی. خیلیا همینجا می مونن و واسه همیشه می میرن.

ARE121~Still-Life-with-Orchids-Posters.jpg

همه خوبیها و قشنگیها و دلبریهای همه قطره ها تو چشای به اقیانوس پیوستت رنگ می بازن و به وسعت دیدت لبریز آرامشی بی زمان و مکان می شی و به نهایت نگاهت به بی نهایت می پیوندی و توی محدود و اسیر اون همه حد، دیگه نه فقط اسیر نیستی بلکه حد پذیرم نیستی. تو هم نامحدود می شی. می شی جلوه خدا. وجودت ماوای خدا می شه و عالم و آدم بهت پناه می آرن.

انشالله زنده باشم ببینم اون روز رو . 

امیدوارم دل هم من، هم شما فقط جای خدا باشه و هیچ چی جانشینش نشه، چون اگه خدا به تنهایی باشه ، همه چیز هست؛ اگرم نباشه، هیچ چیز نیست. فقط و فقط سرابه. سرابی که با مرگ به نیستی و هیچی و عدمی بودنش پی می بریم.

خدا پشت و پناه و تنها تکیه گاه و تنها محبوب و معشوق و مطلوبت
آسمون زندگیت همیشه پر ستاره
قلبت پر نور و شعور
روزگارت پر از خداوند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط محمد آسمانی  | 

 

به نام آنکه هستش در هستی پنهان من است

 

گرفتارشی نه؟ دلت می خواد باهاش حرف بزنی، براش بخندی، بگی، صداش کنی، نیگاش کنی، دورش بگردی، ببوسیش، براش جونتو بدی، بمیری...

دوست داری برات حرف بزنه، بخنده، بگه، صدات کنه، نیگات کنه، دورت بگرده، ببوست ، برات بمیره...

و چه اگه روی جریان زمان سوار بشی و گذشتت رو ببینی دوست داری هیچی از اینا هدر نره، هیچوقت نگذره، گم نشه، جا نمونه، حذف نشه...

قلبت داره واسه دیدنش از جا در می آد، داره کنده می شه، نفسهات به یادش که می افتی تو سینه حبس می مونه، در نمی آد. با اینکه بیرونه ازت، خودت رو باهاش پیوسته می بینی و یه چیزی انگاری ازش در تو هست. هیچوقت ازت جدا نمی شه و همیشه با تو هست و می مونه. دست تو نیست این خواستن، خواستنیت شده. نمی تونی نخوای. خودش بهت تحمیل می شه. به حضورش هر لحظه محتاجی و بی حضورش رمق و نایی واسه بودن و بلند شدن و به کارت رسیدن و عادی بودن نداری...

هم اون گذشته ای که گفتم و هم این حالی که گذشت و هم اون میل بقا و این میل حضور و اون احساس وجود و هم این خواست اکید و شدید، یه نیازه. یه نیاز معما گونه قوی و نازائل که در نه فقط تو، که همه هست. لیلای ماهی می خواد که ازت دلبری کنه و تو چون لیاقت رفع این نیاز رو داشتی و بناست با این رفعت به کمال برسی بهت دادنش.

طبیعت دل خواستنه و تو که از طفولیت و نوجوانی عبور کرده ای، در آغاز راه درازی قرار گرفتی که همون اولش اصول و ملزومات و قواعد و حدود و عوارض و آثارش رو بهت نشون دادن و گفتن و چشوندن و آموختن.

سبزه آن دشت بدی و لاله این باغ شدی سبزه آن باغ کو لاله این دشت کجا؟

دل خیلی پر از خبره و خبر نه اون چیزیه که تو روزنامه ها و رسانه ها می خونی و می بینی و می شنوی. وقتش رسیده که گفته هات رو ببینی و بشنوی.

چشم و گوشت رو که بستی و بر سر راه دل که نشستی می بینی چه خبره!!

الان چه کار می شه کرد؟ عشقش رو بکاو. به دقت. به نهایت ظرافت. جلوی دلت رو نگیر. هرگز و اصلا و ابدا. بذار باهاش بره تا هر کجا که می خواد. سر رشته همینه و تو پیداش کردی. از دستش ندی. خیلیا همه عمرشونو واسه بدست آوردن این می دون.

اونوقته دلت با الفبای عشق به صورت مبهم آشنا می شه. به تو هم وحی می شه. رسول عقلت رو کوچ بده و به غار حرا دل ببر تا چله بگیره و آماده بشه.  بعد به سراغ دل بفرست و باهاش عمیقا و تا هر وقت که لازمه خلوت کن و هر بندی که تو عشقت به لیلای خودت بر بستی رو به تفصیل بهش عرضه کن. به هر چی بهت گفت گوش بده. به وسعت همه گذشته ها و عمق همه لحظاتی که باهاش بودی. عقل، وجود بهش پیوسته ات رو شخم می زنه و تو کم کم وجودت آماده انزال کتاب و بارش باران حکمت ذات دیگه حالا آشنای اله می شه. قدرت فرا می رسه و تو در دم به شبی پا می ذاری که خودت خورشیدشی. شبی که برتر از هزار ماهه. زمان متبرک می شه و مکان عزیز. تو با اینکه زنده ای می تونی تولد با شکوه خودت رو ببینی و جشن بگیری و ببینی که همه عالم بهت سجده می کنن و احسنت و آفرین می گن.

 

بشو رو و سیمای خود در نگر          که آن یوسف خوب سیما تویی

غلط یوسفی تو و یعقوب نیز           مترس و بگو هم زلیخا تویی

از این ساحل آب و گل در گذر         به گوهر سفر کن که دریا تویی

از این چاه هستی چو یوسف برآ      که بستان و ریحان و صحرا تویی

اگر تا قیامت بگویم ز تو                  به پایان نیاید سر و پا تویی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:15  توسط محمد آسمانی  | 

وَ قَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا

این شکایتیه که خدا از زبون رسولش درباره ما می شنوه. واقعا همینجوریه. ظاهر قرآن مهجوره، باطنش مهجورتره. اشکال از کجاست؟ ذائقه ما عوض شده. تناسبی نه در درون و نه بیرونمون با قرآن نداریم. ما که همه معارفمونو باید از قرآن بگیریم باهاش غریبه ایم! دو چیز با هم نامتجانسیم! نمی تونیم به هم نزدیک بشیم. چون وجوه افتراقمون خیلی بیشتر از اشتراکمونه. اونایی که با قرآن سر و کاری ندارند، خوب ندارند اما ما مسلمونا سفیهیم اگه یقین نکنیم فقط اسممون با غریبه ها متفاوته. اگه نه قرآن منشا معارفمون می شد نه غرب. چرا با اینکه مسلمونیم از قرآن استفاده نمی کنیم؟ چون حتی به ظاهر هم نمی شه به ما گفت مسلمون. اولیات آداب اسلام به خیلی از ماها نرسیده و هنوز تو جاهلیت اولی به سر می بریم. با اسم که محتوا عوض نمی شه. اگه اسم یه آهنو پرنده بذاری که نمی پره! باید یه مهندسی بیاد اونو ببره تو کوره ذوبش کنه. بعد از کلی تغییر و تبدیل و استحاله، شکلای مختلف به خودش بگیره و بعد کلی تجهیز، بشه یه هواپیما که می پره. آهن دلمونو باید به هندسه قرآن بسپریم تا ذوب بشه و با معارفش شکلی ملکوتی و انسانی بگیره تا بتونه وجودمونو درست اداره کنه. انحرافامون اینجوری کم که شد می شه به زندگی انسانی امیدوار بود و از سیاهی و ظلمت مردگی نجات پیدا کرد و هدف واقعی خلقت رو فهمید و واسه رسیدن به قله های کمال آماده شد. این کار یه شب نیست! کلی مراحل داره و زمان می بره تا شایسته معراج بشیم. اگه از دار ماده به دیار معنا عروج کردیم به قله انسانیت صعود می کنیم و تازه بر عریکه خلیفه اللهی تکیه می زنیم و معنی و مزه حیاتو دل مردمون می فهمه و خودش که به سرچشمه حیات رسیده، مصدر زندگی می شه و حیات جاودانی پیدا می کنه.
این روزا یه سری مفاهیم غریبه خیلی پر کاربرد شده. مفاهیم زیادی آدم می شنوه که مسلمونا باهاش چی بگم؟ بگم پز می دن؟ یا بگم فکر می کنن دیگه خیلی می دونن؟ یا بگم عطش و میل فطری وجودشونو به معرفت حقیقی و اصیل و مطابق با واقع می نشونن؟! هر کدوم از اینا که باشه درد آوره. آدم دلش می سوزه!  مفاهیم که بیان مصادیقشونم می آدن و این خطریه که هویت ما رو تهدید می کنه. کودک درون یکی از اوناست. اینم مثل خیلی چیزای دیگه یه سوغات فرنگیه که ما مسلمونا داریم می پذیریمش.کلا روانشناسی غربی به آدم به عنوان یه موجود ذی روح نگاه نمی کنه. اگرم حرفی از روح می زنه نه اونی منظورشه که خدا می گه و نفخت فیه من روحی. یه جزء شبه مادی دیگه رو فرض می کنه! چون نمی تونه با نگاه مادی همه رفتارای بشر رو توجیه کنه. هر چند روشی که بهش می پردازه از صدر تا ذیل همه مادیه. با ابزار مادی به سراغ روح می ره و تئوری می ده! نه فقط همین یه سری تحفه های شرقی هم داستان مشابه ای دارن. مثل اشو یا عرفان آهاری یا ریکی یا هزار و یه چیز تعجب بر انگیز دیگه. جالبه سطح پذیرشمون نسبت به بافته های شرق و غرب خیلی بالاست و این نشونه متمدن بودنمونه! آخه این جوری حرف زدن و معتقد بودن کلاس داره!! غافل از اینکه قرآنامون کنج خونه هامون رو تاقچه ها دارن خاک می خورن و سال تا سال کسی بهشون همینجوری هم رجوع نمی کنه وای به حال اینکه بخواد درش تدبر کنه و ازش درمون دردای خودشو دربیاره و معارف اصیل و نابو استخراج کنه! از یکی از ما اگه بپرسی تو دینت چیه می گه مسلمونم و کتابمم...!! اینم یه جور از خود گذشتگی و فداکاری می دونن که کنار سایر افراد جامعه اونام به جمعیت مسلمونا افزودن، اگه نگیم دین اکثر قریب به اتفاق ما صوری، من درآوردی، تقلیدی، سطحی و متفاوته با اونی که باید باشه، هست. اصلا به چه دلیل حرف اونایی که اینا رو در می آرن رو همیشه قبول می کنیم؟ چون علمیه؟ کدوم علم؟ علم تجربی؟ اگه بدونیم هیچ گذاره ای تو علوم تجربی معرفت یقینی عقلی از قسم 2+2=4 نمی آره، دیگه به این راحتی هر تئوری بی سر و تهی رو نمی پذیریم و بهش عمل و براش تبلیغ نمی کنیم. 
اونا ندارن. دستشون کوتاست. بهشون نرسیده. ما چرا؟ مگه با انتزاع مفاهیم و بافتن ماشینی و دستی معرفت نیازمون برطرف می شه و ره به جایی می بریم؟ نگاهی که معمول آدمای غربی و خیلی از خودمون به طبیعت و آدم و عالم داریم یه نگاه خودسرانه و خودبنیاد و خودپرستانه و پر از نقص و ضعف بشریه. کجا آدمی که خودش رو نمی شناسه می تونه به شناخت عالم بپردازه؟ شناخت خودش و عظمت و اطراف و اکناف و ماهیت و وجود عالم پیش کش، یه سری چیزای همه جایی و دم دستی رو هم هنوز در این حد که بالاخره مضره یا مفیده نمی دونه. چایی! یه کارشناس می گه خوبه یکی می گه بده. امروز یه حرفی می زنن فردا یه چیز دیگه می گن. نه فقط این، همه چی همینه. همه جا مرسومه واسه استفاده صحیح از یه چیز از راهش وارد می شن. مثلا کاتالوگش رو می خونن یا از اونا که واردن کمک می گیرن. ما کجا از خالقمون واسه شناخت خودمون و جهانی که توشیم بهره بردیم؟ کی می دونه قرآن چیه و حقیقت کدومه؟ کی از یه عالم قرآنی بهره بردن رو به خودش فرض می دونه؟ اگه بر اساس کاتالوگ خودمون پیش رفتیم و عمل کردیم به حقیقت خودمون و عالم می رسیم و اونوقت دیگه هر مفهوم سنجاق شده ای رو بر پیکره بشر عاری از معنا نمی پذیریم و انرژی خودمونو هدر نمی دیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط محمد آسمانی  | 

خدا کنه بیاد. از اون مهمتر خدا کنه اونجوری باشیم و قدم برداریم و حرف بزنیم و عمل کنیم که می خواد. از اون مهمتر کاش به عنایت خدا رضایتش از ما حاصل بشه و غم و اندوهش بر طرف.

خیلی خوبه آقا بیان ولی می شه همون تو شلوغی و بحبوحه اینهمه گناهی که همهونو غرق کرده، بهش رسید. می شه اونو دید. یه مقدار زیرساخت معرفتیمون مشکل داره. اگه نه می دیدیم این برتر از خورشید و بهتر از آب و قشنگتر از ماه زندگیمونو.

the-pathway2.jpg

نگاهمون به خورشید چه جوریه؟ اصلا برامون مهم نیست ولی ازش بهره می بریم. نه؟ حواست باشه و نباشه خورشید هست و رو سر همه نور و گرما و انرژی می باره. به همه زندگی می ده. کی می فهمیم نبود خورشید یعنی مرگ؟ وقتی به این معرفت به ذوق جان برسیم که بهش محتاجیم. خوب رسیدیم، چه کار کنیم؟ چه کار می شه کرد؟ قدرش رو بدونیم؟ همین؟ خورشید ماموره خداست واسه خدمت به ما. همه عالم کمر به آسایش و آرامش ما بستن. امام هم همینطوره. کمال خورشید مال خودشه. هر کیم از کمالاتش بگه مداح خودش شده. کمال آقا مال خودشه. هر کیم از آقا بگه از خودش گفته. چه اینکه دل علم نیافته به یه ذره ما نمی تونه خورشیدو به درستی بشناسه. معرفت معنوی به خورشید امامت سخت تره. وجودمون یه جوری ساخته شده که نمی تونیم جز به خودمون بپردازیم و ما ناچاریم تو همون چارچوبی که خلق شدیم راه بریم. نفع ما واسه امام زمان چیه؟ نفع ایشون واسه ما چی؟ کی از کی باید بهره ببره؟ اکثر ما تصور می کنیم ما باید ایشونو بهره مند کنیم. نفسی که می کشیم، چشایی که داریم، قلبی که می تپه، نعمتای بی شماری که ازمون رفع نیاز می کنه به اذن خدا از وجود ایشونه. چرا از کنه ذات خودشون بهره مند نشیم؟
جامعه پر از فساد شده و فساد نه یعنی همین عشوه و ناز و شهوت و برهنگی. فساد عقل و قلب و معنا و مفهوم مهمتره. چون به اینا منجر می شه و ریشه ایناست قبل از گناهان و همه اقسام گناه.
از پوسته دین تا مغزش راه زیاده و رفتنش کار هر کسی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:55  توسط محمد آسمانی  | 

اگه بپذیریم همه چی تو عالم منظمه، سکوت سنگین آسمون پر ابر بهار نمی تونه عمدی نباشه. همه چی حتی آسمون واسه خدمت به ما آفریده شدن. مدتیه بارون نمی آد و تو دل خیلیا بغض نشسته. چرا نمی آد؟ دلامون سرد شده یا این زمینه که گرم شده؟ اگه می بینی نمی باره و عطش زمینو سیراب نمی کنه و نمی نشونه، حتما حکمتی در کاره. دل گرم می خواد. تا ما اهلیت بارش رو پیدا نکنیم و متوجه باراننده نشیم و به تفسیر عالم همش با عینک خودساخته و پرداخته مادیمون بشینیم و خالق آسمون و زمینو به کناری بذاریم و وقتی محو جلوه های هر کدومشون می شیم یادمون بره واسه چیه که اولا جلوه می کنن و ثانیا محوشون می شیم؟، اهلیت بارشو نداریم. حیف این رحمت خاص و نعمت بی قیاسه الکی بباره! مگه نه اینه که عالم درون و بیرون منطبقن بر هم؟ دلهامون بی خاصیت تر از سنگ شده. لااقل از دل سنگ یه چشمه جاری می شه ولی ما چی؟! همه چیزمون به بی راهه رفته و تازه کت و شلوار می پوشیم و پز گمراه شدنمونم می دیم و خودمونو با کلاس می دونیم! تازه عطر و ژلم می زنیم که ناتمیزیمون معلوم نشه. نه؟!
هر چیزی که عادی می شه کمتر واسه اون که دلش با معنا نامحرمتره جلوه می کنه و این ناپدید شدن رو اگه تو همه بهارای عمرمون دنبالش بگردیم و حواسمونو جمع کنیم می بینیم ما هنوز حقیقت بارونو نفهمیدیم.
یه وقفه طولانی می تونه ما رو سر عقل و سر فهم بیاره اگه البته دلخوش به ابر مصنوعی و بارون ساختگی نشیم و براش اقدام نکنیم! ما چقدر کم لطف و بی مقدار و کوته نظر و شکایتگر و خودپرست و نیازمند و مغروریم! پناه بر خدا! خودش مگه نگفته: فکر کردین تا حالا اگه من آب رو ببرم و بارونو ازتون بگیرم چی می شه؟ چرا بی خیال و راحت تو این هوای گرم زیر کولر نشستیم و به خوابی عمیق و سنگین و زمستونی و سرد فرو رفتیم؟!! چه کار می شه کرد؟ آره واقعا از ما که سرا پا ضعفیم و نقص و نیاز چی بر می آد؟ اینم یه بهونه دیگه واسه بخشیدن به سمتش رفتنمونه اگه درست فکر کنیم. بهانه ای که می خواد باهاش ما رو از هرز رفتن و هدر شدن نجات بده و از اسارت زمین خشک رها کنه...

آسمون دل ما بارها و بارها ابری می شه، نسیمی می آد ابرا رو می بره. دوباره ابر می آد و ما... نمی باریم! سرمونو به تماشای یه فیلم گرم می کنیم و از خوراکیهای خوب زمین به چیپس و پفکش بسنده می کنیم. دوباره فردا که ابر اومد عوض بارش، دلگیریمونو بهانه می کنیم و تو جمع اهل این قبیل دلا وارد می شیم و با بگو بخند حواسمونو پرت می کنیم که مبادا جداره ای، مبادا آشیانه ای، مبادا گل و سبزه و برگی، درختی، تشنه ای، یه نمه از ما خیس بشه و حیات بگیره. دوباه باز... پارک! دوباره باز... اینترنت! دوباره باز... عادت! دوباره باز... شهوت! دوباره باز... دوباره باز... هزار چیز دیگه.

بعضیامون لطافت بارشو که نمی فهمیم کم کم با دل سنگ شدمون فراموش می کنیم که اگه بارون نباشه آبم نیست. اگه آب نباشه ما هم نیستیم. هیچی نیست. جالبه بعضیا می گن: خوب آب نبود نمی میریم که، نوشابه می خوریم!! و جالبه که حواسمون نیست نوشابه هم معجون مصنوعاتیه که اصلش آبه نوع حرف زدنمون چقد بی منطق و خرابه! اگرم کسی بهمون بگه اینم از بارونه، می گیم دریا که هست. تصفیه اش می کنیم  و می خوریم. راستی... دریا که هست! چرا نگرانی؟! می خوریم. تموم می شه می ره. بالاخره تا ما زنده ایم که آبش تموم نمی شه، نه؟ بس نیست؟ همینو بچسب! نترس دریا که دیگه سنگ نمی شه. سوراخم نمی شه که  بگی آبش تموم می شه یه روزی...
نزدیکه به استسقا دچار بشیم و هموون لب دریاهای خودساختمون بمیریم.
پناه برخدا...

تو هر وقت زمین دلت سیراب شد از بارش بارون اشکات، درهای آسمونم باز می شه و انبوه قطره هاش می باره. رو سر همه: دشت، صحرا، جنگل، دریا، سبزه، گل، درخت. اون طروات رفته دوباره بر می گرده و اون روزای پر رنگین کمون رویایی و خاطره انگیز زنده می شه و ...
تو خیس خیس خیس می شی...

کاش می شد بچه می موندیم و بزرگ نمی شدیم. واقعا چه صفای کودکی شیرینه و از خواستنش رها شدن سخت! اگه می شد همون پاکیو می داشتیم و این چش و گوش و فهمو حتما همه وقت همبازیش می بودیم و خیلی نزدیک و صمیمی و بی پرده باهاش حرف می زدیم و می گفتیم و می خندیدیم و بهش دل می دادیم می فهمیدیم لطافت و پیام پر رمز بارش بارونو. ولی نه؟ نه اون دوران بر می گرده نه می شه به این رویا دل خوش کرد. باید بلند شد، باور کرد، به راه افتاد. باور این راه بلند کلید پروازه تا اوجه. کیه که نخواد بپره و تا اوج آسمونا بره؟ پرواز آرزوی روزای پر بارش همیشه سبز و بهاری منه. می شه پروازم بدی و بهارو تا آخر عمرم امتداد بدی؟ اگه بارون لطفت بباره واسه این پرواز، محشره...

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:31  توسط محمد آسمانی  | 

11172~Teal-Peony-Posters.jpg

واسه اینکه بهش برسی، مهم همون رفتنه. ابراهیم علیه السلام گفت: انی ذاهب الی ربی سیهدین. مثل موسای داستان خضر - که تازه اونم به مقصد رسید - نبود که هی بگه چرا، چرا؟ خودمونم همینجوری هستیم. دوست داریم دیگران بهمون اعتماد کنن. حتما تا حالا شده کسی بهتون ابراز ارادت کنه و حرفی بزنین بهش و کاریو ازش بخواین و هی بگه: چرا؟ آدم احساس می کنه این رسمش نیست. به دلش نمی شینه. مقام معشوق اقتضا می کنه که هر چی اون گفت بگی چشم. مریدی و مرادی حکایتش همینه. در واقع همه این روابط چه عاشقی و معشوقی و چه مریدی و مرادی، تمرین همینن که به وظیفت که رفتنه عمل کنی. اصلا ایمانم یعنی همین. تازه با مرتبه ای خیلی بالاتر. ندیده و نشنیده و نچشیده و نشناخته هرچی می گه باید بگی چشم . اصلا بندگی یعنی همین. به عقیده من اونی که تو روابطش با خلق خدا این معرفتو نداره نمی تونه تو رابطه ای که با خدا داره اینجوری باشه. اومدیم که ببینه چقدر قبولش داریم و بهش مطمئنیم. گاهی وقتا آدم دوست داره دستور بده به اونی که ادعا می کنه دوسش داره. خودشو خیلی قدرتمند جلوه می ده و مشتاقشو محتاج. اگه اونی که می خوادش خودشو بی نیاز نشون بده یا به حرفش عمل نکنه، دل معشوقه می شکنه. بمیرم الهی که اینهمه ازم چیزی خواستی و من عمل نکردم و دلتو شکستم و بهت ابراز بی نیازی کردم و خودمو چیزی فرض کردم. تازه خوب چرا دستور می ده معشوق؟ چون عاشقش رو چیزی به حساب آورده و عددی انگاشته. حالا به این، اینو اگه اضافه کنی که وجودمونم خودش داده، دیوونه می شی.

11173~Teal-Lily-Posters.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:37  توسط محمد آسمانی  | 

کاش هر کی به یه اصل پایبند باشه. به یک حرف. به یک کلمه. به یک نقطه. تعجب آوره بشر تا کجا غافله و تا کجا خودپرست و خود بین و ضعیف و کوته نظر و حقیر. اگه حتی به یه نقطه اعتقاد داشته باشه بسه واسه رستگاریش. من می گم من به یه نقطه اعتقاد دارم. چی می شه؟ عقل شروع می کنه به یه سلسله سوال بی پایان و اول از همه بهم اثبات می کنه که اون نقطه وجود داره. پس عدم نیست. بعد می گه هر موجودی یا ممکنه یا واجب. این نقطه چون دوام نداره و زائله و وابسته به جوهر و کاغذه پس ممکنه. خوب کی به وجودش آورده؟ اگه بگی من، اونقدر می پرسه تا بهت بگه تو هم ممکنی. تا بگه جوهر و کاغذم ممکنن. بعدش می گه همه نقطه ها و جوهرها و کاغذها و من ها ممکنن. در نهایت ذات واجب الوجود رو بهت اثبات می کنه. و تو عقلا چاره ای جز تسلیم نداری. اثبات که شد ربطت به خدا و رابطه ات باهاش معلوم می شه. بعد می گه بگو که خدایی جز او نیست. همین بسه. به هر چی برخوردی، هر کارخواستی بکنی، هر چی شنیدی، هر دستوری بهت رسید، همینو بگو و بر همین مبنا عمل کن. به همه معانی می رسی و به همه اسرار پی می بری و همه مدارج کمال رو طی می کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:6  توسط محمد آسمانی  | 

وقتی می ری یادت باشه خواستت. این یعنی نگاهت کرده و ازت خوشش اومده.
باید بری اونجایی که گفته مثلا این خونمه. مگه می شه باور کرد؟ سنگ خونشه!؟
با یه عالمه دستور و بهانه ازت می خواد بری و دورش بگردی. دیدی دو نفر که همو دوست دارن هی می گن دورت بگردم؟ وقتی دور خونش می گردی یعنی محبوبشی. تویی که اصلا نه دیدیش نه می شناسیش، دعوتت می کنه به یه خلوت  عاشقانه جمعی. تو باید نقش محبش رو بازی کنی تا بفهمی محبوبشی. وقتی اینو فهمیدی مرامش می کشت و محبوبت نمی تونی نکنیش. خیلی ساده و محسوس و دیدنی کنار یه عالمه آدم دیگه که اونام سرنوشتشون مثل تو هست، گم گم باید بگردی. باید با اونا یکی بشی. اینهمه کثرات! اینهمه قطرات! اگه عشق زمینی دوتاش غیر ممکنه پس چرا اینهمه عاشق تو نقشن؟! یه سری تو این هست که نمی گم. شاید چون نمی تونم بفهمم خوب! همین قدر بگم که عاشق و معشوق یکی می شن اگه عشقشون واقعی باشه. الفبای عشق و وحدت رو که از این گردش جسمانی یاد گرفتی باید کتاب عاشقی عالم رو ورق بزنی و کعبه دل رو پیدا کنی. دله اون عزیز واقعی که حالا باید دورش بگردی. همه عمرت. مگه همین گردش خون رو ندیدی؟ یه تشبیه از گردش جونه. همه وجودت به دل قائمه. نقطه پرگار وجودت و اصلا عالم دله. دلی که خدا درش هست. خدایی متفاوت از اونیه که تو کعبه دیدی. سرفصلای عاشقی رو بهت گفتن. اینجا به تفصیل به ذوق جان باید بچشی.
پهنه وجودت خیس بارون لطفش که شد دونه های قشنگ اسما و صفاتش جوونه می زنن و گل می شن. اونوقته که گلستانه وجودت! دیگه به صحرا و دشت چه حاجت است؟ نمی خواد بری. هر چی بخوای اینجا هست. این می شه بهشتت که اینهمه برات توصیفش کرده بود.
تازه می فهمی چه برهوت لم یزرعی بودی تویی که فکر می کردی آباد و پر ثمری. خشکی و بی آب و بی علف.
وجودت که مرده بود زنده می شه. می شی مظهر زندگی. می شی تجلی حی لا یموت. یعنی همونی که می خواستی. و تو به آرام جانت می رسی و هر دم قربون صدقش می شی و یاد بهانه هاش می افتی و می شینی کنارش هی براش تعریف می کنی و هی به کارات می خندی. اونم می خنده و بهت می گه آره اینا همه بهانه بود که بهم برسی. قطره تا به دریا نرسه در تلاطمه. محو که شد، حل که شد، وجود محدودش جزئی از یه کل بزرگ و نامحدود می شه که معدن آرامش و قشنگیه. آخ قربونت برم قشنگ من! چه حس خوبیه قطره به دریا برسه و وجودش رو از دست بده و با دریا یکی بشه و یه وجود جدید پیدا کنه. اینهمه از محدودیتش می ترسید، هر لحظه ممکن بود بخار بشه ولی حالا خودش منبع بارونه. منو دریام کن! می شه؟! چه زیبا و با شکوهه آدم با خدا یکی بشه. ماتت می زنه. می مونی. چشمات تو چشاش. نگاهت به نگاش. کرشمه هاش و ناز و عشوه هاش شراب وصلیه که مست و بی خودت می کنه و تشنگی هر دمت رو رفع می کنه و عطشت رو می نشونه.
از نگاهش که دام صیدته هیچوقت غافل نشو.
نگاه رو باید دربست به خدا بست تا از دنیا رست و به عقبی پیوست.
ای من! ببند و برهان و بپیوند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط محمد آسمانی  | 

 

من رو عشق، تو راه بهت رسیدن معنی می کنه.
خیلی وقته دارم می آم ولی کم تونستم راه برم.
اگه می بینی موندم و نتونستم به مقصدم که تویی نزدیک بشم،
یادت بیار دویدنامو.
با کفشای پاره و سنگین پام، خیلی خسته می شدم.
هی می دویدم، هی زمین می خوردم.
خیلی جاها ماه که نبود شبا، هیچی نمی دیدم.
نور ستاره ها خیلی کم بود، می ترسیدم...
هر چی بیشتر می دویدم زخمهای تنم بیشتر می شد.
چه سخت و دیر شبام به روز می رسید.
می مردم و زنده می شدم.
خیلی وقتا تنها بودم و هیچ کیم، هیچ جا کمکم نمی کرد.
چندین بار عینکم افتاد و شکست و من مثل کورا عصا به دست ادامه می دادم.
تا باز کی به عینک فروشی برسم و یه عینک دیگه بخرم.
تا چشام به یه عینک خو می کرد تو یه حادثه از دستم می رفت.
دیگه هر وقت عینکم عوض می شد می دونستم اینم می شکنه.
آفتاب که سر و کلش پیدا می شد من شبو یادم می رفت!
چه گلای قشنگی، چه همه پروانه، چه همه سبزه و چه همه درخت!
واسه منی که تو سیاهی محض راهمو می رفتم دیدن اینهمه رنگ شگفت آور بود.
نمی تونستم به راهم ادامه بدم و به اونا نپردازم.
دست خودم نبود، بهشون محتاج بودم. نمی تونستم نخوام.
آخه شبا که نور نبود، روزا هم روشنی همه چیزو قشنگ و خواستنی می کرد.
تو هی صدام می کردی. هی می گفتی بیا، برات چیزایی خیلی بهتری تدارک دیدم.
من که نمی فهمیدم. مست رنگ و بو بودم و آسایش این جان و تن خسته.
منازل بین راهو با مقصد اشتباه می گرفتم!
تا اینکه دیدم چه زود همه چی عوض می شه!
گل پژمرده می شه، پروانه می میره، سبزه خشک می شه و درخت برگ و بارشو از دست می ده.
دلمو می زد. دوست داشتم همیشه می بود.
همیشه هم نه، چون یه نواختی خسته ام می کرد.
اگه تنوع هم می داشتن و هر کدوم هزار نوع بودن از خود این تنوع خسته می شدم.
پس اون کیه، پس اون کجاست، پس کو اونجایی که مقصده؟
تا کی باید همینطوری برم و شب و روزمو اونجوری بگذرونم؟
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:55  توسط محمد آسمانی  | 

تو آرام منی.
دریای آرامشمی.
با تو چه سکینه ای دارد دلم!
با تو چه سختیها آسان می شود!
تو با یک تماس که در آن قلبم را با خود بردی، 
مرا به عظمتی خواندی که از زمان شروعم در آن گمم.
من گم چگونه پیدا شوم؟ ستاره چگونه ماه شود، یا که برکه دریا شود یا که پنجره آسمان؟
و علم آدم الاسما کلهای تو بهانه ای شد که زیر صفرت را به صد برسانی و به این افزایش وجودش غزلها بخوانی و ملائک را به سجده امر کنی و مرا جانشین خود گردانی. مگر نه این بود که سجده ازآن توست؟ چگونه بر من ملائک سجده کردند؟ مگر من خدا بودم؟ تو مرا به آن مقام والا رساندی و به خاطر این هیچ رو به بی نهایت احسنت و آفرین گفتی.
گاه می مانم که حال که من نبودم تا بدانم تو آرامشم می شوی، نکند این منم که آرامش توام؟ تو بودی و مرا آوردی تا با من به معاشقه بپردازی. و این منم که آسمان و زمینت به دورم می گردند و همه برای آسایشم در کارند. با من چه کرده ای؟ باور همچون ذره ام چگونه این را بفهمد؟ با کدام قاعده می توان بی نهایت را در ظرف صفر گنجاند؟ من آن گیجم که در بیابان بی منتهای چراها و چگونه ها اطراق کرده ام، بلد راهی بفرست.  

2425440.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:44  توسط محمد آسمانی  | 

 

خدا گفت:
موسی این منم!
قلب موسی تند تپید
دستش به شدت لرزید

او که اسیر صدا بود

محو نگاه شد

موسی فهمید این یعنی:

گمشده، پیدا شده،
خدا عاشقشه!
زن و بچش یادش رفت!

آتش چه بود و راه کدام

به مقصد رسیده بود

آتش آفرین را دیده بود
از خواب سنگین بیدار شد.
کفشها را در آورد

تعلقها را رها کرد
هراس شب از بین رفت
هم نور آمد، هم گرما 
هم همه جا گرم شد،

هم پر نور
خدا با او معاشقه کرد
عصا را بهانه کرد
موسی به مطلوب جان رسید
زبان از نیام کشید
تا می توانست گفت

آتش بهانه بود و عصا بهانه شد
اکسیر نگاهش عصا را اِژدها کرد
موسی آن عصا را رها کرد
در هیاهوی خنده ها خفت
غبارها ز تن رفت
شهر غوغا شد.

رسالت پیدا شد
موسی رسول معشوق است 
موسی بهانه محبوب است
گر تو را بخواند
با خود کشاند

بی خود رهاند

تا خود رساند
آب را باز یابی
عطشت را بنشاند
تو را در خود محو نماید
خود نیز محو تو بماند

 

اینهمه یعنی که تو بیا، من هستم!

 

و اذا سألک عبادی عنی فانی قریب

اجیب دعوه الداء اذا دعان

فلیستجیبوا لی و الیومنوا بی لعلم یرشدون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:34  توسط محمد آسمانی  | 

 

ما تو رابطه ای که با خلق داریم اگه حواسمون به عینا همون روابط با خدا باشه، می تونیم بفهمیم تو چه درجه ای از ایمان قرار داریم و بسته به درجمون خدا و خودمونو بیشتر و بهتر بشناسیم و به روابط متناظر و مشترک هر دو ارتباط پی ببریم. روابطی که تو پی بردن بهشون زندگی می کنیم و معنی می شیم. بسته به اینکه چه دستاورد و ره آوردی از هر کدومشون داریم سهممون از انسانیت مشخص می شه.

چیزی که اصلا به خاطرش خلق شدیم همین معرفته که همه عبادات به همین می رسه و منتج می شه. عبادت و معرفت به هم پیچیده و با هم توامه. نه عبادت بی معرفت ممکنه و نه معرفت بی عبادت. اونی که از اونِ دیگه خالیه می شه: دست و پا زدن و راه به جایی نبردن. می شه: صد بی نود و مقصدی که راهی واسه بهش رسیدن نیست.

عبور از مراحل حیوانی و نفسانی و رسیدن به بزرگراه انسانی و روحانی تو همین تطبیقی به دست می آد که چاشنیش کمک گرفتن از خدا و عنایتشه. اینکه آیه داریم اگه دعا نکنین خدا بهتون توجهی نمی کنه یا تو دعا هست که خواستن از خدا اسلحه بنده واسه جنگیدن با موانع و دشمنای رسیدن بهشه، نشون می ده بی عنایت و کمکش نمی شه راه به جایی برد و به مقصد و منزلی رسید. بزرگراهی که بی عشق ممکن نیست بتونی درش قدمی از قدم برداری و چه ما گمشدمونو حواسمون نیست که این در گرانبها و گوهر بی همتاست.

دل بی عشق مثل خورشید بی نور و دریای بی آب و آسمون بی ماهه. هست ولی هستی که نبودش بهتر از وجودشه. اونی که عاشق نیست سهمش از عبادت و معرفت خیلی کمه. هم می شه تو سیری که داری از پایین به بالا و هم از بالا به پایین به این قضیه نگاه کرد. هم می شه اهل عبادت و معرفت بود اول، بعد عاشق شد، هم می شه اول عاشق و بعد عالم و عابد بود. حتی می شه با تبدیل هر دو، مسیرو رفت. یه بار از پایین به بالا و یه بار از بالا به پایین. اینکه می گن عارف از خلق به خدا و بعد از خدا به خلق سفر می کنه شاید یه معنیش همین باشه.

این عدالت نیست که خدا از ما کاری بخواد که توانش رو نداریم. پس هممون باید بتونیم بهش برسیم. چون نه فقط اینو ازمون خواسته که این همه پیامبر و کتاب هم به این خاطر فرستاده: وقتی مشغول یه رابطه و یه جاذبه و یه شناختیم، باید بتونیم تو همون رابطه نگاهمونو به خدا بندازیم و شأنش رو پیدا کنیم و بفهمیم: مثلا وقتی کسی واسمون کاری انجام می ده و ازش تشکر می کنیم باید به یاد چیزایی که خدا بهمون داده بیفتیم و ازش تشکر کنیم. همونطور که اگه با کسی حرف می زنیم توجهمون بهشه، وقتی هم با خدا حرف می زنیم باید بهش توجه کنیم. همونطور که متوجه حضور اطرافیانمون هستیم باید متوجه حضور خدا هم باشیم. وقتی جذب یه زیبایی می شیم باید به یاد زیبایی آفرین هم بیفتیم. وقتی شناخت اسما و صفات یکی مشغولمون می کنه باید به شناخت اسماء و صفاتش بپردازیم. وقتی به تحلیل خودمون مشغولیم باید وجودش رو تشریح کنیم. وقتی عاشق یه بنده می شیم باید به تفسیر اون عشق بشینیم.

عشق همون رابطه اصیل و بی بدیلیه که همه روابط دیگه توش حل می شه و جلوه می کنه. قبلیها همه شرط لازمن واسه کامل شدن، این یکی کافیه. هر کی هر کاری می کنه که سهمی از عبادت و معرفت چه ظاهری و چه باطنی درش هست به میزانی که عشق توشه کارش ارزشمند و موندنیه و به اندازه ای که قدرت تطابق داره از بودن با خدا بهره می بره و به هدف خلقتش نزدیک می شه.

هم با خلق و هم با خدا مردمی که به هر دو یا یکی از اینها عمل می کنن دو روش دارن: عمل یا حرف. و کیست آنکه نداند: دو صد گفتار چو نیم کردار نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط محمد آسمانی  | 

 

دیدن چه کلمه قشنگیه. چه با برکت و به دل نشتنیه. واسه دیدن باید به سفر بریم. ما مسافریم. مسافر عالم درون و بیرون. مسافر ره آوردش دیدنه و اصلا واسه دیدنه که به سفر مي ره. خوب اگه چش نداشته باشیم که نمی بینیم! وقتی چیزی نبینیم، ره آوردي هم نيست. واسه یه کور فرقی نمی کنه که همه عمرشو تو خونه بشینه یا سفر کنه. اما واسه سفر درونی بر عکس بیرونی باید چشاتو ببندی تا ببینی. کلمات نشانگر معنی اند و تماشای معنا بی نگاه غیر ممکنه.

کلمه ها وقتی به گرمای نگاه حکمت آمیزت ذوب می شن، می بینم چه معنی قشنگی داشتن و من نفهمیده بودم. اونوقته که می فهمم بین منو و تو که سرچشمه معنایی چه همه حائل، هست! پیوند کلمات و معانی تا جایی تو ذهنم کهنه شده که اگه بخوام بی واسطه بفهممت باید ذهنمو حسابی بتکونم و شایدم باید اصلا بهش کار نداشته باشم و سراغ یه قلب دیگه برم که معنی کلماتی که تو ذهنم هست رو می فهمه. و من چه این راه نزدیکم دوره.
ان الله یحول بین المرء و قلبه.

2043457.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:50  توسط محمد آسمانی  | 

 

منو آوردی با اینهمه چراهایی که از بچگی ولم نمی کنه، تنهام گذاشتی و گفتی جز تو محبوبی ندارم و راه بیفتم به سمتت و تا به تو نرسیدم از پای ننشینم. هر کیم هر چی گفت و هر مانعی پیش اومد ازت چش بر ندارم و از سرعت سیرم نکاهم. گفتی اگه ازت دورم به این معنی نیست که تو دوری، حجاب اعمالم نمی ذاره حضورت رو حس کنم. اگه خواستم باهات حرف بزنم و ازت حرف بشنوم باید نماز و قرآن بخونم...

منی که مانوس با اوناییم که دوستشون دارم و راههایی رو می رم که به رفع نیازم منتهی می شه و هر وقت مانعی پیش می آد حواسم از هدفی که داشتم پرت می شه و سرعتم کم، چه جوری ازت نخوام نزدیکیتو حس کنم؟ چه جوری می تونم از اعمال این منی فاصله بگیرم که باهاش خو کردم و خیلی وقتا نمی فهمم کدوم عملم رو دوست نداری که اینقدر از من فاصله داری؟! می شه اینهمه حرف بزنم و حرفی نشنوم؟ حرف می زنی و من نمی شنوم؟ تو جای من بودی چه کار می کردی؟ بهم نزدیک نمی شدی؟ نمی گفتی چرا اینهمه در پرده ای؟ منو ببین که هر روز دیوانه تر از دیروزم!

2485172.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:39  توسط محمد آسمانی  | 

 

دل آرام نپذیر و گوشه نگیر منو ببین که چه جوری از گذر زمان دلتنگ و ناراحته و از همه وقتایی که داشته تنها لحظاتی که با تو بوده و از تو گفته رو دوست داره. کاش همه لحظه های عمرم تو باشی و منو هیچوقت تنها نذاری. نمی تونم یه گوشه بشینم. آخه من که نمی تونم نخوام. می شه خواست و یه گوشه نشست؟ منم بخوام دلم که نمی تونه اسما و صفاتت رو که ارکان اشیاء عالمو پر کرده و همه جا هست، ببینه و نخواد. می شه به یه تشنه آب بدی و بگی نخوره؟

آخه چه جوری، چه جوری باور کنم تنهام بذاری؟ من که واسه هر چیزی فلسفه می بافم و به تو ربطش می دم، ببین خودم چه بی ربطم. بهم نگو خوبه همین. بهم نگو بیشتر نخوام. بهم نگو با مفهوم تو زندگی کنم نه با خودت. یه بارم تو اونیو بخواه که من می گم. نه! من از این همه اسباب که سرگرم بازیم می کنه خسته شدم. تو رو می خوام. از هیچ کی هم نمی تونم اینو درخواست کنم. برم بگم چی؟ اونام مثل خودم فلسفه می بافن و می گن ما هم اگه به تو چیزی می دیم، اصلا این خداست که می ده، ما نیستیم، نمی تونیم.

نام فروردین نیارد گل به باغ     شب نگردد روشن از ذکر چراغ

تا قیامت صوفی ار می می کند   تا ننوشد باده، مستی کی کند

 

2463988.jpg

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:24  توسط محمد آسمانی  | 

 

محمد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:45  توسط محمد آسمانی  | 

 

انتظار جاری تاریخ تو قلب اجدادمون بعد عبور از خونه های گرم و دلای روشن و با صفا و اونهمه خلوص و سجده و حضور به ما رسیده. نوبت ماست که در تکاپوی تحقق وعده خدا خودمونو محک بزنیم و بر میزان انسان کامل عرضه کنیم.

انتظار واسه خیلی از ماها مثل خیلی مفاهیم دیگه بد جا افتاده. انتظار نه یعنی چشم به راه بمونی که حجت حق بیاد و همه چیزو درست کنه و در راس همه چیز خودمونو. انتظار یعنی باید راه بیفتی منتظرتن. این تویی که نشستی نه اونا.

سر اینکه تو همه این زمانها، همه اجداد ما منتظر بودن به اینجا شاید برگرده که اگه وجودمون عالمیه و هر شخص واسه خودش یه ملت و جامعه است مصلح باید بیاد تا تو به اتوپیا برسی و در خودت جامعه فاضله تشکیل بدی. نقصاتو درمان کنی و به کمالاتت بیفزایی تا انسان کامل بشی. تا به مقام خلیفه اللهی برسی. همون جایگاهی که بین خیلیامون گمه.

امان از این همه بت و فغان ازین بتکده دل نام. خوب بت شکن باید بشیم یا اگه نه نمی تونیم بت شکن باید بیاریم. تا کی به ظاهر مسجدی باشیم و به باطن مست؟!

اون بت شکن کیه؟ اون بت شکن چیه؟ اون بت شکن کجاست؟

هر که را لیله القدری است و لیله القدر انسان منتظر رسیدن به اون جایگاه والا. وقتی است که جای من و خدا عوض بشه. جاییه که دیگه من نباشه. اگه من نبود همه چیز معنی پیدا می کنه و زیبا می شه. چون همه از خداست و تو هم به خدا پیوسته ای. توی پیوسته به خدا از خدا به خدا در خدا سفر می کنی. از غبار عالم ماده فاصله می گیری و آینه جانت جلوه عظمت نمای خدای می شه. اینجاست که حضور رخ می ده ولو اینکه امامت تو جامعه نباشه. تو که می بینیش. بذار هیچ کی اونو نبینه. و چه این لیله القدر عزیزه. خیر من الف شهر. ملائک احاطت می کنن و تازه می فهمی که حکمت خلقت چیه؟ چرا آوردنت.

خدا روزیمون کنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:6  توسط محمد آسمانی  |