تبليغاتX
زمینی آسمانی
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

بهم گفتی تو سختی میندازیم تا التماست کنم و به گریه بیفتم. با خودم می گفتم گریه من به چه دردت می خوره؟ برام سوال بود چرا این کارو باهام می کنی. می خوای بگی از اونی بیشتر خوشت می آد که بیشتر گریه کنه؟ یعنی تو دلت می خواد منو تو اوج غمگینی ببینی؟ نه! می دونم دلت نمی آد. تو سختیهایی هم که می دی مهربونی. اشک راه بهت رسیدن رو ترسیم می کنه. اگه بخوام بهت برسم باید بتونم به موانع راه غلبه کنم. ابزار این غلبه گریه است. در واقع تو ازم می خوای مسلح بشم تا تو راه نمونم و بتونم بهت برسم. دلم آروم گرفت که اینقدر به فکرمی. آرامشی به وسعت یک اقیانوس.

((اخذناهم بالباساء و الضراء لعلهم یضرّعون))

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:11  توسط محمد آسمانی  | 

درسته که از خدا جز خدا نخواستن یه جور کماله ولی این منافاتی با دعا برای مسائل عادی جریان زندگی و چیزهایی که به نظرمون کم اهمیته نداره. اینکه آدم به صورت جزئی و موردی دعا کنه اثرات تربیتی زیادی داره.

بعضا آدم یه چیز کلی می گه ولی به جزئیات توجه نداره. جزئی دعا کردن توجهش رو به مسائل بیشتری جلب می کنه. كم كم مسائل كوچك هم براش با ارزش جلوه مي كنه و حواس جمع مي شه كه نبايد نسبت به اونا بي توجه باشه. همه اشيا عالم مخلوق خدا و مشغول تسبيحشن. اين اصل كلي رو آدم ابتدا به صورت سربسته عقلا باور مي كنه و مي پذيره ولي كم كم با توجه به مسائل دم دستي و مواردي كه توی زندگي روزمره اش دخيله نگاهش عميق مي شه و به کنه این مطلب بیشتر می رسه. یعنی از معرفت بیشتر مخلوقات به معرفت بیشتر خالق پی می بره.

حسن ديگه جزئي دعا كردن اينه كه از شرك آدم كم مي شه و نگاه آدم موحدانه تر مي شه. وقتي تو همه چي به خدا رجوع بشه و واسه همه كار آدم از خدا خواهش كنه، با اين حقيقت انس مي گيره كه همه چيز از خداست و غير خدا كاره اي نيست. ممكنه آدم به طور كلي بگه خدايا من فقط تو رو مي خوام ولي مثلا وقتي مريض مي شه شفا رو دست دوا و دكتر ببينه. نگه يا من اسمه دوا و ذكره شفا. يا معتقد نباشه که و اذا مرضت و هو يشفين. اگه مريض بگه اول خدا بعد دكتر شركه! مي شه نتيجه گرفت دقت آدم افزايش پيدا مي كنه كه يه وقت در حالي كه معتقده همه چيز دست خداست و فقط اونو بايد خواست گرفتار شرك نشه. دعا به خاطر تكراري كه مي شه به معرفت عمق مي ده و كم كم معارف صفت و ملكه مي شن. 

مورد بعدي اينه كه آدم چون ناچاره احتياجات روحي و جسميش رو برطرف كنه ناگزير با اشيا و افراد مختلف سروكار داره. دعا فرصت مناسبيه كه آدم به اين اشتغال جهت بده. عوض محدود ديدن و به پايين نگريستن و دنيايي شدن و غبار گرفتن، دنبال خدا بگرده و خودش رو از دست نده و با اونا هم سنخ و هم جنس نشه. من احب شيئا حشره الله معه همين قضيه رو ثابت مي كنه. چون كسي كه مدام با چيزي سروكار داره كه ازش رفع نياز مي كنه اگه حواسش نباشه و رفع اون نيازش رو از خدا نخواد كم كم بهش ديد استقلالي مي ده و به خاطر اينكه هر رفع  نيازي با لذت توامه دوستش مي داره. اين دوستي كم كم عميق و ريشه دار شده، صفت و ملكه مي شه. آدم هم با صفات و ملكاتش همنشينه و حشرش هم با همونهاست.

خوبی دیگه همه چیز رو از خدا خواستن اینه که اينجوري آدم بيشتر به فقر و نياز خودش و غنی و بی نیاز بودن خدا پي مي بره. چون همش از خدا می خواد و این خواستن در صورتی رخ می ده که از خودش کاری بر نیاد و خدا قادر به انجام اون کار باشه. چنین آدمی هیچوقت گردنکشی نمی کنه. خودش رو فقر محض می بینه و همواره محتاج رفع نیاز. طبیعیه که تا وقتی آدم خودش رو محتاج و نیازمند ببینه محاله گردنکشی کنه و تکبر بورزه و به کسی آسیبی برسونه. با نبود صفاتی از این دست سرعت سیر آدم خیلی بیشتر می شه.  

مساله بعدي اينه كه یاد خدا تو زندگی جاری می شه. چون هیچوقت آدم بیکار نیست. همیشه مشغول چیزی بودن وقتی با همه چیز رو از خدا خواستن جمع بشه یعنی همیشه از خدا خواستن. آدمی که همیشه از خدا چیزی بخواد یعنی همیشه به یاد خدا هست و یاد خدا نیازمند شناخت خداست و شناخت خدا قطعا عبودیت آوره و خوب این هدف خلقت عالمه. آدمی که به هدف خلقت عالم نزدیک بشه و برسه وجودش شکوفا شده. شکوفایی مکنونات سری، آدم رو به جایگاه واقعیش سوق می ده.

...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:34  توسط محمد آسمانی  | 

شباهتی که گاها احساس می کنیم نوشته ها و گفته ها و افکار و احساسات و اعمال ما آدما به هم داره در واقع به شباهت وجودمون که اینا همه عوارضشن بر می گرده. نهاد همه آدما یه جور سرشته شده. همه ما فطرتا بدیها و خوبیها رو می فهمیم و خالقمونو می شناسیم. وقتی اصول وجومون شبیه همه، خیلی وقتا عوارضش هم شبیه همه. 
 
معرفت و شناخت خدا در ما یا اصلا بهتره بگم دلمون مثل بذری می مونه که در خاکه. واسه جوانه زدن و نهال شدن و درخت شدن و برگ و بار دادنش باید زمستون بره و بهاری بیاد و خاک و آب و هوا مستعد باشه. اینجوری نیست که همه داستان همین باشه. این وسط آفتای زیادی هست که ممکنه بخشای مختلف وجودمونو تحت تاثیر قرار بده. ریشه، ساقه، برگ، میوه. بعضی از اونا حتی ممکنه حیات رو مختل کنن. در مقابل آفات چه باید کرد؟ باید واکسینه شد. باید از یه سری چیزا پرهیز کرد. باید به یه سری چیزا بی توجه بود. باید گاهی وقتا به تقویت خود پرداخت و از کود استفاده کرد یا حتی بعضا به سمپاشی پرداخت. 

...

باغبون وجودتون خودتونید. سلامتی و مریضی اون دست شماست. باید ببینید کجا غفلت کردین که موجب کم باری شما شده و طراوت رو ازتون گرفته. زندگی بی خدا سخته. این تعریف عالمه. ذات عالم اینجوری که اگه با خدا بودی همه چی داری و اگه نبودی از همه چی محرومی.
 
از عشوه ها و ناز آوردناش که بگذریم و نگیم امتحان می کنه ببینه چقدر ادعامون درسته و این نادرست بودن رو بهمون اثبات می کنه، از مراقبت و مواظبت نباید غافل بشیم. شاید مراقب خودتون نبودین.
 
خوب خدا چرا دعای ما رو مستجاب نمی کنه؟ اینجا باید به عقلمون رجوع کنیم. عقل می گه خدایی که همه احتیاجات ما رو برآورده می کنه، چیزایی که اصلا نمی دونیم حتی چیه ولی اگه عنایتش نباشه و اونا اونجوری که هستن نباشن، نیست و نابود می شیم رو تامین کرده. اصل وجودمون از اونه یعنی همین که هستیم به اراده اونه. چه جوری می شه خودش بهمون وجود بده، همه احتیاجات وجودمونو برآورده کنه بعد بهمون بگه ازم بخواین مستجاب می کنم اونوقت نکنه؟؟!

دیدین گاهی وقتا آدم از کسی که دوسش داره یه چیزی می خواد ولی به اون آدم نگاه نمی کنه فقط می گه بده، اون آدم توجه نمی کنه تا نگاهش کنی؟ گاهی وقتا حتی می ذارش تو دستت ولی محکم می گیرش و تو هر چی می کشی نمی آد، نگاهش که می کنی لبخند می زنه و با نگاهش باهات حرف می زنه؟ چی می گه؟ می گه: منو ببین. بهم نگاه کن. ازم بخواه ولی منو واسه همین چیزا نخواه.
 
مطلب دیگه اینه که خدا که ارحم الراحمینه بهتر از هر کسی به صلاح و فلاح هر کسی آگاهه. گاهی وقتا آدم مریضه مثلا سرما خورده. ترشی می خواد. بهش نمی دن. خوب چنین آدمی اگه ترشی بخوره حالش بدتر می شه. براش مثل سمه. ما از بس مشغول دنیاییم و به خدا نگاه نمی کنیم و از مقام خودمون غافلیم خدا با علم مطلقی که داره می دونه که اگه فلان خواسته دنیایی ما رو که تازه اونم فقط فکر می کنیم به نفعمونه و معلوم نیست واقعا اینجوری باشه، برآورده کنه دنیا زده تر می شیم، ازش دورتر و دورتر می شیم. اینقدر تو همون حالت نگمون می داره که بهش نگاه کنیم. اونوقت تو نگاهش بهمون می گه تو که فکر می کردی من بهت بی توجهم ببین تو چه اشتباهی بودی. ببین من کیم و راجع به من چی فکر می کردی. من به فکر توام همش ولی تو فقط به فکر خودتی. تویی که هیچ چی نمی دونی و نمی فهمی و حتی احتمال هم نمی دی که شاید اونی که می خوای به نفعت نباشه.
تو مریضی به مریض که هر چیزی نمی دن. اگه ندادن این یعنی به فکر اون مریض نیستن؟ یا یعنی از خودش بیشتر به فکر سلامتیشن؟

آدم اگه سالم باشه که چیزی نمی خواد. چون همه چی داره. تو اگه حالت خوب بود فقط منو می خواستی که همه چیزم که همه چیزتم که درمون همه درداتم. دردت از من دور بودنه. بی تابیت مال همینه. ولی تو گوشت بدهکار نیست. شاید بگی خوب من که خواستم ازت همینه. فقط تو رو می خوام. مگه خواستن تو مرضه! یا اونی که بخوادت مریضه؟
تو واقعا گرفتار سرابی. فک می کنی منو می خوای. ببین به چه همه چیز و به چه همه کس نگاه می کنی. ببین عشقی که مدعیشی فقط مال منه چه همه شریک داره. تو هر روز با یه نفری! هر روز به یکی دل می دی. دلی که فقط مال منه و تو بارها اینو گفتی. خوب من چه جوری بپذیرمت. می خوای بگی اونا از من بهترن!؟ چه قدر بهت فرصت دادم؟ چقدر نگات کردم؟ چقدر صدات زدم؟ چقدر کسیو فرستادم سراغت باهات حرف بزنه و بگه که می خوامت؟ چقدر برات نامه نوشتم و پیام فرستادم. تو چقدر توجه کردی؟ اصلا گوشت بدهکار نبود. انگار مست غیر من شده بودی.
با وجود این همه می بخشمت. تو بیا. هنوزم می خوامت. منتها من چه کار می تونستم بکنم جز صبر؟ تو باید می فهمیدی که راهی که می ری و چیزایی که بهشون دل می دی اشتباهه. تا درد دور بودن از منو نچشی قدرمو نمی دونی.
 
یه چیز دیگه هم اینه که تو وقتی باهام مانوس بودی کفو من نبودی. هم شانم نبودی. در سطحم نبودی. منتها من اینو به روت نیاوردم. می دونستم حرفایی که می زنی فقط حرفه. فقط ادعاست. خواستم وقتی چشای دیگران نگاهتو می دزده و به دنبالشون می ری یه خاطره ای ازم داشته باشی که یادت نره. چه کارت باید می کردم؟ تو بعد از کوله باری از تجربه های تلخ و ناخوب، همون صحنه های با من بودنه که واسه بلند شدن و به راه افتادن و پیشرفت کردن و به من رسیدن بهت انرژی می ده. شاید این بار که دیگه وقعا فهمیدی من کیم و چقدر با معشوقه های دروغین دیگت متفاوتم وقتی می خوای بیای پیشم متفاوت باشی. یه کم خودت رو زیاد کنی. یه کم از بچگی در بیای. بفهمی بهم چی بگی و دربارم چی فکر کنی و قدر حرفامو و خواسته هامو بدونی.
 
یه کم به حرفام فکر کن. منتظرم بهم پیغام بدی

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:4  توسط محمد آسمانی  | 

صبح كه بيدار مي شم و چشامو باز مي كنم، بلند مي شم و به سمت پنجره مي رم تا نفس بكشم، يه نفس تازه! با خودم به اين فكر مي كنم كه امروز چي مي شه؟ همون چيزاي ديروز تكرار مي شن يا اتفاق جديدي بناست رخ بده؟ اون اتفاق چيه؟ اصلا چرا من همش دنبال يه اتفاق جديدم؟ اينهمه تا حالا اتفاق جديد افتاده مگه چي شده؟ گيرم كه امروزم يكي ديگه اتفاق بيفتده، چي مي شه؟ از خودم مي پرسم: نكنه اتفاق جديد هم يه چيز تكراريه؟ خيلي چيزايي كه تو زندگيم رخ مي ده، يه زماني يه اتفاق جديد بوده ولي الان تكراريه. به همين دليل كه جديداي گذشته الان ديگه نه اتفاقن و نه تازه، اتفاقات جديد هم يه روزي عادي مي شن و ديگه تازه نيستن. اين يعني چي؟ يعني من غافلم و گول خودرم؟ دلم به دنبال جديد و تازه بودن خوش بود اما در واقع دنبال تكرار مكرراتم. من اگه هميشه ثابتم و وجودم هر روز يكيه پس يعني هم قبل از اتفاق هم بعدش هستم. هم وقتي يه چيزي اتفاقيه هم وقتي تكراريه، هم وقتي جديده هم وقتي كهنه و قديميه. به خودم مي آم. يه فكري به شدت مشغولم مي كنه. نكنه چيزايي كه دغدغه هر روز من همه همينجوري باشن؟! نكنه اونام مثل اين حسي كه در من هست و منتظر يه اتفاق جديدم، هستن. اينجوري كه من بيراهه مي رم. اينجوري كه به واقعيات نمي رسم. دقت كه مي كنم مي بينم خيلي از چيزايي كه هر روزه منو به خودشون مشغول مي كنن شامل اين قاعده مي شن.  

من منظورم از ((یه اتفاق تازه)) این نبوده و نیست که تکرار بده. اتفاقا می خوام بگم چون مبنا و اساس زندگی بر تکراره نباید منتظر یه اتفاق تازه بود. تازگی رو باید از همین تکرر بدست آورد. تکرار وقایع زندگی وقتی که به معرفت ما عمق بدن و ما رو به نتایج برسونن مطلوبن. واسه تعمق معرفت و رسیدن به نتیجه هم باید تکرار کرد. مثل یه مغنی که چاه می کنه. تا بالا و پایین بردن تیشه و کندن خاک رو تکرار نکنه به آب نمی رسه. بله کار تکرار می شه ولی نتیجه کار چیه؟ اگه آدم چاه نفسشو کند و به آب حیات رسید نتیجه حاصل شده و این تکرار نیست دیگه. این سیر در نتایجه. این رفتن به سمت نوره. این گسترش وجوده. این پروازه، عروجه.
گر ز چاهی می کنی هر روز خاک       عاقبت اندر رسی در آب پاک.
خدا یکیه. وجود در عالم متحده. اینهمه کثرات آفاقی و انفسی در نگاه ارضی و دنیایی قابل طرحه و الا فی الواقع یکیه. یک حقیقت که دارای مراتب و ماهیات مختلفه. همه چیز جلوه خداست. در نگاه ملکوتی کثرتی وجود نداره.
عالم قشنگ و پر رمز و رازیه. یه ذره واسه رسوندن آدم به هدف کافیه و این حکمت تکراره.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:0  توسط محمد آسمانی  | 

شروع! تو زندگی ما خیلی زیاد رخ می ده. همونطور که تو زندگی درختا و گلا و سبزیها. اما چند بار؟ میشه شمردش؟ دقت که می کنه آدم می بینه اونقدر زیاده که حتی تعدادشو در یه لحظه هم نمی شه شمرد. بی نهایته.

یه شروع اولیه داریم که همون جوانه زدنه و در وجود آدم و گیاه مشترکه، خودش مرکب از بی نهایت شروعه. بعد همینطور شروع ایجاد انواع سلولا، تمایز اونها، بعد تغذیه و تنفس و ... همش شروعه. یه شروع پیوسته. آره این تعبیر دقیقتره. اما شروعی که در هر مورد یه انتهایی داره. یه جا تموم می شه. مثلا خشک و زرد شدن و افتادن و تجزیه شدن و به خاک برگشتن گیاهان یا رشد کردن و بزرگ شدن و بعد پیر شدن و مردن و تجزیه شدن و به خاک برگشتن آدما.

چون تموم شدن هم مثل شروع یه ظهور خاص داره، مرکب بودن خودش رو از بینهایت تموم به چشم نمی آره. ولی پایان هم همینطوره. مرکب از بی نهایت پایانه. پس هم شروع مرکب از بی نهایت آغازه و هم تموم مرکب از بی نهایت پایانه.

شروع همیشگی و پیوستس، تموم هم همیشگی و پیوستس. ما آدما هم از این قاعده مستثنی نیستیم. هر لحظه در حال آغاز و هر لحظه در حال انجامیم.

شروع خودش خود به خود شروع می شه یا کسی شروش می کنه؟ تموم چی؟ اول و آخر بالاخره کجاست؟ ظاهر و باطن چیه؟ ما از کی شروع شدیم و کی تموم می شیم؟ کی شروعمون می کنه و کی تمومون؟ همینیم که دیده می شیم؟ همینه که دیده می شه؟ چیزی هم هست که به چشم نیاد؟ اون چیز چیه؟ چه هدفی از این چرخه همیشگی و همه جایی اراده شده؟ چرخه ای که همه اشیا زمین و آسمونو در بر می گیره.

این حسی که در ما هست و دوس داریم تموم نشیم، چیه؟ یا اینکه همیشه دلمون می خواد به مقصد برسیم و از منزگاهها عبور کنیم. فکر اینکه مقصد بالاخره دلمونو می زنه یا مجبوریم ترکش کنیم آزارمون می ده و امید رسیدن به یه مقصد دیگه شروعی برای پایان مقصد قبلیمون می شه. اینهمه شروع پایانها و پایان شروعها، خستمون می کنه. می فهمیم که همه چی انگاری تکراریه و ما متوجه نیستیم. دنبال چیزی می گردیم که بتونیم به عنوان یه مقصد متفاوت و بی پایان بهش دل ببندیم.

انی لا احب الافلین ابراهیمت منو کشته.

انگاری منم داستانم مثل ایشونه. به هر چی دل می بندم و هر مقصدیو انتخاب می کنم، تموم می شه. دلبستنم یعنی می خوام قلبمو اونجا بذارم. انگار باید به یکی بدمش. اینکه به هر کی می رسم تموم می شه، به همون معناییه که آسمان بار امانت نتوانست کشید... ؟!

قربونت برم که امانتت هیچ کیو قبول نمی کنه. یا بهتره بگم هر کیو قبول می کنه نهایتا سر باز می زنه و می گه: این اونی نیست که من می خواستم.

ای جان ای جان جان ای جان جان جان!

ببین که نمی تونم بی تو آروم بمونم. امانتت اذیتم می کنه، چه جوری خودمو بهت برسونم؟ ببین نه شب خوابم می بره نه روزم با معنیه! بی تو دوست ندارم ببینم. تا بهت نرسم نمی خوام بشینم. ببین طوفان جان و فریاد تا آسمان بلند جانانمو. 

دل بی تو بی قرارمو ازم بگیر و قرار با تو بودنمو بهم برگردون. من گم در این غربت و دوری چه جوری پیدات کنم؟ با کدوم پا راه برم؟ با کدوم چشم ببینم؟ با کدوم دل شروع کنم؟ پناه بر تو! 

اگه اولی داریم ظاهرا، اولی هم خواهیم داشت باطنا، اگه آخری داریم ظاهرا، آخری هم خواهیم داشت باطنا. اگه ظاهر آغاز و انجام ما تولد و مرگه، باطنمون چیه؟ هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن. و هو بکل شی علیم.

به وادی حیرت تو لغزاندیم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 21:24  توسط محمد آسمانی  | 

 

امشب که من و تو با همیم، بذار خوب ببینمت
حرفم نمی آد
ترجیح می دم چیزی نگم
دوست دارم بشنوم
نگات آسمون عشقه
چشات دریای حرفه
دیدنت عطش اینهمه منتظر موندنمو سرد می کنه
و این خنکای دل چه آرامشی به من می ده
تو این آرامشه که می تونم قلبمو بهت بدم
می تونم صداتو بشنوم
چقدر صدات قشنگه!
من دیگه گوش نمی خوام
حرفات نزدیکتر از اونه که کسی بخواد بینمون واسطه بشه
سیر که دیدمت اونوقت اگه حرفی موند باهات حرف می زنم
می دونم نمی مونه
سیر که دیدمت چشامو ازت بر می دارم
می دونم نمی تونم
تو به جام ببین
نمی خوام  چشم جز تو ببینه
به جام بگو
نمی خوام زبونم جز تو بگه
به جام بشنو
نمی خوام گوشم جز تو بشنوه
ای گوش و ای زبون و ای دل و ای دیده من!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:53  توسط محمد آسمانی  | 

دل که بهانه و علت خلقت عالمه وجودش عین تشخیص کمال و تفکیک بد و خوب از همه. خودش بدون اتکا به هیچ ابزاری و چیزی می تونه درک کنه نقص و کمال چیه و کدومه. تو این زمینه انگاری از قبل همه چیزو دیده و چشیده باشه تشخیصش کاملا دقیق و درسته. خواستن کمال و فرار از نقص طبیعت دله. دل وقتی حکم کنه به خوبی چیزی اون  چیز خواستنی می شه و هر وقت بگه یه چیزی بده، اون چیز از نظر می افته. اساسا مثل خیلی از دستگاههای مادی اعم از مصنوعی و طبیعی، دستگاه دل با یک چیز خاص کار می کنه. اون چیز محبته. دل محل و منبع و منشا محبت یا به تعبیر دیگه همون عشقه. همونطور که مثلا وسایل برقی بدون برق از کار می افتن و هیچ سود و ثمر و کاربردی ندارن، دل هم بی برق عشق از کار می افته و باطل می شه. خیلی وقتا نمی شه از یه وسیله که واسه کار خاصی طراحی شده، به منظور دیگه ای استفاده کرد. مثلا دیده نشده با جارو برقی کسی گوشت چرخ کنه یا با تلویزیون لباس بشوره، با دل هم نمی شه کاری کرد که خلاف طبیعت خلقتشه. هیچ دلیو هیچ کی هیچ جا نمی تونه پیدا کنه جز اینکه مشغول کمالیه و از نقصی فراریه. همه این مشغولیتها هم به خاطره عشقه. به خاطر خواستن و طلبه. خدا دل رو که امانت ازلی وجود سرمدیشه، به آسمون و زمین عرضه کرد اونا نپذیرفتن. گفتن ما  نمی تونیم. از عهدش بر نمی آیم. بشر پذیرفتش و خلقت عالم و آدم به شکلی که هست صورت پذیرفت. اومدیم که کمال ببینیم و عاشق بشیم و عشق معشوق بی همتا در دلمون دونش جوانه بزنه و نهال و درخت بشه و ثمر بده. معشوق قشنگه، هر قشنگی خواستنیه. اگه خواسته های دلمون و تنفرامون به این سمت و سو رفت، تو مسیری مستقیم قدم گذاشتم که میوه اش وصال رب العالمین بی مانند و مثاله. اگه نه مثل ماشینی می مونه که از جاده آسفالت خارج می شه و تو خاکی می افته. به میزانی که حواس راننده پرته و خوابه تکونها و آسیبها و از جاده اصلی دور شدن و  امکان گم شدن و حتی مردن بیشتر می شه. دل هم همینجوریه. هر چی از عشق الهی فاصله گرفت گرفتگیها و فریادها و دردها و کزکردنا و اشک و آه و ناله هاش بیشتر می شه. دلمون به این خاطر می گیره که به غیر کاربردی که طبیعتشه مشغوله. مثل هر دردی که اگه نباشه متوجه بیماری خودمون نمی شیم، دلمون هم اگه نگیره نمی فهمیم که از جاده خارج شدیم و به چیزی پرداختیم که تناسبی با وجودمون نداره و از هدف آفرینش عالم و هر چه درش هست، دوره. نمی فهمیم داریم اشتباهی می ریم. نمی فهمیم مریضیم. نمی فهمیم از راه و مقصد پرتیم. این نعمته. یه نعمت خدا داد و خود تنظیم. تمام اعضای ما همینجوریه. خودکاره. دلمونم خودکاره. وقتی می گیره یعنی یه ایرادی داره. ایرادش یکیه. چون دردش یکیه. چون معشوقش یکیه. چون عشق یکیه. چون خدا یکیه. پس هر وقت گرفت یعنی من خدا می خوام. یعنی به عشقش مشغولم کن. یعنی منو از زمین بکن و به آسمون ببر. منتها ما حواسش رو پرت می کنیم. مثل دردی که با مسکن روش سرپوش می ذارن. از یادش می بریم که بیماره و به خدا نیاز داره. مثلا می شینیم فیلم می بینیم، پارک و خیابون می ریم، به یه دوست زنگ می زنیم با یه رفیق می شینیم، می خونیم، می خوابیم. اینجوری توجهمون از درونمون معطوف بیرونمون می شه. اینجوری تسکین پیدا می کنیم. چون توجه به درونمون یعنی احساس درد و توجهمون به بیرونمون یعنی دوری از این احساس. قوای شهوت و وهم و غضب مشغولمون می کنه و از عالم عقل و دل دور می شیم. اینهمه توصیه به خلوت و تامل و فکر به این خاطره که از دردمون غافل نشیم. یهو به خودمون نیایم ببینیم دیگه دلی برامون نمونده. دلمون مرده. بی دل شدیم و خبر نداریم. تذکرا همه به این خاطره. ارسال رسل و انزال کتب هم به این خاطره. این اختیار ماست که به درمان بپردازیم یا مشغول بازی بشیم و فراموش کنیم. آره اختیار داریم. عاشقی به زور نمی شه که می شه؟

هر چی تو عالم هست قائم به ذات خداست. ممکنه و وجودش به خدا که واجبه تکیه کرده. دل اینو می فهمه. چون غیر این نیست. فقط خداست. ظاهر و باطن اونه. همونطور که هم اوله و هم آخر. هر جا نگاهمون بیفته خداست. همه کمالات هم از اونه. دل خدا خواهه، کمال گراست. عاشقه عشقشه. زیبایی همه جا هست. دل همه جا رو می خواد. به همه جا و همه چیز و همه کس که نمی شه رسید. ازمون دلبری شده و دستمون از دامن دلبر خالیه. پریشون خاطر و افسرده دل می شیم. همش غصه می خوریم. فکر و خیال می بافیم. چه باید کرد؟ راه رو درست باید رفت. وقتی نگاهمون به عالم عوض شد و اونجوری که باید نگاه کردیم به آرامش می رسیم. رسیدن به معشوق اصلی رسیدن به چشمه آرامشه. اینجوری آروم می شیم. رسیدن به وصالش همه سختیها رو از تن آدم در می کنه و همه توجهات متفرق رو یکی می کنه. این وظیفه عقله. عقله که باید دست دل رو بگیره و بهش بگه سرچشمه کجاست و تا اونجا ببرش و تو راه هر جا یادش رفت به یادش بیاره و دلداریش بده.

قربونت برم خواستنی همیشگی و همه جایی من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:58  توسط محمد آسمانی  | 

حسین من!

الهی قربونت بشم عزیز دل پر حرارت و مجنونم که مبهوت عاشورا و حیرون کربلاتم؛ نه فکرم به مقامت قد می ده نه می تونم درک کنم باهات چه ها کردن،!؟

خدایا تو دنیا چه خبر بود و چه خبر هست؟!

چی می شد اگه ظلم نبود؟

هیچ بچه ای نه می ترسید، نه می لرزید، نه گریه می کرد، نه زبونش بند می اومد، نه بی کس و کار می شد، نه بی پناه می شد، نه صدای انفجار همه رویاهاشو به هم می ریخت، نه خرابی خونه ها نقاشیهاشو از بین می برد، نه آتیش شکم و شهوت خاطراتش رو می سوزوند، نه شرمندگی و گریه و اسارت و تهیدستی و فریاد و آه و ناله پدرش رو که محکمتر از کوه بود، می دید، نه صورت قشنگتر از مهتاب مادرش رو می خراشید و نگران و مضطربش می کرد و نه حتی یک دونه از دهن یک مورچه به ناحق جدا می شد!

کاش آداما می شد سر از آخور بردارن و یه ذره عوض خوردن ببینن! 

آه از اینهمه دل پر خون و جگر تفتیده و بغض ترکیده و مظلوم بی پناه و فریاد بلند...

الهی ای کاش هیچوقت هیچ مادری نگران بچه اش نشه. کاش هیچوقت هیچ دست مهربونی خراش تن عزیزش رو لمس نکنه. کاش هیچوقت گریه و درد جای لالایی و قصه های شب رو نگیره، کاش هیچ نگاه زلالی کدر نشه، کاش هیچ رویای شیرینی تلخ نشه، کاش هیچ روز روشنی تار نشه، کاش هیچ امید حتی کمی قطع نشه، کاش هیچ بهاری خزان نشه. کاش هیچ عمه ای دوان نشه، کاش هیچ پهنه ای پر بلا نشه، کاش هیچ امامی نفرین نکنه، کاش مردای عالم بمیرن، کاش صاحب عصر بیاد...

بیا ای امام اشک، بیا ای تجلی آه!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:45  توسط محمد آسمانی  | 

مهربونم به حرفت گوش ندادنام ذلیلم کرده و از تو دوربودنام دست و بالمو بسته. انگار دلم به خاطر اینهمه با تو نبودن مرده. می شه منو به حضورت بپذیری و گذشتمو فراموش کنی؟ یادت می آد چه همه خاطرخواه تو بودم و همه آرزوم شده بودی؟ به جونت قسم نمی تونم حرافمو به غیر تو بگم. نمی تونم از غیر تو بخوام یه کاری کنه به انسی که بهت داشتم برگردم. غیر تو کیه که گناهامو ببخشه؟ هیچ کی نمی تونه اوقات رفته و بی تو گذشتمو جبران کنه. چه نگاهها که به غیر تو نکردم! چه دلها که به غیر تو ندادم! چه محبتها که از غیر تو نخواستم! با همه وجودم به پات می افتم و به سمتت می آم. به درموندگیم رحم کن. اگه نگام نکنی و منو به حال خودم بذاری از کی بخوام بهت نزدیکم کنه؟ اگه بهم بگی ازم بیزاری و دوسم نداری و منو نمی خوای به کی پناه ببرم؟ آه من! اینجوری چه منی که اینهمه مواظب آبروم بودم که نریزه، شرمنده و بی پناه و بدبخت می شم! چه غم سنگینی به خاطر این مصیبتی که حاصل اعمالمه به دلم می شینه. ازت می خوام! می فهمی خواستن یعنی چی؟! از تو که بلدی چه جوری پرده پوشی کنی می خوام! از تو که بلدی شکسته ها رو چه جوری بند بزنی می خوام! می خوام منو ببخشی و معذرتم رو بپذیری و از گناهان خطرناکم بگذری و بدیهامو به روت نیاری و زشتیهای پیدا و پنهانمو فراموش کنی.

می شه منو قشنگ ببینی؟! می شه تو نگاهت هر چی بده، خوب جلوه کنه؟ نکنه منو یادت بره! نکنه از اغماضت بهم سهمی نرسه و وقتی باطن مدعیان عشقت رو به همه نشون می دی، من همونی جلوه کنم که هستم! نکنه خواهشمو نشنوی و بهش ترتیب اثر ندی! داغی سوزان جرمهای منو می شه با محبت فراگیرت سرد کنی و از پهنه وجودم خط بزنی؟ می شه چشای قشنگت تنمو به لباس نگاه خطا پوشت ملبس کنه؟ این لباس خوشگل من واسه دوباره به تو پیوستنم بهم انگیزه می ده و آمادم می کنه.

الهه من! قربونت بشم! تو آسمون عشقی که بنا بود با تو بسازم خیلی به این محتاجم که ابرهای مهربون رحمتت رو بفرستی و سایبون بستر تفدیده قلبم بشی و بر عطش گناهان داغ عشقی که ازت تو سینمه بباری و منو سرد کنی. من که ازت نمی تونم دل بکنم می شه بتونم به یکی دیگه دل بدم؟ چه کاری ازم بر می آد اگه تو منو نخوای و دل پر خطا و گناه منو که البته اصلا هم به دردت نمی خوره، نپذیری؟ جز تو کی می تونه کاری کنه منو بخوای و بهم رحم کنی و من تشنتو سیراب عشق ناب وجود ناز بی رقیب و مثالت کنی؟

معشوق من! اگه اعتراف به این حرفها توبه محسوب می شه به دلرباییت قسم من پشیمونم. اگه گفتنشون باعث میشه تصمیم بگیری به کسی رحم کنی، من همونم.  اگه عذرخواهی می تونه موجب بشه گذشتمو فراموش کنی، ازت همیشه عذر می خوام. عیبی نداره تا می خوای سرزنشم کن! بهت می آد! تا وقتی دلت ازم خنک نشده هر چی دوست داری بگو. هر جور دوست داری بگو! هر کاری دوست داری بکن! می بینی که گرفتارتم. من گرفتارو در اختیارتو ببخش. بمیرم که اینهمه تحملم کردی! واسه اینکه دیگه نخواد از با من بودنات دلگیر بشی خوب منو عفو کن. تو که از همه چیز من باخبری و می دونی لنگتم بهم ارفاق کن. تشنگیمو با محببت سیراب کن.

معبود من! تو همونی هستی که خودت از خیل عشاقت خواستی اگه اونجوری که تو می خوای نبودن به خودت بگن ببخشیشون. گفتی بیان و از به حرفت گوش نکردن و با غیر تو بودن توبه کنن و دیگه دل به کسی ندن و از محضرت خارج نشن و جایی نرن. اگه کسی به این حرفت گوش نکنه چه عذری می تونه بیاره که قابل قبول باشه؟ خودت همه چیزو مشخص کردی. خودت نخواستی عشقت رو لو بدن و برن جای دیگه بگن. قربون اینهمه اصرارت به راز داری.

دردانه من! اگه بی تو بسر بردن جرم منه و بده، از من گذشتن و دوباره پذیرفتنم هم برازندته، هم خوب. من اولین کسی نیستم که به عهدش وفا نکرده و تو رو رها کرده و دل به غیر تو داده و بعد که سرش به سنگ خورده و برگشته، تو بخشیدیش و از درموندگی نجاتش دادی و به آغوش گرم محبتت برگردوندیش. هر کی قدرتو ندونه از نفهمی خودشه. هر کی قشنگیاتو نبینه از کوری خودشه. منو هم مثل اونا که فهمیدن و دیدن بپذیر. ای که به بیچاره ها جواب می دی. ای که نگاهت غمو از دل می بره. ای که به اونا که از غیر تو بریدن و خسته شدن پناه می دی. ای که اسرار نهان دل منو و همه رو می دونی. ای که لباسی که به تنم می پوشونی قشنگه.

الهی قربونت برم! بخشش و لطف و کرمت دستاویزمه. اگه واسه من صرفشون نکنی، پس چرا در تو هست؟ قربون محبت و دلسوزیت. خواستمو بهم بده. ناامیدم نکن و توبمو بپذیر و اشتباهاتمو فراموش کن. بهم منت بذار ای که از همه مهربونتری و بدون اینکه نیازی به گفتن من باشه خودت خواستمو می فهمی و نیازمو برآورده می کنی.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:25  توسط محمد آسمانی  | 

 

بیا صنما که طاقتم نیست  مشتاق توام نهایتم نیست

زین بزم به صبح نارسیده   شب نرود رضایتم نیست

پنهان چو شدی تو شمع محفل پروانه شدم شهادتم نیست

دل چو بگشت تنگ آن خال  بی خال لبت طراوتم نیست

گر حکم کنی که من نباشم  زین بی مهری تو شکایتم نیست

جانا چو رسد نسیمت از دور  دیوانه شوم حکایتم نیست

کین حکم ز یار با وقار ما بود  زین لطف ریاضتم نیست

هر که نباشد در بند رخ یار   مغضوب من است رفاقتم نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:42  توسط محمد آسمانی  | 

در جاری ممتد حضورت ای همیشه و در همه جا حاضر، رسیدنم به رمضان به چشمه زلالی می ماند که عطش یکساله مرا که دوست دارم بگویم ربنا فرو می نشاند و سیرابم می کند.

اما ای در ورای بهانه ها پنهان، می دانم تو زمان را هر وقت بهانه کردی خواستی من بفهمم وقتم برای به تو رسیدن چه کم است!

خدایا اینهمه سال از عمرم گذشت! ارزشی که تو به رمضان داده ای تنها امید من است که از اینهمه زمان بر من گذشته آنچه از تو پیشم مانده بسیار کم است.

به این چشمه جوشان امید و آن ساقی در راه ماندگان بیا و دلم را از اینهمه بتی که در آن است تهی کن. من و بت پرستی!؟ تو که نباشی من محتاج پرستش اگر بتی هم نباشد مجبورم بتی بسازم تا بتوانم آن را بپرستم. رحم کن.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:58  توسط محمد آسمانی  | 

مهتاب پر شب، شب پر مهتاب، کمند خیال، برگی پاییزی و زرد، زمستان سفید سرد، دل بی دلبر، سایه ها در شب، بلبل تنها، با همه اما فرد، حدیث حاضر و غایب، در جستجوی تو، دلیل راه، من و معشوقه هام، چشم بی خواب، خیال بی تاب، سنگ و خاک، گرما و آب، تشنه و رنجور، چشم در قاب، دیده در نقاب، گرفتار دو ابر، بیمار بی درد، سلامت بی شرط، همراهی غم، کاروان عبور، لحظه های ناجاری، من دور، سرمای بی رحم، شعر بی خود، دفتر پر مشق، انشای تکراری آخر هفته، بندگی در خفا، خو به خود، اسیر شب، بحران رنگ، غوغای حضور، شراب طهور، آرزوهای دور، چشم اما کور...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:23  توسط محمد آسمانی  | 

به نام او که هست.
سلام.

من اتفاقی با شما آشنا شدم. البته که معتقدم اتفاق وجود نداره.

... به هر حال با خوندن نوشته عمیق و پر مغز و نغزتون که درش از ذوق یادگیری و اصول زندگی و قریب الوقوع بودن رسیدن هر اتمامی و دو راهی هایی که سر راهتونه و امتحان و سرگرمی و پرونده های نیمه تمام و کمی وقت و اولویت رسیدگی و تخلیه درونیات مکتوم و محبوس، گم و بعد پیدا شدن و کشف و غفلت و آشفتگی و آرامش و دوست همراه و بدیهی هایی که برای شما تازه است و بحران و مدیریت و اتاق ریکاوری و به دنبال کسی گشتن و چی و کی و کجا بودن و قدر خودت رو دونستن و به غیر خودت تکیه نکردن و این رو کلید حل همه مشکلات زندگی دیدین و با خودت آشتی کردن و مهربون بودن و اصل (اول خودم) و سوء تفاهمی که در این اصل رخ داده و (خود بی خود) و حس و قاعده جدیدی که یاد گرفتی و هرس شاخ و برگی که گفتی و از معانی کوچک در صدم ثانیه به اصول بزرگ رسیدن و عبور و رفتن و ترک دلبستگیها و بی تفاوت و روتین بودن و نبودن و قدر دانی کردن، حرف زدین مشتاق شدم بنویسم. یه حسی قویا نذاشت با اینکه عمیقا خسته ام و خوابم می آد، بعد این روز پر کار بخوابم:

آمدی کاتش در این عالم زنی ...

اول بگم که واقعا تو این مجازی که هر پیکسل نمایانگر یه سلول از یه وجود و شخصیته، با خیلیها متفاوتین و اینو به خوبی با خوندن همین یه نوشتتون می شه درک کرد.

خیلی خوبه که خودت دنبال پیدا کردن اصول و مفاهیم اساسی زندگیتی و نمی خوای همه چیزو همونجوری که گفتن و همه جا دیدی و هست بپذیری. از امتحان چیزای مهمتری هم هست. اینو از دبیرستان دلم فریاد می زد. ولی منم غرقه همین راه اینهمه رهرو دار بودم! هر چی امتحان مهمتر می شد، ندای دلم فریادتر می شد تا به کنکور که رسیدم اونقدر شدت این داد ممتد بلند شد که ... نث گاب حسنک کجایی ماما می گفتم! یعنی خدایا تو کجایی من از گرسنگی و تشنگیت مردم...
بگذرم چون فیلم یاد هندستون کرده و از این یاد به راحتی دیگه اگه ادامه بدم در نمی آد. می گفتم از امتحان چیزای مهمتری هم هست که مهمترینش همین فهمیدن این مطلبه. مهترینش همون دلیه که نمی ذاره درسی رو بخونی که معلوم نیست چه تناسبی با وجودت داره. همه بندایی که به عنوان اهم مسائل زندگیت ازشون یاد کردی یه حس آشنا اما مبهمی رو در وجود آدم تداعی می کنه و اونم اینه که خوب آخرش چی؟ خیلیا مدتی به این سوال بزرگ و حیاتی مشغول می شن بعد چون نمی تونن بین خودشون و این سوال تناسب و جوابی منطقی پیدا کنن، بی خیال می شن و دوباره مشغول روزای کاملا تکراری و روتینشون می شن و همین روند با تشدید در تکرار مکررات روزمره تا لحظه مرگشون ادامه پیدا می کنه. شاید حالا یه مدت هم مشغول جوابش بشن و حتی یه چیزایی بفهمن ولی عاقبت در جا می زنن و به جایی نمی رسن.

من هر وقت می خوام به سفر برم یا حتی خونه یا محل کارمو به مقصد کوتاهی واسه مدت کوتاهی مثلا یه روز ترک کنم یه حس مشابه و غریبی بهم دست می ده. انگاری می خوام چیزای عزیزی رو ترک کنم. حال عزادارا رو دارم! به خودم می گم تو به چیه این خونه و دفتر دلبستی که برات اینقدر ازشون جدا شدن سخته؟!

من به یقین به این رسیدم که - چون یه اصل کلی رو تو زندگی فهمیدم که حالا می گم چیه، نه راستی همون اول گفتمش– این یه تمثیله که من بفهمم و به یاد بیارم رفتن همیشگیمو. یادم نره همونجور که خونه ام مبداء نسبت به خارج، دنیا هم مبداء نسبت به آخرت. و من همواره مسافر بین این دو. بعد می بینم خدا می خواد به من همه وقت بگه که دل نبندی ها!! چون باید بذاری بری و من هر وقت متذکر این معنی می شم واقعا دلم می گیره. خیلی وقتاشم ...
دل چیه؟ دل همون منیه که می خواد. از خواستن هم سیر نمی شه. همونی که دوست داره. هر چیو می بینه که یه مقدار زیباست یه مقدار خوبه یه مقدار قشنگه می خوادش. هر چی قشنگتر، خواستنی تر. همونی که نمی ذاره به مهمتر از امتحانا و امتحانای مهمتر فکر نکنی. همونی که به هر چی می رسونیش قانع نمی شه و بازم می خواد. همونی که شبای تار دنیاتو پر ماه و ستاره و روشن می خواد. راستی فیلمشو دیدی؟ قشنگه، نه؟ این دل کیه؟ چیه؟ کجاست؟ چرا اومده؟ قبلا کجا بوده؟ کجا می ره؟ اصول و قواعدش چیه و ... . جواب این سوالا همون هدفیه که خلقت عالم داشته و آدم بسته به میزان معرفتی که داره خیلی متفاوت هم در سطح و هم عمق به این سوالا جواب می ده. و این جوابا نه فقط مفاهیمیه که در زبان هست که جز معنی چیزی نیست. این معنیه که اینجا مفهوم می سازه. نرفته، نیافته، ندیده، نرسیده نمی شه چیزی بافت!

خب داستان رو من چی یافتم؟ خدا بود. ما نبودیم. کسی به یادمونم نبود. شیئ نامذکوری بودیم. خدا خواست پدید بیایم. اومدیم. به ارادش. با اشارش. از خاک. ازمون عهد گرفت عاشقش بشیم. ما هم همون گفتیم چشم. به دنیا اومدیم. با گریه. آخه از بهشت انس هبوط کردیم. مراحل خلقت رو پشت سر گذاشتیم. یه جایی انگاری تبعیدمون کردن. نمی شناسیمش. دستها می ساییم. کشفها می کنیم. مامان همون فرشته ایه که یه ذره ما رو باهاش آشنا می کنه. محبتش به ذوق می آرت و بوی لطافت بدنش بهت آرامش می ده. شیر چه طعام آشنا و خوش طعمیه! کم کم یاد می گیریم حرف بزنم، راه بریم، تجربه کنیم، آب و غذا و میوه بخوریم. طبیعت رو، خورشید و ماه و آسمون و ستاره و ابر و باد و دریا و بارون و برف و درخت و سبزه و گل و کوه و دشت رو ببینیم، بفهمیم. آوردمون. خودشم قائم شده. گفته هر کی منو پیدا کنه بهش یه جایزه خوب می دم! نشونیاشم داده. جایزشم گفته. دلمون مثل یه قطب نما می مونه. تو مسیری که تا پیدا کردنش باید بریم همواره جهتش رو نشون می ده. سرگرمیهای بین راه زیاده. مشغول می شیم. خیلیا هم مثل مان. داستانشون مشابه. باهاشون آشنا می شیم. اونا هم مشغول سرگرمیهای وسط راه می شن. آخه یه جوری قایم شده که به راحتی نمی شه پیداش کرد. گاهی وقتا از بس راه می ریم خسته می شیم. گاهی هم از بس راه پر پیچ و خمه گم می شیم. خستگی و گمی و جذابیتها از یادمون می برن اصلا دنبال چی می گشتیم. و ما مشغول می شیم. خیلیامون وسطای راه تو همون فراموشی که گرافتارشیم به مقصد نمی رسیم.  می میریم. اگه جملگی و کوتاه بگیم، زندگی رو خلاصش کنیم و جزئیات این مسیر کوتاه رو بصورت کلی و یکجا ببینیم. از تولد تا مرگ خیلی قریب الوقوعه. دل، خیلی جاها بهمون نهیب می زنه. استقراء تجربه های ما اصول زندگیمونو تشکیل می ده. و زندگی همش یعنی در سفر بودن. یعنی به دنبالش گشتن. یعنی بر سر دوراهی ها قرار گرفتن، یعنی اسیر سرگرمیها شدن، یعنی گم شدن و دوباره پیدا شدن، یعنی مردن و دوباره زنده شدن، یعنی تولد و مرگ هر دو با هم، یعنی با تجربه ها و تمثیلها و معانی کوچک، اصول بزرگو ساختن و... و... و... .
خیلی باید مراقب باشیم و درست مدیریت کنیم و اسیر عادات نشیم و از همراهامون استفاده ببریم. مرتب ریکاوری کلی و جزئی کنیم که مبادا مسیرو غلط بریم. مبادا عوض اونی که منظور نشانه هست به خود نشانه و آیه بپردازیم!
رسالت سنگینی داریم. خدا عشقش رو به آسمون و زمینت عرضه کرد هیچ کی نپذیرفت. همه گفتن ما نمی تونیم. من گفت من می تونم. عشقت رو به جونم می خرم. باهات تا همیشه می مونم. تو در مقام ناز من در مقام نیاز. من عابد و تو معبود، من قاصد و تو مقصود، من طالب و تو مطلوب، من عاشق و تو معشوق. بعد خدا به خلقت ما احست و آفرین گفت. همه فرشته ها رو جمع کرد و گفت. این جانشین منه. همه احترام بذارید. فقط یه نفر به ما احترام نذاشت خدا بهش برخورد که چرا به حرفش گوش نداشته و به مقام من سجده نکرده. بعد بهش گفت تو از من نیستی. گفت خدایا این اگه راست می گه و لیاقت تو رو داره و می تونه و اون امانتای که بهش دادی رو می تونه حمل کنه بذار من امتحانش کنم. نمی تونه. اینکاره نیست. خدا  گفت باشه. من خودم آفریدمش. خودم عشقم رو تو دلش گذاشتم. خودم خودم رو به خودم شناسوندم و این خود هیچوقت بی خود نمی شه و منو یادش نمی ره. باشه این گوی و این میدان. از این ورم کلی بهمون گفته که این می خواد  تو رو ضایعت کنه. به حرفش نکنی. برو اصلا ببینم راست می گی منو می خوای و دوست داری. بذار اصل باشه شیطون بذار بمونه. خوب شد. ناز پرورده تنعم بهتره که نبرد راه به دوست. اصلا تو باید متحان بدی. برو تو هم برو. از بهشت انسی که توشی برو ببینم چه کار می کنی. این راه و این چاه. من و تو اومدیم! این شد که اومدیم. واسه اینکه بشه آزمونو برگزار کرد کلی تمهید لازم بود باید. باید اونا رو می چید. عالمو آفرید. به سبکی که بشه طبق همون مفاد عشقنامه امتحان گرفت.  کالبدی و جانی. ظاهری و باطنی.

...
فقط به دلمون که همه اون حقایق یادشه اکتفا نکرد. یه کتابم فرستاد که متناسب با مختصات این عالم باشه تا فردا کسی چیزی رو بهانه نکنه و نگه تو که نگفتی، یا یادم رفته بود چرا یادم نیاوردی، یا من اسیر ظواهر از کجا باید می فهمیدم که باطنی هم هست، یا از پس ماده به معنا می شود و باید پی برد. فقط اینم نبود اینهمه عشاق دلسوخته اش رو برگزید و هیچوقت ما رو بی یه الگو که بفهمیم یعنی چی اینایی که می گه، نذاشت. همجنس خودمون. خیلی کار خوب و قابل قبولی بود. ...
...
شبتون همیشه روشن

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:1  توسط محمد آسمانی  | 

هر وقت متوجه حضور کسی می شم، یاد وقتایی می افتم که حضورتو حس نمی کنم!
هر وقت با کسی حرف می زنم یاد وقتایی می افتم که منتظری صدامو بشنوی اما حرفی نمی زنم!
هر وقت به گفته های کسی گوش می دم یاد وقتایی می افتم که باهام حرف می زنی و صداتو نمی شنوم!
هر وقت کسی منتظرم می مونه یاد وقتایی می افتم که تو منتظرمی و من اصلا حواسم بهت نیست!
هر وقت کسی صدام می کنه و من جوابشو می دم یاد وقتایی می افتم که تو صدام می کنی و من نه می شنوم و نه جواب می دم!
هر وقت از کسی خوشم می آد و بهش محبت می کنم یاد وقتایی می افتم که به محبتت نمی پردازم!
هر وقت به کسی چیزی می دم یاد وقتایی می افتم که ازم چیزی می خوای و بهت نمی دم!
هر وقتی از کسی چیزی می خوام و بهم نمی ده یاد وقتایی می افتم که تو بدون اینکه ازت بخوام همه چی بهم می دی!
هر وقت کسی کاری برام می کنه و من ازش متشکر می شم یا خوبیهای تو می افتم و تشکری که ازت نمی کنم!
هر وقت کسی دعوتم می کنه و من می پذیرم یاد وقتایی می افتم که دعوتم می کنی و نمی پذیرم!
هر وقت جذب زیبایی چیزی می شم یاد وقتایی می افتم که اینهمه زیباییتو نمی بینم!
هر وقت به چیزی می پردازم یاد وقتایی می افتم که بهت نمی پردازم!
هر وقت واسه شناخت چیزی تلاش می کنم یاد وقتایی می افتم که واسه شناختنت تلاشی نمی کنم!
هر وقت از کسی یا چیزی تعریف می کنم یاد وقتایی می افتم که باید ازت تعرف کنم و بگم و نمی کنم و نمی گم!
هر وقت بهار می شه و من به وجد می آم، یاد بهار آفرینی می افتم که ازش به وجد نمی آم!
هر وقت دلم می گیره و چیزیو بهانه می کنه، یاد تو می افتم که بهانه گرفتنشی!
هر وقت همه وجود کسی دلمو می بره و ذهنمو مشغول می کنه تو نیمه راه دلبریش بر که می گردم و چشمم به تو می افته، می بینم یه مژه ات بسمه!
هر وقت بعد مدتها ماهو تو آسمون می بینم چشمک ستاره هاش منو یاد چشمکایی که تو شبهای زندگیم می زنی میندازه و محو هاله چشمای ماهت می شم!

... و من هر وقت به یادت می افتم گریه می کنم...!

Daisy Art Print by Craig Tuttle

و من هر وقت به یادت می افتم مثل یه کبوتر بی آب و دونه و آشیونه و یا قاصدک معلق و سبک و بی نشونه، خسته و بی قرار به هر جا سرک می کشم تا آراممو که تویی بیابم و رود حضورتو واسه همیشه تو لحظه های بودنم جاری کنم!
و من هر وقت به یادت می افتم پر می شم از اون حس عجیبی که از بچگیم باهام بود و من بی یادت نداشتمش و با تو بهش رسیدم!
و من هر وقت به یادت می افتم پشیمون می شم از تک تک لحظه هایی که تنها بودم و تنها بودی و تنها بودیم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم به تو برسم و همونجا بمونم و برنگردم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم از آسمون دلم به نهایت تو پرواز کنم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم خودم نباشم، می خوام اونی که تو میخوای باشم نه اونی که خودمم!
و من هر وقت به یادت می افتم دوست دارم فقط سکوت کنم چون چیزی ندارم که بگم!
و من هر وقت به یادت می افتم به بیش از همه آرزوهای همه لحظه های عمر خودمو عالم نزدیک می شم!
و من هر وقت به یادت می افتم به هیچ چیز جز بودن با هم فکر نمی کنم تا مبادا تو رو تو لحظه های سپید مثلا زندگی کردنام گم کنم!

Enlightenment Art Print by Cinzia Ryan

و من هر وقت به یادت می افتم ازت با تمام وجودم می خوام: هیچ وقت منو بی یادت نذاری...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:33  توسط محمد آسمانی  | 

اینکه می آییم مطلبی می نویسیم و انتظار داریم دیگران از زیبایی ای که به چشمون درش هست، تمجید کنن و لذت ببرن و این مطلبو به همه نشون بدن یا لااقل بهش توجه کنن و پیرامونش نظر بدن و کلا بهش بپردازن و دوستش بدارن و در این دوستی وفادار بمونن، یک مصداق از یه میله که اکثرمون بهش بی توجهیم! هر چی در ما هست که به نوعی نیازه، یه برطرف کننده طبیعی و اصیل و بالذات داره. اگه گرسنه و تشنه می شیم غذا و آب، اگه خسته می شیم استراحت و خواب... و همه نیازای دیگه ای که داریم به یه سبک منطقی و طبیعی رفع می شه. چون مرکب از جسم و جانیم، نیازای روحیمونم یه مابه اذا خاص، هر کدومشون دارن که خوب اگه از اینکه چه نیازای مادی و چه روحانی ما سر به بینهایت می ذاره بگذریم و به همین نکته ای که سرش بحث شد بپردازیم، می بینیم اونی که نیازمونو برطرف می کنه مثل خیلی چیزای دیگه تو این عالم درجاتی می تونه داشته باشه. خوب اگه همین در صورتی که رخ می داد می تونست قانعمون کنه چرا هیچوقت ته دلمون راضی نمی شه؟ این نشون می ده ارضا این نیاز حقیقتا به این روش نیست و یه راه دیگه باید پیدا کرد. اینکه اون راه دیگه چیه و کجاست، به درجات آدما متفاوت می شه و مابه اذایی پیدا می کنه که بعد از پیدا کردن جواب حقیقی به خاطر بینهایت بودن اونی که ازمون رفع نیاز می کنه، بینهایت می شه. خوب حقیقتا رفع کننده این نیاز و حس عمیق و شدیدمون چیه؟ چرا ما همش از خاطراتمون می گیم؟ چرا یه فیلم که می بینیم یا یه اتفاقی که رخ می ده یا یه خبری که می شنویم یا یه کاری که می کنیم یا به مقامی که می رسیم یا شعری که می گیم و مطلبی که می نویسیم رو به هر کی دستمون برسه می گیم؟! بارها و باها گذشتمونو بررسی می کنیم و خوشمون می آد وقتی کسی به بیشتر و بهتر گفتن و بازیابی کردنشون کمک می کنه. این تجلی این حقیقت در عالمه که هیچی از بین نمی ره و همه چی جاودانه می مونه. اعمال و حتی افکارمون که دیده نمی شن هم تو عالم می مونن و هم به اطلاع همه می رسن! ملائک در عالم امر بر امور ما مسلط و مامورن. و همه اینا به خودمون برمی گرده وقتی از این دنیا می ریم. اصلا واسه همین اومدیم که جوهره هر کسی معلوم بشه. دوست نداریم چیزی از بین بره. چون واسه بقا اومدیم نه فنا! گاهی وقتا که یه چیزی به ظاهر نیست می شه مثلا یه مطلبی می نویسم و حذف می شه یا یه نفر از بینمون می ره این حس غوغا می کنه و همه وجودمونو به هم می ریزه. یعنی که من از هر چیزی که نیست بشه بیزارم و دوست ندارم و می ترسم این بلا سر من و اعمال و آثارمم بیاد. اگه قانون بقای انرژی برای ماده اثبات شده چه جوری قانون بقای جان ثابت نباشه؟ چه آدما مجاز رو چسبیدن و واقعیت رو گم کردن و اثر رو می بینن و موثر رو یادشون می ره!! شرک و کفره که از همه طرف احاطمون کرده. خوب اگه اینه چرا متعلق اون میل اصیلو پیدا نمی کنیم؟ چرا مراقب اعمال و افکار و امیالمون نیستیم؟ چرا به موثر نمی پردازیم؟ چرا جاودانه نمی شیم؟ چرا از این مردگی در نمی آییم؟ چرا به محسوسات می پردازیم و معقولاتو فراموش می کنیم؟ چرا...؟!

Gerbera Spectrum Art Print

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:15  توسط محمد آسمانی  | 

 

رفتن حکم حتمی هر روندست! نیومده که بمونه. اسمش روشه: رونده. یعنی یه روزی می ره. تو چه بخوای چه نخوای این اتفاق رخ می ده. همونطور که یه جوونه غنچه می شه و گل می ده و با کلی تغییر و تبدیل، بعد مدتها میوه می شه و می رسه، ما هم رسیده یا نرسیده می ریم!

تو منظورت از این که با اون همه ذوق و شعف و شوق خلق می کنی و بعد همون مخلوقو دفن، چیه؟ به ذهنمون بد می آد! دلمون می گیره! چشامون تر می شه! دوست نداریم و می ترسیم بهش فکر کنیم که یه چیزی یا کسی که تا حالا بوده یهویی نیست بشه و دیگه نباشه! می ترسیم ما هم یه روزی بریم.

Autumn Leaves near a Tree Trunk, Grand Rapids, Michigan, USA Photographic Print by Panoramic Images

اینکه از این همه خلق و دفن چی گیر تو می آد و چی سهم من می شه انگاری مهمترین مساله همه عمرمه. زندگیم درگیرشه و من نمی تونم بهش فکر نکنم و درون و بیرون خودمو واسه رسیدن به جوابش نکاوم.  

نمی فهمم! عقلم قد نمی ده! تو هم که خودت سر بسته گفتی. نمی شه چیزی ازش فهمید. گاهی فکر می کنم نکنه من ازت یه مفهومی ساختم که با اونی که هستی متفاوته! بعد می گم حتما هست. اگه نه خودت یادم نمی دادی بارها هر روز وایسم و بگم الله اکبر. این منو می ترسونه! تو همه چیزمی اونوقت من نمی شناسمت. شناخته هام اگه نگم مجازه و سرابه لااقل بخش بی نهایت کوچکی از حقیقته. با این علم کم و حتما خیلی جاها نادرستم چه جوری اونطوری باشم که تو منو به خاطرش آوردی؟ چه طوری میوه دلمو برسونم و کال و نارس از دنیا نرم؟! چه جوری به اهدافی که از خلقتم داشتی نزدیک بشم و زحمتت رو هدر ندم؟ چه طوری یه کاری کنم حس پرستشمو تو امثال درکه و لواسون هدر ندم؟! حس لطیف و عمیق و دقیق و همیشه با منی که نشونه توی گم شدمه از وقتی اومدم. چه کار کنم این نشونه دیگه حالا اونم گم شده رو، تو این همه ظلمت و بی نوری و چاله و چاه، تو اینهمه قدمت و کهنگی و فراموشی، تو اینهمه وجود پر غبار، تو اینهمه من گذشته، تو اینهمه من به انحراف رفته، تو این قبرستون بی منتهای منیتها و عادات مدفونم، پیدا کنم؟ تو بگو چه جوری!؟ تا منو به تعادل نرسونی و بهم نفهمونی قدر هر چیزی که در من و در عالمه چیه و چه نسبتی با تو داره و چرا در من و در عالم هست، چه جوریه و چه جوری باید باشه، من نمی فهمم. این ندانی و جهل با رسیدن به قدر دیگه می ره و منی که همه شبای عمرم قدر بوده تازه می فهمم چه شبها و لحظات عزیزی از کفم رفته. برات معتکف می شم!

چرا نگرانی؟ با اینهمه جاه و جلال و جمال و شکوه و عظمت، چرا نگرانی؟ دل بی عشق سنگ که نه ننگه. تا عشق نیاد و ذره ذره وجوتو از رنگ استحاله نکنه بی رنگ نمی شی و تو باید واسه رسیدن به این شب بزرگ بی رنگ بی رنگ باشی.

Determination: Little Pine Art Print

نترس! هیچی گم نمی شه. نه هیچ چی و نه هیچ کی. وقتی اینهمه راجع به ثبت و ضبط بودن اعمال و افکار و ظاهر و باطنمون، کم و زیاد و کوچیک و بزرگش گفته، مگه می شه خودمون گم بشیم؟ اگه فلانی که بهش دلبسته بودی رفت، رفتنش نباید اونقدا دلگیرت کنه که حرفایی بزنی که رنگی نیست و سیاه سفیده. اینم جزئی از خلقتشه. منتها هنوز ادامه داره و بنا نیست تا وقتی خودتم به اون مرحله از خلقت نرسیدی بهت نشونش بدن. اصلا تو کی هستی که باید بهت نشون بدن؟! انتظار زیاد که چه عرض کنم مافوق زیادیه! نه؟ ولی بهت نشون می ده چون دوستت دارن. چون تو معشوقشی و خدا نکنه اینو وقتی بفهمی که عاشقت ازت بریده باشه و سراغ یکی دیگه رفته باشه!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط محمد آسمانی  | 

 

قربون اون وجود لطیف عرشی و انسان متعالی ملکوتی بشم که قلب میلیونها آدم براش گرمتر از کالبدای خودشون می تپه و از یادش و اندیشه هاش جون می گیره.

گاهی وقتا ما یه سری حرفا راجع به بعضیا می شنویم اما تا آثار اونا رو نبینیم نمی فهمیم چه قدر ممکنه خواستنی و دلبردنی باشن؟! باهاشون آشنا که می شی می بینی دیدنشون آروم جونته و حرفاشون مرهم دردات یا حتی درمون درد بی دردیت! یه وقتی مثلا یه نوشته ازش می خونیم روحمون پر می گیره و می فهمیم که الکی نیست همه ازش تعریف می کنن! مثلا حافظ رو فرض کنیم یکی ازش شنیده که چنینه و چنانه اما وقتی یه غزل ازش بخونه معرفتش عمیقتر و دقیقتر می شه و اونم به مدح این عارف شریف می پردازه. اگه ببینش و کنارش بشینه چی می شه؟! یه راه بررسی اثره، یه راه هم که خیلی معرفت بالاتریه پرداختن به صاحب اثره. حالا امام هم هینجوری بودن. آدم باید به آثارشون به کاراشون به دغدغه هاشون به معرفتاشون به شعراشون به سیاستشون به درایتشون به مدیریتشون به فردشون به جمعشون به خلوت و جلوتشون بپردازه، اونوقته كه نمی تونه نخوادش. ما که از درک و دیدارش محروم بودیم، آثارشون اینجوری مست و مبهوتمون کرده، اگه خودشو درک می کردیم چی می شد!؟

حالا ایشون خودشون اثر یکی دیگه باشن، چی می شه!؟ آدم مشتاق می شه نسبت به اونی معرفت پیدا کنه که نه فقط امام و امثال امام که همه آدما، همه جانداران، سبزه و حیوان، همه چیز عالم، اثر و نشونشه! چه اینجوری قشنگ می شه فهمید خدا کیه؟ چیه؟ چه خصوصیاتی داره؟ چقدر مطلوب دلته! چقدر گم شدته! چقدر می خوایش! چقدر نزدیکه! چقدر جلوه می کنه! چقدر تو وقت و توان واسه دیدن جلوه گریاش کم داری! چقدر محسوسه و ملموسه! و اينكه: خدا چقدر خداست!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:58  توسط محمد آسمانی  | 

 

می نگارم نامت را
بر آب بر برگ بر پیشانی
نگاهت می کنم در
خانه در بیابان در ویرانی
می بویمت در باغ
یاسی نرگسی ریحانی
می بینمت کز لطف
کوثری تاج سری جانی

با تو باورم تا دور دستها می رود
با تو دل تا بی نهایتها می پرد

با تو دنیا چه کوچک و آسان است
سینه ام وسیعتر از کهکشان است

بی تو آتشی درون سینه ام می گیرد
بی تو زینب از بی مادری می میرد
بی تو نمی بیند هیچ چشمی
کز فروغ تو دیده می بیند

آن یگانه کوه پشتش به تو محکم
نشسته و شکسته می بیند خم

گلبرگ گل و نسیم بهار و موج دریا
بی طراوت و بی حرکت و بی صدا
در پی رفتنت، برای به او پیوستنت
می ریزند اشک می خوانند آه

بی صدا و مهجور به ابدیت پیوست
ماه شب و آن خورشید پیدا و پست

من و تو روزگارمان چه بی نور است
دلهامان چشمهامان حقیقتا کور است
من و تو کجا به هم می رسیم وقتی
خورشید ز ما و ماه ز ما دور است؟!

img/daneshnameh_up/c/ce/fatemeh.jpg

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط محمد آسمانی  | 

به نام خدایی که هست

سلام فرشته تو دار پر از حرف و عمیق و عاشق و پیچیده، سعادتي بود امروز بتونم به محضرتون بيام اما ...

شما (آقا) فرشته (خانوم) نمی دونم عقلت و قلبت چقدر حرفامو تصدیق می کنه؟ اینکه شما به شدت بامعرفتی و قدرت تشخیص معرفت و زیبایی و مرام درت قویه، جای شک نداره. مزه عشقو چشيدي و برات سخته و نمي توني بي عشق زيستنو تصور كني. خيلي هم مصري كه تو عشقي كه داري بي وفا نباشي و جا نزني.

دلای همه ماها با شدت و ضعف متفاوت همینطورن. خدا اینجوری آفریدمون. نمی تونیم خوبی و زیبایی و کمال ببینیم و نخوایم. عشق اينجوري پديد مي آد. آدم گرفتار مي شه چون نمي تونه نخواد. خود بخود تو دل مي ره. اصلا بذار راحتت کنم و بگم اگه اینجوری می شد نباشیم، دیگه دل نداشتیم و اگرم دل نداشتیم، آفریده نمی شدیم!

می دونی آقا فرشته خانوم خدا از همه وجود ما، دلامونو بیشتر دوست داره و اصلا وجودمونو واسه دلامون دوست داره. در واقع ما جز دل چیز دیگه ای نیستیم. مگه این پوست و گوشت و استخون از بین نمی ره و خاک نمی شه؟ این دله که موندگاره و مرکز محبته و خدا ما رو آفریده که عاشقش بشیم.

فرمود: كنت كنزا مخفيا و احببت ان اعرف و خلقت الخلق لكي اعرف

ساده بخوام بگم بايد عرض كنم خدا می خواد بهت بگه تو که لیلات یعنی یه بنده از 7.000.000.000 بنده من شیفته ات کرده. کسی که هیچی از خودش نداره، هیچ ضرری رو نمی تونه از خودش دفع کنه، محتاج محضه، هیچ قدمی جز برای لذت خودش برنمی داره، یه موجود فانیه که حتی نمی تونه بدونه کی می میره؟! یه هیچ محضه! کافیه یه دقیقه قلبش نتپه، یا نفسش بر نیاد، این به چشات که در واقع مال منه اینقدر زیبا اومده، برات خودش و داشته هاش اینقدر خواستنی شده که براش سر از پا نمی شناسی و اينهمه تو اثبات وفاداريت بهش مصري...،

نكنه عهدایی که با من داریو بشکنی. داره بهت می گه چرا منو نمی خوای؟ - بميرم الهي! - چرا پیش من نمی یای که همه هر آنچه کمال و جمال تو دنیا می بینی مال منه؟ ايشون كه به چشمت عزيز اومده اصلا با حساب کمالاتی که تو همین دنیای ماده می بینی صفر هم نیست. مگه خودت قبول نداري از اون بهتر خيليه؟ تازه اينكه شایدم نتونی بهش برسي یا ممکنه زود از دستش بدی. اینو بذار كنار مني كه اينهمه مي خوامت و هر وقت بخواي، چه بخواي چه نخواي پيشتم. هيچ نقصي ندارم. همه حتي هموني كه دلت رو برده از منن. نه مرگش و نه حياتش و نه تامين نيازهاش دست خودش نيست. یه وقت نکنه با من یکی بدونیش و عوضی بگیریش !؟! هر كيو آدم بيشتر دوسش داره بيشتر بهش فكر مي كنه. تو بيشتر تو فكر مني يا اون؟ 

تو قلبت مال منه. ببین عشق چقدر قشنگه و زندگیت رو عوض می کنه و همیشه تازه می مونه و زندت می کنه؟ انگاری گمشدته. واقعنم هست. تو باید عاشق می شدی و همین عشقو هم من بهانه کردم که از سنگ و خاک و آب و باد فاصله بگیری. دل به دنیا ندی و سراغ این اکسیری اعظمی بیایی که در من هست و از من هست. یه نمش رو چشیدی و حالا دیگه دیدی همه لذتها پیشش هیچه. آره تو می تونی. من اصلا واسه همین آفریدمت. بهتر از من پیدا نمی کنی. چون همشون مال منن. زیباییهاشونم مال منه. همه هر چه اونا به طور محدود دارن رو جمع بزن می شه بخش كوچكي از كمالات من . يادت رفته نبودي و آوردمت؟ چون دوست داشتم؟ چون مي خواستم مال من باشي و به من دل بدي؟ وقتش نرسيده هنوز؟ من بهت خودمو مي دم. تو بخواه. چه جوري مي تونستم خودمو بهت نشون بدم؟ چه جوري مي خواستم بهت بفهمونم من كيم و عشق چيه؟ بايد يه ذره اش رو بهت مي چشوندم يا نه؟! به همون راضي شدي؟! مگه آدم با پيش غذا خودشو سير مي كنه؟ اگه نمي خواستمت مطمئن باش نه مي آوردمت و نه سر راهت خودنمايي مي كردم و خودمو بهت نشون مي دادم. يادته ابراهيم خواست منو ببينه چيكار كردم باهاش؟ خوب تو رو چه جوري مي تونستم متوجه كمالات خودم بكنم؟ تازه خيلي وقتا آدما چیزای قشنگيو مي بيننن و حتي دوست مي دارن ولي عشقه كه برام مهمه و من تشخيصم اين بود كه تو بايد از اين طريق با عشق آشنا بشي. راهي كه خيلي از اولياء خودمو از همون طريق با خودم آشنا كردم...


تو را عشق همچون خودی ز آب و گل             رباید همی صبر و آرام دل
به بیداریش فتنه برخد و خال                        به خواب اندرش پای بند خیال
به صدقش چنان سرنهی بر قدم                   که بینی جهان با وجودش عدم
چو در چشم شاهد نیاید زرت                       زر و خاک یکسان نماید برت
دگر با کست بر نیاید نفس                           که با او نماند دگر جای کس
تو گویی به چشم اندرش منزل است              وگر دیده برهم نهی در دل است
نه اندیشه از کس که رسوا شوی                  نه قوت که یک دم شکیبا شوی
گرت جان بخواهد به لب بر نهی                    و گر تیغ بر سر نهد سر نهی
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست                چنین فتنه‌انگیز و فرمانرواست 
عجب داری از سالکان طریق                        که باشند در بحر معنی غریق؟
به سودای جانان ز جان مشتغل                   به ذکر حبیب از جهان مشتغل
به یاد حق از خلق بگریخته                          چنان مست ساقی که می ریخته
نشاید به دارو دوا کردشان                          که کس مطلع نیست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان به گوش                به فریاد قالوا بلی در خروش 
گروهی عمل دار عزلت نشین                      قدمهای خاکی، دم آتشین
به یک نعره کوهی ز جا برکنند                     به یک ناله شهری به هم بر زنند
چو بادند پنهان و چالاک پوی                        چو سنگند خاموش و تسبیح گوی
سحرها بگریند چندان که آب                        فرو شوید از دیده‌شان کحل خواب
فرس کشته از بس که شب رانده‌اند              سحرگه خروشان که وامانده‌اند
شب و روز در بحر سودا و سوز                     ندانند ز آشفتگی شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورت نگار                     که با حسن صورت ندارند کار
ندادند صاحبدلان دل به پوست                     وگر ابلهی داد بی مغز کوست
می صرف وحدت کسی نوش کرد                 که دنیا و عقبی فراموش کرد

Gerbera Rainbow Art Print

به همه چی پشت پا بزن! به اين عشقي كه كهنه شده، زمانپذير بوده، كار خودشو كرده، به همه هر آنچه برات تکراری و جاری شده! به دل دادن به غیر من. به جای من نشوندن غیرم. به، به حرفام گوش ندادن. به، به سمتم نیومدن، يا كجدار مريض اومدن، اشتباها داری حرفای منو زیر پا می ذاری و به حرفای غیر من گوش می دی! تو اونقدر که مثلا به مخلوق من علاقه داری اگه منو می خواستی، برام می نوشتی، بهم فكر مي كردي، دوسم داشتي و اونو تو دلت جاي من نمي نشوندي.

باهام معاشقه می کردی. من همیشه باهاتم. همه جا. خیلی خیلی هم دوستت دارم و هیچوقت تنهات نمی ذارم. تو همه چی نامحدودم. درست برعکس همه عشقهاي، همه زندگیهای، همه لیلاها. اصلا تو نبودی من بهت وجود دادم. تو هیچی نمی دونستی من بهت یاد دادم و... .

اگه بخوام بنویسم باید تا فردا بنویسم همینجوری. نمی خوام زیاد طولانی بشه و البته نمی خوام حرفایی که می خوام بزنم هم ناگفته بمونه. لازمه عذر بخوام ازتون. تو اين جايگاه حرف زدن اونم توسط من حتما خالي از عيب و ايراد و مخصوصا اغراق نيست. به بزرگي خودتون ببخشين.

آقا فرشته خانوم اينو بدون شما اونقد كمالات داري كه یه زمینی ازت خوشش بياد. به همون دلیلی که شما از اون خوشتون اومده. به خاطر خودت و خدایی که اینهمه تو رو می خواد و این خواستن رو بهت می گه و منتظرته و برای اومدنت لحظه ها رو می شماره و اصلا واسه اومدن آفریدت، بيش از اينا از خدا خوشت بياد، بیش از اینا به سمتش برو، بیش از اینا ببینش، تو بهش خیلی محتاجی، هیچی غیر عشقش راضیت نکنه یه وقت، به همه چی و همه جا می رسی...  .

اونی که چشش به دریا بیفته اسیر یه قطره نمی شه.

به پاکیت قسم آقا فرشته خانوم من جز به خاطر خودت و البته خدایی که منتظرته و خطری که به کمینت نشسته، به هیچ دلیل دیگه ای برات ننوشتم. اینو باور کن و خواهش می کنم از صراحت حرفام ناراحت نشو.  نوشته ام فقط و فقط به خاطر خودته و خدایی که صبورانه منتظرته .

آتش این عشقی که مشغولشی فرو کش که بکنه، خدا خودش سر بر می آره و یهو می بینی همونی که همه عمرتو دنبالش بودی و بیرون از وجودت سراغش می گشتی در تو بوده و حتی از تو به خودت نزدیکتر بوده. تویی که همش با قطره ها سر و کله می زدی یهو می بینی بدون اینکه بفهی کی و چه جوری، به دریا رسیدی. به دریا نه به اقیانوس. منتها باید بخوای نگاه کنی. خیلیا همینجا می مونن و واسه همیشه می میرن.

Sunflower Field, North Dakota, USA Photographic Print by Panoramic Images

همه خوبیها و قشنگیها و دلبریهای همه قطره ها تو چشای به اقیانوس پیوستت رنگ می بازن و به وسعت دیدت لبریز آرامشی بی زمان و مکان می شی و به نهایت نگاهت به بی نهایت می پیوندی و توی محدود و اسیر اون همه حد، دیگه نه فقط اسیر نیستی بلکه حد پذیرم نیستی. تو هم نامحدود می شی. می شی جلوه خدا. وجودت ماوای خدا می شه و عالم و آدم بهت پناه می آرن.

انشالله زنده باشم ببینم اون روز رو . 

امیدوارم دل هم من، هم شما فقط جای خدا باشه و هیچ چی جانشینش نشه، چون اگه خدا به تنهایی باشه ، همه چیز هست؛ اگرم نباشه، هیچ چیز نیست. فقط و فقط سرابه. سرابی که با مرگ به نیستی و هیچی و عدمی بودنش پی می بریم.

خدا پشت و پناه و تنها تکیه گاه و تنها محبوب و معشوق و مطلوبت
آسمون زندگیت همیشه پر ستاره
قلبت پر نور و شعور
روزگارت پر از خداوند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط محمد آسمانی  | 

 

به نام آنکه هستش در هستی پنهان من است

 

گرفتارشی نه؟ دلت می خواد باهاش حرف بزنی، براش بخندی، بگی، صداش کنی، نیگاش کنی، دورش بگردی، ببوسیش، براش جونتو بدی، بمیری...

دوست داری برات حرف بزنه، بخنده، بگه، صدات کنه، نیگات کنه، دورت بگرده، ببوست ، برات بمیره...

و چه اگه روی جریان زمان سوار بشی و گذشتت رو ببینی دوست داری هیچی از اینا هدر نره، هیچوقت نگذره، گم نشه، جا نمونه، حذف نشه...

قلبت داره واسه دیدنش از جا در می آد، داره کنده می شه، نفسهات به یادش که می افتی تو سینه حبس می مونه، در نمی آد. با اینکه بیرونه ازت، خودت رو باهاش پیوسته می بینی و یه چیزی انگاری ازش در تو هست. هیچوقت ازت جدا نمی شه و همیشه با تو هست و می مونه. دست تو نیست این خواستن، خواستنیت شده. نمی تونی نخوای. خودش بهت تحمیل می شه. به حضورش هر لحظه محتاجی و بی حضورش رمق و نایی واسه بودن و بلند شدن و به کارت رسیدن و عادی بودن نداری...

هم اون گذشته ای که گفتم و هم این حالی که گذشت و هم اون میل بقا و این میل حضور و اون احساس وجود و هم این خواست اکید و شدید، یه نیازه. یه نیاز معما گونه قوی و نازائل که در نه فقط تو، که همه هست. لیلای ماهی می خواد که ازت دلبری کنه و تو چون لیاقت رفع این نیاز رو داشتی و بناست با این رفعت به کمال برسی بهت دادنش.

طبیعت دل خواستنه و تو که از طفولیت و نوجوانی عبور کرده ای، در آغاز راه درازی قرار گرفتی که همون اولش اصول و ملزومات و قواعد و حدود و عوارض و آثارش رو بهت نشون دادن و گفتن و چشوندن و آموختن.

سبزه آن دشت بدی و لاله این باغ شدی سبزه آن باغ کو لاله این دشت کجا؟

دل خیلی پر از خبره و خبر نه اون چیزیه که تو روزنامه ها و رسانه ها می خونی و می بینی و می شنوی. وقتش رسیده که گفته هات رو ببینی و بشنوی.

چشم و گوشت رو که بستی و بر سر راه دل که نشستی می بینی چه خبره!!

الان چه کار می شه کرد؟ عشقش رو بکاو. به دقت. به نهایت ظرافت. جلوی دلت رو نگیر. هرگز و اصلا و ابدا. بذار باهاش بره تا هر کجا که می خواد. سر رشته همینه و تو پیداش کردی. از دستش ندی. خیلیا همه عمرشونو واسه بدست آوردن این می دون.

اونوقته دلت با الفبای عشق به صورت مبهم آشنا می شه. به تو هم وحی می شه. رسول عقلت رو کوچ بده و به غار حرا دل ببر تا چله بگیره و آماده بشه.  بعد به سراغ دل بفرست و باهاش عمیقا و تا هر وقت که لازمه خلوت کن و هر بندی که تو عشقت به لیلای خودت بر بستی رو به تفصیل بهش عرضه کن. به هر چی بهت گفت گوش بده. به وسعت همه گذشته ها و عمق همه لحظاتی که باهاش بودی. عقل، وجود بهش پیوسته ات رو شخم می زنه و تو کم کم وجودت آماده انزال کتاب و بارش باران حکمت ذات دیگه حالا آشنای اله می شه. قدرت فرا می رسه و تو در دم به شبی پا می ذاری که خودت خورشیدشی. شبی که برتر از هزار ماهه. زمان متبرک می شه و مکان عزیز. تو با اینکه زنده ای می تونی تولد با شکوه خودت رو ببینی و جشن بگیری و ببینی که همه عالم بهت سجده می کنن و احسنت و آفرین می گن.

 

بشو رو و سیمای خود در نگر          که آن یوسف خوب سیما تویی

غلط یوسفی تو و یعقوب نیز           مترس و بگو هم زلیخا تویی

از این ساحل آب و گل در گذر         به گوهر سفر کن که دریا تویی

از این چاه هستی چو یوسف برآ      که بستان و ریحان و صحرا تویی

اگر تا قیامت بگویم ز تو                  به پایان نیاید سر و پا تویی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:15  توسط محمد آسمانی  | 

وَ قَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا

این شکایتیه که خدا از زبون رسولش درباره ما می شنوه. واقعا همینجوریه. ظاهر قرآن مهجوره، باطنش مهجورتره. اشکال از کجاست؟ ذائقه ما عوض شده. تناسبی نه در درون و نه بیرونمون با قرآن نداریم. ما که همه معارفمونو باید از قرآن بگیریم باهاش غریبه ایم! دو چیز با هم نامتجانسیم! نمی تونیم به هم نزدیک بشیم. چون وجوه افتراقمون خیلی بیشتر از اشتراکمونه. اونایی که با قرآن سر و کاری ندارند، خوب ندارند اما ما مسلمونا سفیهیم اگه یقین نکنیم فقط اسممون با غریبه ها متفاوته. اگه نه قرآن منشا معارفمون می شد نه غرب. چرا با اینکه مسلمونیم از قرآن استفاده نمی کنیم؟ چون حتی به ظاهر هم نمی شه به ما گفت مسلمون. اولیات آداب اسلام به خیلی از ماها نرسیده و هنوز تو جاهلیت اولی به سر می بریم. با اسم که محتوا عوض نمی شه. اگه اسم یه آهنو پرنده بذاری که نمی پره! باید یه مهندسی بیاد اونو ببره تو کوره ذوبش کنه. بعد از کلی تغییر و تبدیل و استحاله، شکلای مختلف به خودش بگیره و بعد کلی تجهیز، بشه یه هواپیما که می پره. آهن دلمونو باید به هندسه قرآن بسپریم تا ذوب بشه و با معارفش شکلی ملکوتی و انسانی بگیره تا بتونه وجودمونو درست اداره کنه. انحرافامون اینجوری کم که شد می شه به زندگی انسانی امیدوار بود و از سیاهی و ظلمت مردگی نجات پیدا کرد و هدف واقعی خلقت رو فهمید و واسه رسیدن به قله های کمال آماده شد. این کار یه شب نیست! کلی مراحل داره و زمان می بره تا شایسته معراج بشیم. اگه از دار ماده به دیار معنا عروج کردیم به قله انسانیت صعود می کنیم و تازه بر عریکه خلیفه اللهی تکیه می زنیم و معنی و مزه حیاتو دل مردمون می فهمه و خودش که به سرچشمه حیات رسیده، مصدر زندگی می شه و حیات جاودانی پیدا می کنه.
این روزا یه سری مفاهیم غریبه خیلی پر کاربرد شده. مفاهیم زیادی آدم می شنوه که مسلمونا باهاش چی بگم؟ بگم پز می دن؟ یا بگم فکر می کنن دیگه خیلی می دونن؟ یا بگم عطش و میل فطری وجودشونو به معرفت حقیقی و اصیل و مطابق با واقع می نشونن؟! هر کدوم از اینا که باشه درد آوره. آدم دلش می سوزه!  مفاهیم که بیان مصادیقشونم می آدن و این خطریه که هویت ما رو تهدید می کنه. کودک درون یکی از اوناست. اینم مثل خیلی چیزای دیگه یه سوغات فرنگیه که ما مسلمونا داریم می پذیریمش.کلا روانشناسی غربی به آدم به عنوان یه موجود ذی روح نگاه نمی کنه. اگرم حرفی از روح می زنه نه اونی منظورشه که خدا می گه و نفخت فیه من روحی. یه جزء شبه مادی دیگه رو فرض می کنه! چون نمی تونه با نگاه مادی همه رفتارای بشر رو توجیه کنه. هر چند روشی که بهش می پردازه از صدر تا ذیل همه مادیه. با ابزار مادی به سراغ روح می ره و تئوری می ده! نه فقط همین یه سری تحفه های شرقی هم داستان مشابه ای دارن. مثل اشو یا عرفان آهاری یا ریکی یا هزار و یه چیز تعجب بر انگیز دیگه. جالبه سطح پذیرشمون نسبت به بافته های شرق و غرب خیلی بالاست و این نشونه متمدن بودنمونه! آخه این جوری حرف زدن و معتقد بودن کلاس داره!! غافل از اینکه قرآنامون کنج خونه هامون رو تاقچه ها دارن خاک می خورن و سال تا سال کسی بهشون همینجوری هم رجوع نمی کنه وای به حال اینکه بخواد درش تدبر کنه و ازش درمون دردای خودشو دربیاره و معارف اصیل و نابو استخراج کنه! از یکی از ما اگه بپرسی تو دینت چیه می گه مسلمونم و کتابمم...!! اینم یه جور از خود گذشتگی و فداکاری می دونن که کنار سایر افراد جامعه اونام به جمعیت مسلمونا افزودن، اگه نگیم دین اکثر قریب به اتفاق ما صوری، من درآوردی، تقلیدی، سطحی و متفاوته با اونی که باید باشه، هست. اصلا به چه دلیل حرف اونایی که اینا رو در می آرن رو همیشه قبول می کنیم؟ چون علمیه؟ کدوم علم؟ علم تجربی؟ اگه بدونیم هیچ گذاره ای تو علوم تجربی معرفت یقینی عقلی از قسم 2+2=4 نمی آره، دیگه به این راحتی هر تئوری بی سر و تهی رو نمی پذیریم و بهش عمل و براش تبلیغ نمی کنیم. 
اونا ندارن. دستشون کوتاست. بهشون نرسیده. ما چرا؟ مگه با انتزاع مفاهیم و بافتن ماشینی و دستی معرفت نیازمون برطرف می شه و ره به جایی می بریم؟ نگاهی که معمول آدمای غربی و خیلی از خودمون به طبیعت و آدم و عالم داریم یه نگاه خودسرانه و خودبنیاد و خودپرستانه و پر از نقص و ضعف بشریه. کجا آدمی که خودش رو نمی شناسه می تونه به شناخت عالم بپردازه؟ شناخت خودش و عظمت و اطراف و اکناف و ماهیت و وجود عالم پیش کش، یه سری چیزای همه جایی و دم دستی رو هم هنوز در این حد که بالاخره مضره یا مفیده نمی دونه. چایی! یه کارشناس می گه خوبه یکی می گه بده. امروز یه حرفی می زنن فردا یه چیز دیگه می گن. نه فقط این، همه چی همینه. همه جا مرسومه واسه استفاده صحیح از یه چیز از راهش وارد می شن. مثلا کاتالوگش رو می خونن یا از اونا که واردن کمک می گیرن. ما کجا از خالقمون واسه شناخت خودمون و جهانی که توشیم بهره بردیم؟ کی می دونه قرآن چیه و حقیقت کدومه؟ کی از یه عالم قرآنی بهره بردن رو به خودش فرض می دونه؟ اگه بر اساس کاتالوگ خودمون پیش رفتیم و عمل کردیم به حقیقت خودمون و عالم می رسیم و اونوقت دیگه هر مفهوم سنجاق شده ای رو بر پیکره بشر عاری از معنا نمی پذیریم و انرژی خودمونو هدر نمی دیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط محمد آسمانی  | 

خدا کنه بیاد. از اون مهمتر خدا کنه اونجوری باشیم و قدم برداریم و حرف بزنیم و عمل کنیم که می خواد. از اون مهمتر کاش به عنایت خدا رضایتش از ما حاصل بشه و غم و اندوهش بر طرف.

خیلی خوبه آقا بیان ولی می شه همون تو شلوغی و بحبوحه اینهمه گناهی که همهونو غرق کرده، بهش رسید. می شه اونو دید. یه مقدار زیرساخت معرفتیمون مشکل داره. اگه نه می دیدیم این برتر از خورشید و بهتر از آب و قشنگتر از ماه زندگیمونو.

میلاد امام عصر (عج)

نگاهمون به خورشید چه جوریه؟ اصلا برامون مهم نیست ولی ازش بهره می بریم. نه؟ حواست باشه و نباشه خورشید هست و رو سر همه نور و گرما و انرژی می باره. به همه زندگی می ده. کی می فهمیم نبود خورشید یعنی مرگ؟ وقتی به این معرفت به ذوق جان برسیم که بهش محتاجیم. خوب رسیدیم، چه کار کنیم؟ چه کار می شه کرد؟ قدرش رو بدونیم؟ همین؟ خورشید ماموره خداست واسه خدمت به ما. همه عالم کمر به آسایش و آرامش ما بستن. امام هم همینطوره. کمال خورشید مال خودشه. هر کیم از کمالاتش بگه مداح خودش شده. کمال آقا مال خودشه. هر کیم از آقا بگه از خودش گفته. چه اینکه دل علم نیافته به یه ذره ما نمی تونه خورشیدو به درستی بشناسه. معرفت معنوی به خورشید امامت سخت تره. وجودمون یه جوری ساخته شده که نمی تونیم جز به خودمون بپردازیم و ما ناچاریم تو همون چارچوبی که خلق شدیم راه بریم. نفع ما واسه امام زمان چیه؟ نفع ایشون واسه ما چی؟ کی از کی باید بهره ببره؟ اکثر ما تصور می کنیم ما باید ایشونو بهره مند کنیم. نفسی که می کشیم، چشایی که داریم، قلبی که می تپه، نعمتای بی شماری که ازمون رفع نیاز می کنه به اذن خدا از وجود ایشونه. چرا از کنه ذات خودشون بهره مند نشیم؟
جامعه پر از فساد شده و فساد نه یعنی همین عشوه و ناز و شهوت و برهنگی. فساد عقل و قلب و معنا و مفهوم مهمتره. چون به اینا منجر می شه و ریشه ایناست قبل از گناهان و همه اقسام گناه.
از پوسته دین تا مغزش راه زیاده و رفتنش کار هر کسی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:55  توسط محمد آسمانی  | 

اگه بپذیریم همه چی تو عالم منظمه، سکوت سنگین آسمون پر ابر بهار نمی تونه عمدی نباشه. همه چی حتی آسمون واسه خدمت به ما آفریده شدن. مدتیه بارون نمی آد و تو دل خیلیا بغض نشسته. چرا نمی آد؟ دلامون سرد شده یا این زمینه که گرم شده؟ اگه می بینی نمی باره و عطش زمینو سیراب نمی کنه و نمی نشونه، حتما حکمتی در کاره. دل گرم می خواد. تا ما اهلیت بارش رو پیدا نکنیم و متوجه باراننده نشیم و به تفسیر عالم همش با عینک خودساخته و پرداخته مادیمون بشینیم و خالق آسمون و زمینو به کناری بذاریم و وقتی محو جلوه های هر کدومشون می شیم یادمون بره واسه چیه که اولا جلوه می کنن و ثانیا محوشون می شیم؟، اهلیت بارشو نداریم. حیف این رحمت خاص و نعمت بی قیاسه الکی بباره! مگه نه اینه که عالم درون و بیرون منطبقن بر هم؟ دلهامون بی خاصیت تر از سنگ شده. لااقل از دل سنگ یه چشمه جاری می شه ولی ما چی؟! همه چیزمون به بی راهه رفته و تازه کت و شلوار می پوشیم و پز گمراه شدنمونم می دیم و خودمونو با کلاس می دونیم! تازه عطر و ژلم می زنیم که ناتمیزیمون معلوم نشه. نه؟!
هر چیزی که عادی می شه کمتر واسه اون که دلش با معنا نامحرمتره جلوه می کنه و این ناپدید شدن رو اگه تو همه بهارای عمرمون دنبالش بگردیم و حواسمونو جمع کنیم می بینیم ما هنوز حقیقت بارونو نفهمیدیم.
یه وقفه طولانی می تونه ما رو سر عقل و سر فهم بیاره اگه البته دلخوش به ابر مصنوعی و بارون ساختگی نشیم و براش اقدام نکنیم! ما چقدر کم لطف و بی مقدار و کوته نظر و شکایتگر و خودپرست و نیازمند و مغروریم! پناه بر خدا! خودش مگه نگفته: فکر کردین تا حالا اگه من آب رو ببرم و بارونو ازتون بگیرم چی می شه؟ چرا بی خیال و راحت تو این هوای گرم زیر کولر نشستیم و به خوابی عمیق و سنگین و زمستونی و سرد فرو رفتیم؟!! چه کار می شه کرد؟ آره واقعا از ما که سرا پا ضعفیم و نقص و نیاز چی بر می آد؟ اینم یه بهونه دیگه واسه بخشیدن به سمتش رفتنمونه اگه درست فکر کنیم. بهانه ای که می خواد باهاش ما رو از هرز رفتن و هدر شدن نجات بده و از اسارت زمین خشک رها کنه...

آسمون دل ما بارها و بارها ابری می شه، نسیمی می آد ابرا رو می بره. دوباره ابر می آد و ما... نمی باریم! سرمونو به تماشای یه فیلم گرم می کنیم و از خوراکیهای خوب زمین به چیپس و پفکش بسنده می کنیم. دوباره فردا که ابر اومد عوض بارش، دلگیریمونو بهانه می کنیم و تو جمع اهل این قبیل دلا وارد می شیم و با بگو بخند حواسمونو پرت می کنیم که مبادا جداره ای، مبادا آشیانه ای، مبادا گل و سبزه و برگی، درختی، تشنه ای، یه نمه از ما خیس بشه و حیات بگیره. دوباه باز... پارک! دوباره باز... اینترنت! دوباره باز... عادت! دوباره باز... شهوت! دوباره باز... دوباره باز... هزار چیز دیگه.

بعضیامون لطافت بارشو که نمی فهمیم کم کم با دل سنگ شدمون فراموش می کنیم که اگه بارون نباشه آبم نیست. اگه آب نباشه ما هم نیستیم. هیچی نیست. جالبه بعضیا می گن: خوب آب نبود نمی میریم که، نوشابه می خوریم!! و جالبه که حواسمون نیست نوشابه هم معجون مصنوعاتیه که اصلش آبه نوع حرف زدنمون چقد بی منطق و خرابه! اگرم کسی بهمون بگه اینم از بارونه، می گیم دریا که هست. تصفیه اش می کنیم  و می خوریم. راستی... دریا که هست! چرا نگرانی؟! می خوریم. تموم می شه می ره. بالاخره تا ما زنده ایم که آبش تموم نمی شه، نه؟ بس نیست؟ همینو بچسب! نترس دریا که دیگه سنگ نمی شه. سوراخم نمی شه که  بگی آبش تموم می شه یه روزی...
نزدیکه به استسقا دچار بشیم و هموون لب دریاهای خودساختمون بمیریم.
پناه برخدا...

تو هر وقت زمین دلت سیراب شد از بارش بارون اشکات، درهای آسمونم باز می شه و انبوه قطره هاش می باره. رو سر همه: دشت، صحرا، جنگل، دریا، سبزه، گل، درخت. اون طروات رفته دوباره بر می گرده و اون روزای پر رنگین کمون رویایی و خاطره انگیز زنده می شه و ...
تو خیس خیس خیس می شی...

کاش می شد بچه می موندیم و بزرگ نمی شدیم. واقعا چه صفای کودکی شیرینه و از خواستنش رها شدن سخت! اگه می شد همون پاکیو می داشتیم و این چش و گوش و فهمو حتما همه وقت همبازیش می بودیم و خیلی نزدیک و صمیمی و بی پرده باهاش حرف می زدیم و می گفتیم و می خندیدیم و بهش دل می دادیم می فهمیدیم لطافت و پیام پر رمز بارش بارونو. ولی نه؟ نه اون دوران بر می گرده نه می شه به این رویا دل خوش کرد. باید بلند شد، باور کرد، به راه افتاد. باور این راه بلند کلید پروازه تا اوجه. کیه که نخواد بپره و تا اوج آسمونا بره؟ پرواز آرزوی روزای پر بارش همیشه سبز و بهاری منه. می شه پروازم بدی و بهارو تا آخر عمرم امتداد بدی؟ اگه بارون لطفت بباره واسه این پرواز، محشره...

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:31  توسط محمد آسمانی  | 

Passion and Coconuts Art Print by Lynn Fecteau

واسه اینکه بهش برسی، مهم همون رفتنه. ابراهیم علیه السلام گفت: انی ذاهب الی ربی سیهدین. مثل موسای داستان خضر - که تازه اونم به مقصد رسید - نبود که هی بگه چرا، چرا؟ خودمونم همینجوری هستیم. دوست داریم دیگران بهمون اعتماد کنن. حتما تا حالا شده کسی بهتون ابراز ارادت کنه و حرفی بزنین بهش و کاریو ازش بخواین و هی بگه: چرا؟ آدم احساس می کنه این رسمش نیست. به دلش نمی شینه. مقام معشوق اقتضا می کنه که هر چی اون گفت بگی چشم. مریدی و مرادی حکایتش همینه. در واقع همه این روابط چه عاشقی و معشوقی و چه مریدی و مرادی، تمرین همینن که به وظیفت که رفتنه عمل کنی. اصلا ایمانم یعنی همین. تازه با مرتبه ای خیلی بالاتر. ندیده و نشنیده و نچشیده و نشناخته هرچی می گه باید بگی چشم . اصلا بندگی یعنی همین. به عقیده من اونی که تو روابطش با خلق خدا این معرفتو نداره نمی تونه تو رابطه ای که با خدا داره اینجوری باشه. اومدیم که ببینه چقدر قبولش داریم و بهش مطمئنیم. گاهی وقتا آدم دوست داره دستور بده به اونی که ادعا می کنه دوسش داره. خودشو خیلی قدرتمند جلوه می ده و مشتاقشو محتاج. اگه اونی که می خوادش خودشو بی نیاز نشون بده یا به حرفش عمل نکنه، دل معشوقه می شکنه. بمیرم الهی که اینهمه ازم چیزی خواستی و من عمل نکردم و دلتو شکستم و بهت ابراز بی نیازی کردم و خودمو چیزی فرض کردم. تازه خوب چرا دستور می ده معشوق؟ چون عاشقش رو چیزی به حساب آورده و عددی انگاشته. حالا به این، اینو اگه اضافه کنی که وجودمونم خودش داده، دیوونه می شی.

Flowers and Butterflies Art Print by Florian Kleinefenn

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:37  توسط محمد آسمانی  |